آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

345- مزه آرام آموختن

در پست قبل گفتم که  من با ده ها بار گوش دادن چند ترانه (و شاید سه رقمی شدن تعداد گوش سپاری) هنوز هم مفاهیم جدید می گیرم از واژه های آن ها.

 به این فکر می کردم که در سال های اخیر این قدر حجم اطلاعات و داده های ورودی (موسیقی/فایل های صوتی/ کتاب های پی.دی.اف/ متن های کوتاه و بلند/ انواع آموزش از سفره آرایی و آرایش تا زبان انگلیسی و بازاریابی محتوایی و روانشناسی و ...) از طریق رسانه های مختلف (اینترنت/ شبکه های اجتماعی/شبکه های تلویزیونی داخلی و اون ور آبی و ....) برای ما زیاد شده که همه چیز را نفهمیده و نجویده قورت می دیم.شاید ده سال قبل خیلی چیزها رو نمی دونستیم و خیالمون راحت بود نمی دونیم ولی حالا علیرغم اینکه هنوز هم نمی دانیم فکر می کنیم می دانیم و این سطحی بودن و توهم دانستن (با خواندن سه پست تلگرامی) کمی خطرناک است.

مثلا در ورودی هایی "خواندنی" در شبکه های اجتماعی معمولا حتی چند دقیقه ای هم بعد از خواندن، روی نظر نویسنده و هدفش از نوشتن، تاثیرش تو جنبه های مختلف، استفاده عملی و کاربردی متن و ... فکر نمی کنیم. فقط نصفه و نیمه می خوانیم. فوروارد می کنیم و شاید برای اظهارنظرهای بعدی! یک  چیزهایی ازش حفظ کنیم.حتی لذت بردن از دانستن و یاد گرفتن هم یادمان رفته انگار.

شاید باید فیلتری بگذاریم برای ورودی هایمان(خواندنی ها/ دیدنی ها/ گوش دادنی ها) تا لذت مزه مزه کردن آموختن رو دوباره تجربه کنیم.

پ.ن:یکدفعه یاد دفترچه های شیرینی پزی افتادم که در دهه هفتاد تو بیشتر خونه ها بود و مثل یک گنج بود برای خانوم خونه و محتوای آن با شکار به موقع برنامه های محدود آموزش آشپزی و  البته مهارت تند تند نوشتن صحبت های خانوم آشپز بدست اومده بود.

   + آیینه ; ۸:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٥/۱/٢٥
    "آيينه شما"()

344-واژه بی معنی

شاید سه ماهی هست که آهنگ های آقای قربانی رو تو ماشین گوش می دم. خیلی از ترانه ها، بعد از بارها و بارها گوش دادن تازه مفهوم تازه ای برایم تداعی می کنند:

ای واژه ی بی معنی
رویایی بی تعبیر
آغاز ترین پایان
آزادترین تقدیر
از قلب تو می روید
نبض غزلی تازه
پنهان شده ای در من
گمنام پر آوازه
تو سایه ی خورشیدی
تو بوسه ی در بحران
تو دلهره ای آرام
مهتابِ تر از باران
آرامش طوفانی
می سازی و ویرانم
رسوایی راز آلود
می پوشی و عریانم
من حادثه بر دوشم
من عشق نمی دانم
در هیچ تمامم کن
تا زنده شود جانم
من را تو به خود خواندی
معشوقه ی ناخوانده
دل را به ازل بسپار
یک دم به ابد مانــــــــده

(شاعر:آقای افشین یداللهی)

این تضادی که در کلمات ترانه جاری ست و با صدای دلنشین آقای قربانی جان می گیرد برایم تصاویری از همه چیزها و آدم های متضادی می سازد که هیچ وقت از نظر ذهنی نتونستم توضیحی برای علاقه هم زمانم بهشون پیدا کنم ولی این ترانه بدون اینکه توضیح قابل بیانی داشته باشه از نظر حسی این عشق من به متضادها رو برام حل می کنه.

آهنگ دیگر که ترانه سرای آن بازهم آقای یداللهی است:

نترس از سفر ها که یار تو هستم

 نترس از خطر ها کنار تو هستم

 نترس از زمانه که بی اعتبار است

که هر لحظه من اعتبار تو هستم

 کنار تو هستم که یار تو هستم

که بیش از خودت بی قرار تو هستم 

چه با هم ، چه تنها ، چه حالا ، چه فردا

چه در آسمان و چه خاک و چه دریا

اگر سبز و شادی اگر زرد و غمگین

اگر گرم و سرشار اگر سرد و مسکین

 کنار تو هستم که یار تو هستم

که بیش از خودت بی قرار تو هستم

 چه در عهد بستن ، چه وقت گسستن

چه در اقتدار و چه وقت شکستن

اگر هر چه دیدی و هر چه شنیدی

هر آنجا که ماندی به هر جا رسیدی 

کنار تو هستم که یار تو هستم

که بیش از خودت بی قرار تو هستم

این ترانه هم خاطره خیلی از آدم های واقعی و غیرواقعی رو برام زنده می کنه و دلم برای خیلی از دوستی های قدیمی که الان دیگه خیلی نایاب یا حداقل کم یاب شده تنگ می شه. دوستی هایی که اعتبار آدم می شدن و دل آدم رو گرم می کردن.(هرچند شاید منظور شاعر، خدا باشد از این دوست همیشگی)

 

   + آیینه ; ٦:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٥/۱/٢٥
    "آيينه شما"()

343_ ما و اونا...

چند دقیقه پیش در حال دیدن و شنیدن یکی از ویدئوهای سایت ted با گوشی بودم.موضوعش درباره این بود که با توجه به همه گیر شدن اینترنت و تغییر پارادایم مرزهای جغرافیایی ما در چند سال دیگر شاهد دگرگونی کامل مرزهای کشور ها هستیم و با پدیده megacities خیلی از شرایط ارتباطی و اقتصادی و.... تغییر می کنه که یک دفعه وسطش قطع شد چون پیامکی با مضمون زیر اومد رو صفحه:

"....می خواهید بدانید اهل بهشت چه کسانی هستند؟آنان که سرما و گرما مانع از حضورشان در نماز جمعه نمی شود....نماز جمعه فردا به امامت...."

از یک چشم انداز عجیب و زیبا از دهکده جهانی پرت شدم به جایی که هنوز دنبال راه های سریع و آسان بهشت و جهمند...

   + آیینه ; ۳:٤٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩٥/۱/٢٠
    "آيينه شما"()

342. بزرگترها هم اشتباه می کنن!

مانترا:مامان امروز هنوز کلاس ژیمناستیک شروع نشده بود من و سوفیا نشسته بودیم و داشتیم مورچه ها رو نگاه می کردیم بعد خانم مربی گفت مانترا و سوفیا از کلاس برین بیرون...ولی ما گوش ندادیم و بیرون نرفتیم.

من: کار خوبی کردی.

مانترا: چرا؟مگه ادم نباید به حرف های بزرگ ترها گوش بده؟

من: وقتی حرف های درست بزنن باید گوش بدیم ولی بزرگترها خیلی وقتا اشتباه می کنن پس نباید"همیشه"به حرف هاشون گوش بدیم.چون شماها کاربدی نمی کردین.قبل کلاس داشتین رفتار مورچه ها رو تجربه می کردین.

×××××××××

مانترا:مامان مربیا می گن بچه های خوب ساکت می شینن.من بهشون گفتم مامانم گفته بچه های خوب بازی می کنن نه اینکه ساکت باشن.بازی هوش بچه ها رو زیاد می کنه.

××××××

مانترا:مامان به جای شیر واسم شیر کاکائو می ذاری؟

من:نه چون قانون مهدتون می گه کاکائو ممنوعه.

مانترا:خب مامان این قانون رو هم بزرگترها گذاشتن ممکنه اشتباه باشه دیگه...

من: باید درباره ش فکر کنم. شاید تو راست بگی.(خودم شیر دوست ندارم.مانترا هم دوست ندارد و وقتی براش شیر می ذارم به اجبار نصفش را می خورد.)

   + آیینه ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٥/۱/۱٩
    "آيينه شما"()

341-انتظارات

در پست قبل یک جمله ای هست که خیلی دوستش دارم و از خواندن دوباره و دوباره اش کیف می کنم:"اصلاً خوشم نمیاد از این “فضائل!”. اینها مال “فضلا” باشه بهتره..." (البته جمله مال من نیست و متعلق به آقای شعبانعلی است.)

سال گذشته سریالی می دیدم که علیرغم ژانر تخیلی و درامش برای من درس های فلسفی زیادی داشت.

در این سریال دو برادر  نقش آفرینان اصلی هستند: یک برادر زاهد و باتقوا و خوب است و برادر دیگر بد است و هرجور "دل" ش بخواهد زندگی می کند. در یکی از سکانس ها مشخص شد این برادر بد در حق کسی در هنگام مرگش یک لطف بزرگ کرده است.یکی از شخصیت های سریال از او پرسید چرا اجازه ندادی کسی این موضوع را بدونه؟چرا نمیذاری ادما چهره ی خوب تورو ببینن؟

و پاسخ به یادماندنی او:
- چون وقتی ادما خوبی ببینن انتظار خوبی دارن و من نمیخوام زندگیم رو بر اساس انتظارات ادمای دیگه بنا کنم.

When people see good they expect good. And I don't wanna live up to anyone's expectations.

 فکر می کنم زندگی خیلی از ماها بر اساس آرزوها و توقعات اطرافیان و دوستان و جامعه و سنت بنا شده است نه بر اساس آنچه دوست داریم و می خواهیم.

 

   + آیینه ; ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱/۱٠
    "آيينه شما"()

340-درسی از محمدرضا شعبانعلی

طبق معمول اوقات فراغتم را با خواندن پر می کنم.الان داشتم متن زیر را از روز نوشته های آقای شعبانعلی می خواندم:

"دو سه سال پیش، یه جا کار می‌کردم و برای تولید و توسعه‌ی بازرگانی و صادرات کمک می‌کردم بهشون.
اون موقع، هنوز ماشین قبلیم (ماکسیما)‌ رو داشتم.
مدیران و مالکان شرکت که دوستانم بودند (و مناسب رنگ کت و شلوارشون از ماشین‌های مختلفی استفاده می‌کردند) خیلی به من لطف داشتند.
یک بار یادمه مدیر شرکت توی یه جلسه‌ بهم گفت:
محمدرضا. ما که فعلاً ماشین زیاد داریم واستفاده هم نمی‌کنیم. این E شرکت رو بردار برو و بیا (بنز‌های شرکت رو به اسم E و C و S و … صدا می‌کرد).
بهش گفتم: من همین ماکسیمای تصادفی خودم رو که سپرش هم آویزونه ترجیح می‌دم.
به پسرش گفت: ببین. تواضع و قانع بودن و افتادگی رو از محمدرضا یاد بگیر.
توضیح دادم که:
نه! اشتباه نکنید. من نه متواضع هستم و نه قانع و نه افتاده.
اصلاً خوشم نمیاد از این “فضائل!”. اینها مال “فضلا” باشه بهتره.
من “قدرت طلب” هستم.
برام خیلی قدرت داشتن مهمه. در جلسه. در تعامل با همکاران و …
امروز وقتی روبروی شما می‌شینم، میدونید که گیر پول نیستم. هر چی دارم بهش راضی هستم. کارم رو هم دارم انجام می‌دم.
اگر هم این ماشین رو سوار می‌شم، باهاش راضی هستم. وگرنه لابد یه چیز دیگه می‌خریدم (البته پول نداشتم! اما خوب اونها که نمی‌دونستن!)
اما وقتی اون E رو سوار می‌شم و میام کنار پورش کاین شما پارک می‌کنم، هر بار پیامش اینه که:
اینم دوست داشته پورش کاین داشته باشه. الان نداره.
ضمن اینکه باید یادم باشه که هر موقع بخوام از اینجا برم، باید لذت بنز سواری رو هم ترک کنم.
قدرتم رو در جلسه روبروی شما از دست می‌دم.
ترجیح می‌دم توی خیابون، ماشین معمولی خودم رو سوار شم و اینجا قدرت داشته باشم، تا توی خیابون، پشت چراغ قرمز، احساس قدرت کنم و اینجا کم بیارم!
—-
می‌دونی حرفم چیه؟
من باید بپذیرم که قدرت طلبی یکی از انگیزه‌های منه.
اگر بپذیرم، انتخاب‌هام، تصمیم گیریم و استراتژی‌هام، با خودم و روح خودم و انگیزه‌ی خودم تطبیق بیشتر داره.
حتی با مطرح کردنش، روبرویی هم بهتر یاد می‌گیره که چجوری با من تعامل داشته باشه.
حالا هی کاپشن دوزاری بپوشم و جوراب سوراخ و برم بگم من می‌خوام “مردمی” باشم.
طرف هم پیام رو اشتباه می‌گیره. خودم هم بعد از یه مدت یادم می‌ره که اولویت‌هام چیه.
میشم مثل مگس بر تور عنکبوت. جنازه‌ای از بیرون پر و از داخل تهی!"

با خوندن متن بالا و مرور رابطه ام با همکارم در پست قبل به این نتیجه رسیدم که شاید انگیزه واقعی من از همه  کارها بهبود رابطه با همکارم و افزایش کارایی و انگیزه اش نبوده...هدف اصلی ام شاید این بوده که هیچ سابقه ای از یک پرونده ارتباطی ناموفق در رزومه ام نداشته باشم. شاید هدف بیشتر تلاش ها "من" بوده ام نه "او"...و من چون تکلیفم با خودم مبهم بوده و با خودم  و او روراست نبوده ام، نتیجه ای عایدم نمی شده.

نمی دونم این می تونه یک هدف باشه برای سال 95 یا چون ماهیتش تغییر در "ساختارهای ناخودآگاه" و "من درونی"  است باید پله پله برای تغییرش میکرواکشن تعریف کنم ولی می خوام در سال 95 خیلی بیشتر با خودم و دیگران روراست و شفاف باشم و سعی کنم کمرنگ ترین انگیزه هام در کوچک ترین اعمالم رو شناسایی و اصلاح کنم.

   + آیینه ; ۳:٥۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٥/۱/۸
    "آيينه شما"()

339-سال 94

در مهمانی ها و صحبت های رد و بدل شده عیدانه به این نتیجه رسیدم که سال 94 برای کلیه شاغلین و درگیران کسب و کار سال بدی بوده است. از خودروسازی و شرکت نفت و امور دفاعی و نظامی گرفته تا پیمانکاری و ساخت و ساز و واسطه گری و فروشندگی.

سال 94 از سخت ترین سال های کاری بود برایم. بلبشو و هرج و مرج و بی انگیزگی همکاران و بحث ها و جلسات بی فایده یک طرف و تعامل با یکی از کارشناسانی که باهام  کارمی کرد یک طرف دیگه.

در این حدود سیزده -چهاده سالی که در صنایع و سیستم های مختلف کار کرده ام و اتفاقا عمده همکارانم هم آقا بوده اند هیچ وقت مشکل ارتباطی قابل توجهی نداشتم، طوری که خیلی موقع ها همکاران خانم در مورد نحوه ارتباط خوبم با اقایون ازم مشاوره  می گرفتند.

از سال 87 هم که در شرکت کنونی همیشه سمت سرپرستی تو ادارات مختلف داشتم با خانم ها و آقایون مختلفی کار کردم ولی این مورد واقعا پیچیده و منحصر به فرد بود.

از حدود سه سال پیش می شناختمش و دوسال است مستقیم با من کار می کند ولی از سه ماه دوم پارسال ناسازگاری اش شروع شد. به قول آقای شعبانعلی این گونه اتفاقات  البته  رویداد نیست بلکه یک فرایند پیوسته است که ما انتهای آن را به صورت یک رخداد می بینیم. در مورد این همکارم هم سال ها خورده شدن حقش در واحدهای مختلف، مشکلات شدیدخانوادگی، مشکلات ارتباطی و تعاملش با سایر همکاران مدیریت، هوش بسیار بالایش، تخصص توامان فنی و سیستمی اش (در سازمان ما معمولا هر فردی یا در سیستم های نرم افزاری متبحر است یا مسائل فنی خودرو)،بدبینی مافوق تصورش به همه چیز و همه کس و توهم توطئه همیشگی اش زمینه ساز ناسازگاری بی حدش بود.

ساعت های زیادی باهاش صحبت کردم و ساعت های بیشتری به حرف هایش گوش دادم. کلی در مورد نحوه تعامل باهاش مطالعه کردم. فکر کردم. توجهم را رویش متمرکز کردم.نسبت بهش بی تفاوت شدم. لحن صحبتم را شوخ طبعانه کردم.جدی کردم و .... ولی هیچ جوری قابل اصلاح نبود.اینقدر تعامل باهاش سخت بود که همکاران به شوخی می گفتند سازمان باید به من "سختی کار" پرداخت کند بابت کار کردن باهاش.

بهش گفتم من روی خیلی از اعتراضات شما اختیار و کنترل ندارم چون نمی تونم آیین نامه ها و سیستم حقوق و ارتقا سازمان را عوض کنم ولی در رفتار شخصی و کاری خودم این اختیار رو دارم، شما برای من یک چک لیست تهیه کن که می خوام رئیسم این  موارد را در تعامل با من رعایت کند و من خودم رو ملزم به رعایت حساسیت های شما می کنم ...و او در عوض برایم از تفاوت نوابغ و پیامبران و حوزه های شک و یقین گفت!

همکار دیگری که در حقیقت از لحاظ چارت سازمانی می بایست واسطه من و او می بود  شش ماهه آخر کاملا خود را کنار کشید(حتی ارتباط کلامی اش را با ایشان قطع کرد)  و برای من آرزوی صبر کرد!

حتی در گروه های تلگرامی که با دوستانش داشت عضو شدم. سعی کردم با رد و بدل پست نگرشش را اندکی مثبت کنم ولی دریغ از اندکی تغییر.

کار به جایی رسیده بود که خیلی موقع ها موقع برگشتن از سرکار در ماشین کل مسیر رسیدن به خونه رو از کارهاش گریه می کردم تا انرژی های منفی که بهم منتقل کرده بود رو با خودم به خونه نبرم. (توجه کنید که من تا پارسال فقط دوبار به دلیل مشکلات کاری گریسته بودم!)

آن قدر این موضوع و این شکست برایم پرهزینه، بغرنج و نپذیرفتنی بود که به همسرم گفتم دیگه دلم نمی خواد کار کنم. همسرم انتخاب را به عهده خودم گذاشت ولی گفت وقتی تو با اکثر ادم ها مشکلی نداری و ایشون با اکثر ادم ها مشکل دارن اگر کسی قرار باشه این رابطه رو ترک کنه، اون تو نیستی...

خلاصه یک روز که دیگه علنا دعوامون شد و همکاران چندین ساله برای اولین بار عصبانیت من رو دیدند و صدای بلندم را شنیدند از یکی از روسای مدیریت که همکاری و دوستی 10 سال داریم و نقاط مشترک زیاد، خواهش کردم اگر امکان دارد مدتی کارهای این همکارمان از طریق ایشان انجام شود. این دوست عزیز هرچند خودش هم چندین بار با ایشان کارش به جدل کشیده بود از آنجا که شرایط سخت ارتباطی من به عنوان یک خانم را می دید قبول کرد. پس از اخذ موافقت مدیرمان به خیال اینکه خبر خوشی برایش دارم و از ارتباط با من راحت می شود پیشنهادم را بهش دادم...چشمتان روز بد نبیند با عصبانیت بی حد گفت اگر قرار باشد با کسی غیر من کار کند اصلا از واحد می رود...نمی تونید تصور کنید چقدر احساس استیصال و بدبختی می کردم، تنها روزنه امیدم کور شد و تنها ماحصل این موضوع این بود که بهم قول داد دیگه با صدای بلند باهام حرف نزنه!

آخرین روز کاری سال 94 هم فقط با من و مدیرمون که بیشتر از همه ازمون شاکی بود خداحافظی کرد و گفت بقیه ارزشش رو ندارن!

معمولا در وبلاگ اینقدر روده درازی نمی کنم ولی فکر می کردم باید یک جایی  این موضوع را بازگو کنم شاید کمی بارش سبک شود در روحم و اما نتیجه گیری:

- وقتی می خواندم  و می شنیدم بعضی زوج ها موقع طلاق می گفتند هیچ جوری نمی تونن با هم کنار بیاین به نظرم حرف مسخره ای بود می گفتم مگر می شود هیچ راهی واسه بدست اوردن قلق یک ادم نباشد. اینها نمی خوانند و نمی دانند مطمئنا...ولی سال 94  فهمیدم همیشه نمی شود راهی یافت یا راهی ساخت.

- اینقدر صبور شده ام و آستانه تحملم بالا رفته که گاهی خودم تعجب می کنم از سکوتم وقتی انتظار بحث و صحبت و  ناراحتی دارم از خودم.

- بعضی ادم ها و برخی اتفاقات آدم را به اندازه چندین سال پخته تر و عاقل تر می کنند و البته پیرتر. 

-عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو...این همکارم در کنار همه بدی هایش صفات خوبی هم دارد: فوق العاده صادق و روراست است و هیچ رفتار متظاهرانه ای ندارد. مهربان است و خیلی موقع ها که از رفتارهاش پشیمان می شد پست های عذرخواهی ارسال می کرد (البته دوباره فرداش روز از نو /روزی از نو!)، با مرام است، روزهای آخر سال بهمون شکلات و آجیل دادند. من به دلیل ازدحام و سنگینی بار، برای تحویل نرفتم. بدون اینکه به من بگوید برایم کارتن را گرفت و آورد. (کاری که معمولا در سازمان ما آقایون به هیچ وجه برای خانم ها انجام نمی دهند.)

از الان استرس رابطه و تعامل با این همکار در سال 95 آزارم می دهد....

   + آیینه ; ٧:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٥/۱/٧
    "آيينه شما"()

338- مدرن تاکینگ

با آقای همسر در جاده یکی از روستاهای اطراف شاهرود در حال رانندگی بودیم.روستای ابر... باران شدیدی می بارید و آهنگ Cheri cheri lady گروه مدرن تاکینگ در ماشین پخش می شد.

به همسرم گفتم اون موقعی که در دهه 90 این ترانه ساخته شد اعضای این گروه  (دیتر بوهلن و توماس آندرس) فکرش را می کردند حدود 30سال بعد در جاده یک روستای ناشناخته در یک کشور اسیایی و خاورمیانه ای! هنوز هم شنیدن هنرشان، ادمهایی با فرسنگ ها فاصله فکری و فرهنگی رو در یک روز بهاری بارانی غرق  لذت کنه و یک عالمه خاطره نوستالوژیک رو براشون زنده کنه.

غبطه می خورم به هنرمندانی که اینگونه ماندگار و جاودانه می شوند در یاد و روح آدمیان.

   + آیینه ; ٥:۳٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩٥/۱/٦
    "آيينه شما"()