آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

295-مسیر زندگی

عادت دارم در مسیر 40 دقیقه ای که در سرویس اداره هستم (20 دقیقه صبح و 20 دقیقه عصر) کتاب بخونم...

وقتی می رسیم شرکت و مجبورم دست از کتاب خوندن بکشم یک حس تالم بهم دست می ده از اینکه از یک فضای خاص با اتفاقات خاص و با آدم های خیلی خاص یک دفعه پرت می شم * به فضای معمولی یک شرکت نیمه دولتی با استانداردهای بی معنا و امورات نسبتا روتین و آدم هایی که اگرچه خیلی هاشون خاص اند ولی به دلیل قرار گرفتن در فضای سازمان و روابط صرفا کاری و رقابتی، بیشتر با شخصیت روزمره شان روبروییم.

و درست در همون لحظه که کتاب رو می ذارم تو کیفم و کارت ساعت زنی رو درمیارم به اینکه چقدر مسیر زندگی ام رو درست انتخاب کردم فکر می کنم.....

پ.ن: جایی خواندم "وقتی آزادی و حق انتخاب برای زمان بیداری و خوابت نداری چطور دم از زندگی آزادانه می زنی؟"

* وقتی کتاب می خونم این قدر با فضا و آدم ها مانوس می شم که واقعا حس "پرت شدن" دارم...تازه بعد اینکه کتاب تموم می شه دلتنگ ادماش می شم و گاهی باهاشون تو ذهنم داستان های جدید می سازم.

   + آیینه ; ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/۳٠
    "آيينه شما"()