273-...

سال 77:

یک جلسه درون دانشکده ای بود برای برگزاری جشن، اردو یا چیزی شبیه این. اولین بار بود که آقای x رو می دیدم .اصلا یادم نمیاد تو جلسه از چی صحبت شد (شاید بهتره به جای "اصلا یادم نمیاد" بگم "اصلا نفهمیدم")که او عصبانی، بلند شد و صندلی نزدیک منو با سر و صدا کنار زد و از کلاس رفت بیرون.(فقط می دونم من علتش نبودم چون در ان جلسه یک کلمه هم حرف نزدم – هنوز به اظهارنظر در هر موضوعی عادت نداشتم!)

سال شاید 78:  

یک کلاس مشترک داشتیم :تحقیق در عملیات 1، فکر کنم عضو گروه تئاتربود و سرکلاس نمی آمد، جزوه من را هر چند وقت یک بار می گرفت و هر بار یک جمله قلمبه سلمبه تشکرآمیز روی یه کاغذ A8! می نوشت و می ذاشت روی جزوه. قلم خوبی داشت.

سال شاید 78 یا 79:

در یک  اردوی شورای صنفی به یکی از این کوه ها یا دشت ها بود که طبق معمول که هر قسمتی از راه را برای کوتاه کردن رنج سفر! با یک / چند نفر گپ می زدیم، یک نیم ساعتی را هم با آقای x هم سفر شدم...خودم به یاد نمی آورم ولی طبق بند بعد خودش تعریف کرد که درباره گروه عقیدتی- سیاسی که عضوش بوده با هم حرف زدیم و من منعش کردم و بهش گفتم دوست دارم 10 سال دیگه  ببینم نظرتون درباره فعالیت های الانتون تو همچنین گروه هایی چیه؟ فکر می کنم پشیمان باشید که وقتتون رو این جور محفل ها هدر دادید....(به هرحال خودم خیلی یادم نیست.)

سال 81 یا 82:

درسم تمام شده بود و با بچه های دانشکده ارتباط زیادی نداشتم. از طریق آقای y که هنوز با هم ارتباط کاری داشتیم و یه جورایی آشنای مشترکمان بود، یک جزوه درسی درخواست کرد و در یکی از میدان های هفت حوض که نزدیک خانه ام بود بهش دادم و نیم ساعتی از خاطرات دوران دانشکده حرف زد(مثل خاطره بالا) و گفت مثل آن حیوان وفادار از کل کارهایی که در این4-5 سال کرده است پشیمان است.

سال 86:

آقای y تماس گرفت و گفت آقای x تهران است اگه می شه نهار رو با هم بخوریم. گفتم سر کارم و محل کارم بیرون شهر و کاردارم و مرخصی نمی دن و ... هر بهانه ای آوردم یه چیزی گفت حتی گفت می تونن بیان دنبالم ...گفتم پس اجازه بدین با همسرم هماهنگ کنم.

اون موقع ها آقای همسر جایی کار می کرد که مجاز به حمل موبایل نبود  و کل اون روز رو هم تو جلسه بود...ده بار به اتاقش زنگ زدم ولی پیدایش نکردم.

اصرار کردند بیا بعدا هماهنگ کن ولی خب با اصول من سازگاری نداشت و نرفتم.

سال 91:

یکی از دوستان تماس گرفت و گفت: " آقای x رو یادته؟ از فلانی شنیدم که معتاد شده اون هم از اون ها که وضعیتش وحشتناکه و ... باهاش تماس گرفتم، داغون بود، گفتم از دوستان دانشکده ام. گفت که من حالم از دوستی های بورژوایی دانشکده بهم می خوره،تو خانم ها هم  دوستی نداشتم جز دو نفر... که یکی از اونا توبودی  (من :تعجب)....سر کار هم نمی ره. با مقاله نوشتن برای این روزنامه، اون روزنامه امرار معاش می کنه..."

به آقای y ایمیل زدم و نوشتم "شنیدم حال آقای x خوب نیست. شما ازش خبر نداری." گفت: "نه خبر ندارم.شما دقیقا چی شنیدی؟" و من "هیچی ..اگه خبری ازشون گرفتین به من هم بگین."

سال 92:

ایمیلی از آقای y دریافت کردم. از این ایمیل های دعوت به linked  in!  و ...یاد آقای x افتادم و اینکه بالاخره رفت سراغش یا نه؟ ایمیل زدم و حالش را پرسیدم...چند روزی گذشته و جواب نداده  و من می ترسم خبر بدی بشنوم ...جرات پیگیری مجدد را ندارم ولی این چند روز ذهنم مدام درگیر است...

پ.ن:

فکر می کنم شاید اگر عضو آن گروه نشده بود و افکارش تحت تاثیر اون ها شکل و جهت خاصی نگرفته بود، شاید زندگی اش جور دیگری می شد. ادم های ساده طعمه های خوبی برای این گروه ها بودند.

گاهی کسانی روی ما به عنوان "دوست " حساب می کنند که ما به زحمت اسم و فامیلشان را به یاد می آوریم ...آخه آدمیزاد موجود عجیبی ست.

/ 3 نظر / 21 بازدید
علی

جالب بود ، انشالله هیچی نیست و به خیر گذشته ![شرمنده][ناراحت][خداحافظ]

روناک

سلام دوستم. تمام موهای تنم سیخ شد!!!! خودت خوبی؟ دخملت خوبه؟ مامان اینها همه خوبن؟ اوضاع کار و بار خوبه؟ کار ما برعکس همه جاست. حالا که تولید نداریم بیشتر باید بریم سر کار...

آ / ف

چقدر دردناکه این مرگ لحظه به لحظه