۳۳۵.تولدت مبارک دلبندم.

امروز تولد هشتمین سال با هم بودنمونه.

۸سال پیش این موقع ها در اتاق عمل بودم و منتظر دکتر بیهوشی و جراح که مطابق روال زندگی ما در ایران تاخیر داشتن.حدود هشت و نیم بود که با یک امپول به دستم رفتم به عالم رویا و حوالی ساعت ۱۰ که به هوش اومدم دخترکی سرخ و سفید و نمکین کنارم بود که پرستار سعی می کرد شیر بهش بده و اون حتی دهانش رو باز نمی کرد. این اولین برخورد ما بود و جالبه در این ۸ سال هم مهمترین معضل و اختلاف و نگرانی ما غذا نخوردنش بوده.

الان یک فیلسوف فسقلیه که برای هرچیزی کلی صغری و کبری می چینه و عاشق بحث و بررسیه. در عین حال که خیلی خیلی مهربونه و البته این ارث خانواده پدریشه. 

امسال تابستان کلا خونه نبود,شاهرود و کرج بود.این باعث شده خیلی مستقل بشه و این شخصیتش رو برای من جذاب تر می کنه.

هنوز عاشقانه دوستش دارم و هر روز صبح با بوسه و در آغوش گرفتنش برای کل روز انرژی می گیرم. بگذریم از شارژهای اضافی که به صورت میان وعده با سی تا بوس و بغل به من و باباش می ده.(تا همین چند ماه پیش تهدیدش وقتی دعوامون می شد این بود:بوس تا .... روز تنبیهه:یعنی نمی تونین تا... روز منو ببوسین) ??

خدایا به خاطر وجود و حضورش و سلامتی اش همیشه تو را سپاسگزارم.

/ 0 نظر / 21 بازدید