آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

326- گذر ایام

امسال عید غدیر در منزل پدرم گذراندم...خیلی از اقوام رو که سال ها ندیده بودم زیارت کردم.

حس خاصیه وقتی جوان 20-25 ساله ای که وقتی تو 4-5 سالت بود همیشه سربه سرت می ذاشت و باهات بازی می کرد رو با موهای یک دست سفید می بینی و می شنوی که عروس دار شده و دخترش دانشجو ست...احساس می کنی زمان برای تو متوقف شده و فقط برای او با سرعت برق و باد سپری شده...

یا دیدن پسری پسری 170 سانتی که باید سرت رو بالا بگیری موقع حرف زدن باهاش در حالی که به دنیا اومدنش و بغل کردنش رو به یاد داری ...

شاید اگه ادم ها یه جای دور از بقیه زندگی می کردن هیچ وقت نمی فهمیدن از نوجوانی و جوانی و میانسالی گذشته اند انگار این محیط دور و بر است که به ادم الارم می دهد...وقتی مغازه دار ها و راننده تاکسی ها به جای "دخترم" تو را "خواهرم" و "خانم" و "حاج خانم" خطاب می کنند...وقتی تو مترو و اتوبوس جایشان را به تو می دهند...وقتی به جای خواهر عروس و دختر عموی داماد می شوی زندایی عروس و عمه داماد...کم کم می فهمی انگار یه چیزایی فرق کرده...

هیچ وقت واسم سن و سال مهم نبوده و نیست. راستش وقتی موهام مشکیه از تارهای سفیدش لذت می برم  چون یه قیافه "پخته ای" بهم می ده...اصلا این که با تجربه شدم و درست تر فکر می کنم و عمل می کنم رو خیلی دوست دارم...ولی درک این گذر زمان مثل یک مفهوم عمیق فلسفی برام سخت و غیر ملموسه...انگار "من درونم" در سال ها پیش مانده و انتظار این تغییر در محیط و ادم های دور و بر را ندارد...

   + آیینه ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٧
    "آيينه شما"()

325- تولدت مبارک!

رابطه عاشقانه مان همچنان ادامه دارد طوری که گاهی آقای پدر از "هم دیگر تحویلی مان" شاکی می شود.

  • خیلی خیلی با محبت است و فوق العاده خوب احساساتش را بیان می کند: "مامان تو بهترین منی"..." مامان تو چقدررررر خوبی..."، " مامان اینقدر کار نکن، واسه ما زحمت نکش، پیر می شی ها، بیا استراحت کن"، "مامان من عاشق غذاهای توام" و... (البته به جای مامان بیشترموقع ها با اسمم صدام می کنه.)
  •  بوسه بارانم می کند..صورتم..دست هایم، چشم هایم...
  • شبیهم است مخصوصا وقتی عصبانی و ناراحت می شود و در یک لحظه اینقدر عوض می شود که آدم  یادش می رود همون فرشته دو دقیقه پیش است!
  • ترازوی وجودش خیلی نمایان است، کافیست وسط بحث با پدرش، به حمایت ازش اظهار نظری بکنی فوری جایگاهش رو عوض می کنه و به طرفداری از آقای پدر  مناظره رو ادامه می ده...
  • هنوز عاشق کتاب و داستان است و بدترین تنبیه برایش این است که شب از قصه محروم شود و تا کار اشتباهی می کند فوری می پرسد "قصه تنبیهه؟"
  • متاسفانه تلویزیون هم زیاد می بیند...
  • فکر می کنم سخنور خوبی هم بشود...

ولی هیچ کدوم از این ها  به این اندازه مهم نیست که "رابطه عاشقانه مان همچنان ادامه دارد و هر روز بیش از روز قبل عاشقش می شوم... "

تولدت، تولد دوباره من است در یک زندگی همیشه عاشقانه...تولدمان مبارک!

   + آیینه ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٠
    "آيينه شما"()

323-خانوم

کتاب "خانوم" آقای بهنود رو می خونم.

هیچ وقت فکر نمی کردم روزگاری از داستان مرگ مظفرالدین شاه، اشکم سرازیر شود ...

معجزه می کند قلم بعضی آدما.

   + آیینه ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٢
    "آيينه شما"()

323-حس

چهارده - پانزده ساله بودم که کشفش کردم..یعنی پدرم کشفش کرد و چون می دونست عاشق کتابم منو برد اونجا...

زیرزمین یک ساختمان سه طبقه  بازسازی شده در قدیمی ترین محله شهر بود که به دلیل باز سازی و تعویض درب ها بوی چوب تازه می داد. کتابخانه حوزه علمیه شهر که کتابدارش یک پیرمرد بود که احتمالا به خاطر سادگی ظاهری و باطنی اون موقع هام و تشنگی دانستنم  و البته کمی مراجعه کنندگان باهام خیلی خوب بود...

آقایان طبقه بالا بودن و در حقیقت یک قسمت کوچک مخزن در زیر زمین به مطالعه خواهران ! تخصیص داده شده بود. خیلی موقع ها تنها و در سکوت  محض می نشستم به کتاب خواندن...سکوتی که البته گه گاه با صدای آسانسور کتاب بر می شکست.

تذکره الاولیا، مثنوی معنوی، اشعار خیام، دیوان شمس، زندگینامه های بزرگان، معراج السعاده و ...اولین بار در آنجا مزه کردم  و خیلی کتاب های دیگر که پیشنهاد پیرمرد بود...

سال ها بعد که تب کنکور بالا گرفت و آنجا توسط کنکوری ها کشف شد دیگه دنج نبود شد مثل کتابخانه مرکزی شهر...طوری که مجبور شدن یک طبقه خاص رو به مطالعه بانوان! اختصاص بدن...

هر چند حالا سنم از دو برابر اون موقع ها  هم بیشتره و دیگه به خیلی از آموزه های اون زمان اعتقادی ندارم ولی هنوز هر وقت حس خاصی دارم (مثل شیدایی پاییزه) دوباره مزه و احساس اون لحظات ناب رو به واقعی ترین شکل ممکن تجربه می کنم هرچند گذرا و شاید در حد چند میلی ثانیه...همراه حس بوی چوب تازه و بودن در محله ای قدیمی در زادگاهم....

   + آیینه ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/٩
    "آيينه شما"()