317-کلیدر

15 ساله بودم که تعریف کتاب"کلیدر" از دوست صمیمی ام شنیدم ولی تا 20 سالگی با همه پیگیری هایم هیچ وقت نتوانستم از کتابخانه امانت بگیرمش چون جلد اولش همیشه در کتابخانه شهرمان به "امانت"بود. (به هرحال باندبازی همه جا هست.حتی بین جمعیت کتاب خوان یک شهر کوچک!) بعد آن هم چند سالی که دانشجو بودم و هزینه کتاب را به پای کتب درسی می ریختم و پس از آن هم کلیدر را فراموش کردم.

اسفند 92 با قائم مقام مدیرمان صحبت از کتاب خوانی شد وحرف به این جا رسید که همسر ایشان هم کتاب خوان حرفه ای است و نمی دانم چه شد که قرار شد "کلیدر" را برایم بیاورد.

به طور تصادفی در حالی که هنوز کتاب کلیدر را شروع نکرده بودم، عید امسال کتاب "نون نوشتن" را از همسرم هدیه گرفتم. روز نوشته های آقای دولت آبادی نویسنده "کلیدر"...

ابتدا "نون نوشتن" را خواندم و آشنایی با شخصیت نویسنده و آنچه از "کلیدر" در آن نوشته بود، عطشم را به خواندن بیشترکرد.
هفته اول فروردین بود که خواندن جلد اول را شروع کردم و تا 3-4 صبح کنار بالین مانترا و درمنزل پدری در زادگاهم چه لذت وصف ناپذیری داشت خواندن این کتاب.

 

امروز 30  خرداد 93 با خواندن جلد دهم، کتاب را به پایان رساندم:

-بهترین کتابی بود که تا به حال خوانده ام.

-اگر قرار باشد کتاب را هم معجزه بدانیم، باید بگویم "توصیفات عمیق و تکرار نشدنی"این کتاب 2500 صفحه ای معجزه ای بود که فقط می توانست از "الهام" نشات گرفته باشد.

-واکاوی روح انسان ها، عشق و نفرت، خشم و صبر، طمع و قناعت،شهوت و کنترل نفس، چاپلوسی و عزت نفس و ... آن قدر عمیق و واقعی است که انسان می پندارد نویسنده اگر خالق روح این انسان ها نباشد حتما در قالب کالبد و جسم تک تک آن زندگی کرده و خم و چم های روح آن ها تجربه کرده است.

- جلوه زندگی و چهره مرگ آن قدر شفاف و زلال به تصویر کشیده می شود که در پایان حس می کنی هزار جور زندگی و مرگ را از سر گذرانده ای.

- نگارش کتاب از سال 47 تا 62 به طول انجامیده و رشد فکری نویسنده در طول فصل های کتاب به روشنی نمایان است...از عشق زمینی آغاز می شود و با عشق به تمام انسان ها، عشق به زندگی، عشق به عدالت  و عشق به حق پایان می گیرد و تو لحظه لحظه حس های شخصیت های اصلی داستان را تجربه می کنی.

- فردوسی 30 سال رنج کشید برای شاهنامه، و فکر می کنم  ماحصل زحمت 15 ساله "دولت آبادی" هم چیزی کمتر از  اثر او نداشته باشد.

- دستمایه داستان از یک شخصیت واقعی آزادی خواه دوران رضاخان در منطقه خراسان الهام گرفته شده است به نام "گل محمد"..کسی که هیچ جای داستان فکر نمی کنی "قهرمان" است یا "مقدس" ..یک ادم معمولی و عادی که در کنار شخصیت پردازی فوق العاده نویسنده، انسان را به ستایش "روح عظیم انسانی" وامی دارد.

-داستان در روستاها و دهات نزدیک "سبزوار" اتفاق می افتد و "اصطلاحات"، "ضرب المثل ها" و" پندهای بزرگانش" مرا می برد به خاطرات دوران نوجوانی ام. (البته من اهل سبزوار نیستم ولی نزدیکیم به آن جا)

- وقتی کتاب را می خوانی بدون خواندن حتی یک جمله شعاری، می فهمی روحیات فعلی مردمان این مرزو بودم چه ریشه عمیقی دارد در طول تاریخ سخت و بی رحم آن...ریشه ای با انواع آفت های ترس و احتیاط و دمدمی بودن و چاپلوسی و منفعت گرایی  و ...

"برای اینکه در خودشان هیچ قدرتی را باور ندارند. برای اینکه به آن ها تلقین شده که قدرت فقط به کسانی از آنها بهتران می تواند تعلق داشته باشد...این مردمی که من می شناسم هنوز به خود نیامده، هنوزخودش را به حساب نمی آورد. برای همین است که نمی تواند از خودش بگذرد، نمی تواندخودش را فدای دیگری کند.خیال می کند و به خیال خودش ایمان دارد که از تصدق سردیگری دارد زندگی می کند.همین است که نمی تواند از خودش بگذرد.چون خودی ندارد و باوری به خودش ندارد. یک لقمه زمین.فقط یک لقمه زمین! آن هم مال خودش نیست و به او قبولانده اند که نمی تواند و نباید مال خودش باشد. می فهمی یعنی چه؟هیچ چیز ندارد و هیچ چیز را نمی خواهد از کسی بگیرد. چون به او حقنه کرده اند که نباید به دارایی دیگران نگاه بکند!در این دنیا از چکمه و سرنیزه می ترسد و در آن دنیا از آتش جهنم!این جور بدگمان به من نگاه نکن گل محمد!"

حیف است همچنین کتابی به زبان شیرین پارسی نوشته شده باشد و آدم قبل از مرگ و پیوستن ارواح به آن " یک" در قالب اوراق این کتاب این موضوع را تجربه نکند.

پ.ن: سی صفحه آخر کتاب آن قدر اشک ریختم که کل صفحات راتار  و بارانی خواندم.

آقای دولت آبادی از صمیم قبل سپاسگزارم.

/ 1 نظر / 14 بازدید
بهنام

یه جایزه برات دارم هرچیزی رو که بیشتر از همه میخوای 3بار تکرارکن ،بعد نوشته زیر و بخون : بسم الله الرحمن الرحیم لاحول ولاقوة الا بالله العلی العظیم آمین این پیام رو به 9 نفر بفرست ، آرزوت برآورده میشه ، باور نمیکردم ولی ولی واقعا برآورده میشه! پاک کنییا نفرستی ممکنه آرزوت برآورده نشه الان ساعت و نگاه کن ، دقیقا 9 دقیقه بعد یه اتفاقی میافته که خوشحالت میکنه...