263-برف

اولین برف واقعی امسال نرم نرمک می بارد...همه پرده ها را کنار کشیدم که لحظات باریدنش را ببینم. یادمه  پنجره های خانه قدیمی مون (خانه پدری ام که سال 87 به دلیل تخریب زیاد کوبیده و دوباره ساخته شد.) تقریبا قدی بود، یعنی حدود 40 سال از زمین فاصله داشت.از این کرکره قدیمی ها هم داشت که معمولا بالا بود.وقتی برف می اومد می شد دور سفره موقع خوردن نون پنیر و چای داغ شیرین صبح، موقع خوردن آش رشته ظهر (که معمولا نهار روزهای برفی بود.)، وقت اذان و سر نماز و ... رقص برف و ارام نشستنش روی زمین رو تماشا کنی.

حالا اگه روی مبل و میز هار خوری هم بشینم شاید فقط رقصش را ببینم ولی فرود زیبایش را نه...صدای اذان هم که اصلا یا این پنجره های دو جداره نمی آید. دلم خیلی تنگ شده برای زندگی رو "زمین"، برای " پنجره قدی"، برای "آش رشته مامان"، برای "کمک به بابا برای برف روبی حیاط"، برای " صدای اذان".

پ.ن:شاید سالهای بعد دلم برای لحظات الانم هم تنگ بشه... اتاقی با پرده های کشیده که رقص برف رو ببینم...مانترای معصوم 3 ساله که راحت در رختخوابش خوابیده، صدای کتری در حال جوش و بوی جای تازه دم، صدای ماشین لباس شویی که مخصوص روزهای تعطیل است...آقای همسر که همین الان از بیرون آمد و رفته بود نان بربری بخرد و به جای آن نان باگت و سوسیس بندری خریده و در پاسخ اعتراض من که "برای نهار سوپ گذاشتم" بگه " این صبحانه است! اینترنت رو ول کن زود باش بیا تا سرد نشده" 

/ 9 نظر / 18 بازدید
sima

جای ماحسابی خالی

حجازی

من هم همیشه فکر می کنم این چیزهایی که برای ما نا خوشایند است ، فردا برای بچه هامون نوستالزی های شیرین است

آرمان

موافقم. این چیزهای خوش روزمره هم در آینده برای بچه ها و حتی برای خودمون آرزو خواهند بود. اما با این حرف ها و فکرها هم یاد برف بازی توی حیاط خونه و غلت زدن توی برفهای حیاط و پشت بام خونه و بعدش عصبانی شدن مامان که نگران سرما خوردگیم بود و می گفت:" ببین باز تو رفتی همه لباسات رو خیس کردی" حس غریبی رو زنده می کنه. کاش باز هم خونه ها ویلایی بود و آپارتمان نشین نبودیم.

سارا

مرسی خوب بود، نرم افزار ارسال انبوه اس ام اس ...

آرمان

گاهی اوقات با خانمم فکر می کنیم بریم جنوب شهر یکی از این خونه ها رو بگیریم که زیر آسمون باشیم و روی ایوان. اما پشیمون میشیم. میگیم پس فردا روزی که بچه دار بشیم براش خوب نیست. اگر فقط مربوط به خودمون دوتا میشد شاید میکردیم این کارو. ( آخه پولمون نمیرسه که از این خونه ها توی شمال شهر بخریم که [چشمک])

پریسا

چه تصویرسازی قشنگی کردی! [لبخند] آدم همیشه دلتنگ میشه، وقتی گذشته ی خوب و دلپذیری رو تجربه کرده باشه، باید حواسمون باشه دلتنگی زیاد به سمت حسرت و غصه و این جور چیزا میل نکنه [چشمک]

پریسا

خوب آرمان نظر من رو هم گفته دیگه. دیشب که تلویزیون داشت تبلیغ سریال عید رو میکرد که توی یه خونی قدیمی حیاط و حوض دار فیلمبرداری شده, باز دلم هوای این خونه رو کرد. خوبه ها. هر طرفش یکی زندگی کنه

آذرخش

وبلاگ بسیار زیبا و پر محتوایی داری در سایت ما از امروز تا آخر اسفند به بهترین وبلاگ سال هر روز یک تبلت قرعه کشی و جایزه میده برای ثبت وبلاگت وارد سایت شو و وبلاگت رو در قسمت تماس با ما ثبت کن

سونیا و لیلی

توام فقط با این پستات آدمو هوایی کن و ببرش به هپروت ... باز تو اون خونه ها رو دیدی اما من چی ، فقط توی فیلم و سریال و کاشان و اینجور جاها دیدم ... هیییییییییییییییییییییی