آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

351- رویاهای من (2)

زندگی بعدی من در رویاهای مبتنی بر تناسخ! م در غرب مکزیک است. یک  جوان بین 18 تا 36 سال(آقا). مجرد هستم. تفریح اصلی  ام موج سواری و عکاسی است. در یک بار ساحلی کار می کنم.(مهم است که کارم نیازمند هیچ فعالیت جسمی و فکری خاصی نیست حتی در حد نگرانی برای آماده سازی یک ساندویچ یا فروش یک جنس) کارم از بعد از ظهر شروع می شود و تا نیمه های شب ادامه دارد. فقط لیوان ها را پر می کنم و به صحبت های اون هایی که گوشی برای شنیدن ندارند گوش می دهم. صاحب بار نیستم فقط اونجا کار می کنم. نمی خواهم درگیر مالیات و حقوق و دعواهای بار شوم. صبح ها حوالی 10 صبح  در خانه ساحلی ام بیدار می شوم. صبحانه ساده ای که بیشتر میوه است می خورم.تخته موج سواری ام را می گیرم و می زنم به اقیانوس تا ظهر. حوالی ظهر سری به رستوران ساحلی می زنم و یک غذای دریایی می خورم با پولی که شاید شب قبل درآورده ام. بعد خواب نیمروزی و بعدش هم بار  و کار... بعضی روزها هم که حال موج سواری ندارم در ساحل اقیانوس آرام  می نشینم و از توریست ها عکاسی می کنم. به پولش برای گذراندن تعطیلات در کشورهای امریکای جنوبی و عکاسی حرفه ای احتیاج دارم.

در این زندگی خیلی اهل کتاب نیستم. عمده آموخته هایم از طبیعت و در ارتباط با جهان است. دوستانی هم دارم زن و مرد ولی بیشتر اوقات تنهایی و تفکر است و رهایی از هر قید و بندی و  تجربه زیستن در "حال".

   + آیینه ; ۸:۱۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٥/۳/٢۳
    "آيينه شما"()

350- رویاهای من(1)

من هنوز هم در سن سی و شش سالگی خیال پردازی و رویابافی می کنم. یکی از خیال پردازی هام تصور کردن خودم در زندگی هایی است که می توانستم و دوست داشتم داشته باشم. می خوام در چند تا پست درباره ش بنویسم:

یکی از زندگی های رویایی م در اوایل قرن نوزدهم در یکی از دهکده های اروپایی اتفاق می افتد. زنی زیبا با دامنی پف دار و بلند و بلوزی یقه دار...دو پسر دارم با فاصله سنی یکی دوسال، همسرم تاجری مهربان است که بیشتر در سفر است. (البته زیاد درباره اش رویا پردازی نمی کنم.محور این رویا من و پسرها هستیم.) پسرانم سفید و چشم رنگی هستند و مثل پدرشان مهربان و مثل مادرشان عاقل. کارهای خانه را خدمه و آشپزها انجام می دهند. من فقط بر کارهایشان نظارت می کنم: ملحفه های سفید هر روز شسته شوند. غذا چه باشد. چه موادی از فروشگاه دهکده خریداری شود. معلم های زبان و موسیقی و اسب سواری پسرها به موقع بیایند و کارشان را درست انجام دهند و ....

و خودم بعد از نظارت و سرکشی های روزانه با یک فنجان قهوه می روم در اتاق آفتاب گیری که پنجره ها بلند دارد و چشم اندازش دشتی سبز است می نشینم و کتاب می خوانم. گاهی پیانو می زنم و گاهی می نویسم.

رابطه ام با پسرها و شخصیت آن ها از هفت-هشت سالگی تا نوزده- بیست سالگی خیلی جای خیال بافی دارد...ولی دوست ندارم به بعدش و ازدواج کردنشون فکر کنم....

   + آیینه ; ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٥/۳/٢٢
    "آيينه شما"()

349- خودشناسی 1

شرکت در بحث های شبکه های اجتماعی باعث شد کشف مهمی درباره خودم و دیگر ایرانی ها بکنم. کشفی که در خیلی از کتاب ها خوانده بودم ولی هیچ وقت این قدر برام ملموس نبود. در این بحث ها که  عمده آن ها حول موضوعاتی مثل مشکلات جامعه و سازمان و دولت و حک.ومت و ... است من همیشه نظر متفاوتی داشتم و برام عجیب بود چه جوری همه دوستان داخلی و خارجی و  فامیل و همکار شبیه هم و مخالف من فکر می کنند.

 من همیشه در این بحث ها معتقد بودم که خودمون، مردم و منابع انسانی سازمان  مسبب بهبود /پسرفت هستند و سایر نهادهای کلان صرفا نقش تسهیل گر رو دارند ولی سایرین به عکس معتقد به محوری بودن نقش دول.ت/ مدیرعامل/مجلس/آموزش و پرورش/والدین و ... هستند.

 کشف مهمم این است که من به شدت و حتی به شکلی افراط گونه به مرکز کنترل درونی ام معتقد و وابسته ام و کمتر پیش میاد کس دیگر/نهاد بالادستی و ... را در سرنوشت و رفتارهایم موثر بدانم. در حالی که عموم مردم کاملا به مرکز کنترل بیرونی متکی هستند. این که می گویم افراط گونه دلیلش این است که گاهی نقش و محوریت "من و خودم " در همه تصمیم گیری هایم به علت اینکه می خواهم مسئولیتش هم با "خودم" باشم زیادی پررنگ می شود و حتی شاید گاهی بوی "خودمحوری" بدهد.

حتی به این نتیجه رسیدم که شاید یکی از علت هایی اصلی مهاجرت های نخبگان ایرانی همین وابستگی آنها به "بیرون از خود" باشد و اینکه توقع دارند یکی بیاید و همه بسترهای مناسب فعالیت و زندگی و رفاه و کار را برایشان فراهم کند و آنها کفش های خود را درآورده و در آن ساختار مشغول به زندگی شوند.

شاید این موضوع ناشی از تربیت/حافظه تاریخی/آموزش یا حتی با نظریه های جدید مربوط به ژن های ما باشد ولی فکر می کنم این تفکر برای یک جامعه خطرناک است. 

   + آیینه ; ٦:۳٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٥/۳/۱۱
    "آيينه شما"()

348- نام لس

گاهی دلم می خواد بالا بیارم همه حس های بدی که  از دروغ ها و ریاکاری ها و دغل بازی های آدم ها می بینم،شاید روحم سبک شود کمی.

این ها قرار است چند سال زندگی کنند.چند سال کار کنند. 50سال،60 سال،70 سال...خودشان چه احساسی دارند در درونشان.

جلسه ای کاری را تصور کنید با حضور ادم هایی که حداقل چهار نفرشان از هم متنفرند. دونفر با همدستی و زیرآب زنی چارت سازمانی را تغییر داده اند تا یکی را حذف و دیگری را  تا حد امکان محدود و ضعیف کنند. بعد این ادم ها دور هم جمع شده اند برای تودیع و معارفه و با کلماتی مقدس از هم تشکر و تقدیر می کنند: دوست عزیزمون! الگو ما بودید! ما هرچی می دونیم از شما آموخته ایم و ...

چرا ؟ چون می دونن دوباره کارشون به هم می افته، واسه محکم کاری فقط پشت سر هم حرف می زنند...به من هم به عنوان یکی از اعضای تیم زمان دادند برای دروغ و دغل. گفتم سازمانی که سالی یک بار چارت عوض می کند نیاز به جلسات این مدلی ندارد چون چند ماه دیگه باید دوباره جمع بشیم واسه  تمجید و تشکر مجدد!( بقیه اعضا به تبعیت از 4 نفر اصلی کلی از تشکیل جلسه تشکر کردند و برای بقیه تملق نمودند)

 پ.ن: بعد جلسه یکی از اعضا که دوسال دیگر 30سال خدمتش تمام می شود گفت شما خانم آنستی! هستی ولی باید از این جور فرصت های کوچک برای تشکر استفاده کرد. بهش گفتم آقای فلانی (ایشان در یک سال گذشته تعاملات کاری مناسبی با تیم مقابلشان! نداشتند.) احساس هیچ آدمی در یک جلسه و با چند جمله نه شکل می گیرد و نه آنچنان تحت تاثیر قرار می گیرد. احساس ادم ها در طول یک فرایند مستمر و بر اساس یک روند ارتباطی سر و شکل می گیرد نه بر اساس یک رویداد و چند جمله تشکر آمیز! 

و جمله آخر: نفسم گرفت از  این شهر 

   + آیینه ; ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٥/۳/٥
    "آيينه شما"()