287-مانترا

دیروز مجبور شدم اضافه کار  بمونم و به همین خاطر دیرتر از مانترا و باباش رسیدم خونه...هنوز در رو  باز نکردم با هیجان می گه:"مامان می دونی چی شده؟ بابا گفته یه ادم بد به امام رضا گذای (غذای) بد داده امام رضا میرده (مرده)..."×

طوری تعریف می کرد انگار همین الان اتفاق افتاده...به همسرم می گم این چیزا چیه به بچه گفتی؟

می گه تلویزیون حرم امام  رو نشون داد و این فسقلی اینقدر پرسید که به اینجا رسید.... 

× هر چقدر بهش می گیم درستش "مرده" است نه "میرده"  اصرار داره همونو بگه و جالبه این عوض کردن کلمه چقدر "مردن" را در ذهن من تلطیف و حتی طنز کرده...

×××××××××

با مامان و پدرم و مانترا رفته بودیم مزار (در شهرما به قبرستان "مزار" می گن). پدرم سر قبر مادربزرگم سنگ را به قبر می زند  و فاتحه می خواند. مانترا می پرسد :" اینجا خونه کیه در می زنی" پدرم می گه :"خونه مامان منه"...و بعدش مانترا بدون توجه به چشم و ابروهای مامانم اصرار می کنه که "پس خونه مامان من کدومشونه؟"

×××××××××

مانترا تو خونه عمه اش مارمولک دیده...شروع کرده  به داد و بیداد و جیغ و گریه که :"تمساح...تمساح" شوهر عمه اش به دادش رسیده که "این مارمولکه، کی گفته ترس داره؟" و مانترا جواب داده:

- "مامانم گفته "باید " از مالمولکا بترسم...فقط از شیر و گرگ های مهربون نترسم!

/ 4 نظر / 14 بازدید
علی

جالب بود ، شما هم به ما سری بزنید[گل]

elahe

عزیزم این دفعه که ما ندیدمش دلمون واسش تنگ شد عوض ما یه بوس محکمش من [ماچ]

پریسا

شیر و گرگ های مهربون! [خنده]

محمد

قربونش برم مالمولکا منو یاد یه داستان خیلی قشنگ انداخت خدا براتون حفظش کنه