آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

289-مهر

فردا مهر می آید...مهر مهربان و البته پرهزینه برای خانواده ما:

-تولد من

-تولد خواهرم

-تولد برادرم (البته تولد ایشون آخرشهریوره که به دلیل بعد مسافت در مهرماه می بینیمش)

- تولد پدرهمسرم

- تولد رئیسم (که بینمان هدیه دادن مرسوم است.)

- تولد مانترا (هدیه تولد - جشن تولد مهد کودک برای دوستان- جشن تولد خانه برای اقوام)

-تمدید بیمه بدنه+بیمه شخص ثالث+ کارت طلایی خودرو

- شروع سال تحصیلی و ثبت نام دانشگاه

البته تا باشه از این هزینه های دوست داشتنی و شادی آفرین باشه.

مهرتان پرمهر.

 

 

   + آیینه ; ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٦/۳۱
    "آيينه شما"()

288-تصمیمات فی البداهه

مهد کودک مانترا رو با توجه به چند پارامتر انتخاب کردیم.(جدا از معیارهای فضا و مربی و ...خود مهد):

- ساعت شروع و پایان کار من و همسرم

-فاصله تا خانه، محل کار من  و محل کارهمسرم

همسرم صبح ها مانترا رو می برد و من بعداز ظهر ها می آورمش.

حالا یکدفعه آقایون تصمیم گرفتن ساعت کاری کارکنان دولت را افزایش دهند و به جای 8 تا 15:30  بشود 7:30 تا 16:30 و دو روزه هم ابلاغ و لازم الاجرا شده (حالا لایحه (یا طرح!)مرخصی 9 ماهه زایمان دو سال رفت و اومد تا تصویب بشه)

موندیم از شنبه چه کار کنیم...

مهدها قبل 6:30 باز نیستند...اگه همسرم بخواد ببردش ساعت 8 می رسه محل کارش و .......

پ.ن: اینم بگم که همسرم از اول که قبول کرده تو این اداره کارکنه ساعت کاریش همین بوده (8 تا 15:30) ...فکر کنم دست آخر مجبور بشیم مهد رو عوض کنیم که با توجه به سن مانترا تصمیم خوبی نیست! لااقل دو ماه فرصت ندادن که ادما ساعاتشان را تنظیم کنند هرچندکه در اینجا بی معنا ترین واژه "تنظیم وقت و زمانبندی" است...

 

   + آیینه ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٦/٢٩
    "آيينه شما"()

287-مانترا

دیروز مجبور شدم اضافه کار  بمونم و به همین خاطر دیرتر از مانترا و باباش رسیدم خونه...هنوز در رو  باز نکردم با هیجان می گه:"مامان می دونی چی شده؟ بابا گفته یه ادم بد به امام رضا گذای (غذای) بد داده امام رضا میرده (مرده)..."×

طوری تعریف می کرد انگار همین الان اتفاق افتاده...به همسرم می گم این چیزا چیه به بچه گفتی؟

می گه تلویزیون حرم امام  رو نشون داد و این فسقلی اینقدر پرسید که به اینجا رسید.... 

× هر چقدر بهش می گیم درستش "مرده" است نه "میرده"  اصرار داره همونو بگه و جالبه این عوض کردن کلمه چقدر "مردن" را در ذهن من تلطیف و حتی طنز کرده...

×××××××××

با مامان و پدرم و مانترا رفته بودیم مزار (در شهرما به قبرستان "مزار" می گن). پدرم سر قبر مادربزرگم سنگ را به قبر می زند  و فاتحه می خواند. مانترا می پرسد :" اینجا خونه کیه در می زنی" پدرم می گه :"خونه مامان منه"...و بعدش مانترا بدون توجه به چشم و ابروهای مامانم اصرار می کنه که "پس خونه مامان من کدومشونه؟"

×××××××××

مانترا تو خونه عمه اش مارمولک دیده...شروع کرده  به داد و بیداد و جیغ و گریه که :"تمساح...تمساح" شوهر عمه اش به دادش رسیده که "این مارمولکه، کی گفته ترس داره؟" و مانترا جواب داده:

- "مامانم گفته "باید " از مالمولکا بترسم...فقط از شیر و گرگ های مهربون نترسم!

   + آیینه ; ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٦/٢٧
    "آيينه شما"()

286-تعهد

همیشه برام تعهد سخت بوده، نه اینکه ادم بی تعهدی باشم از شدت مسئولیت پذیری این جوری ام!

  • از ازدواج تا یک سنی اجتناب می کردم، از تعهد همیشگیش می ترسیدم.
  • برای بچه دار شدن کلی تردید داشتم ...یک تعهد مادام العمر...خدا رو شکر تا حالا از عهده اش براومدم ولی اصلا نمی تونم_علیرغم اصرارهای اطرافیان_ به تکرارش فکر کنم.
  • دلم نمی خواد نیروهای زیر مجموعه ام زیاد بشن، چون فکر می کنم همونطور که می تونم بهشون کار ارجاع بدم باید حقوق شغلی و حرفه ای شان را هم در این آشفته بازار رشد و ارتقای "relation  base!" پیگیری کنم و با توجه به این ادم "رابطه مندی" نیستم، ترجیح می دم خودم فشار کار بیشتری رو تحمل کنم.
  • عضو گروه های اجتماعی دنیای مجازی  نمی شم چون احساس می کنم درقبال کسانی که دعوتم می کنن و پیام می ذارن و ...مسئولم و باید هر روز به این صفحات سر بزنم و به روزشون کنم و ....و این تعهد روزانه  برایم سخت است.
  • برای وبلاگ دار شدن هم چند سال صبر کردم تا مطمئن شدم که می خواهم بنویسم. *

   همیشه ادم های مسئول را با هر روحیه و دین و مسلکی دوست داشته ام...ولی نمی دونم صفت "مسئولیت پذیری" یک صفت اکتسابی است یا ذاتی و درونی؟

 * این چند وقت به خاطر بیماری پدر همسرم که مسئولیت های منو در زندگی بیشتر کرده (همسرم وقتش را بین دو خانواده تقسیم کرده) کمتر وقت سر زدن به اینترنت رو دارم و گاهی که آمار وبلاگ رو چک می کنم واقعا شرمنده کسانی می شم که سرمی زنن و با صفحه قبلی روبرو می شوند. امیدوارم بتونم زودتر به روز کنم.

 

   + آیینه ; ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٦/٢٢
    "آيينه شما"()

285-تفکر

هنوز یه روز از نوشته قبل نگذشته بود که یکی از دوستان فیلمی با نام         Root/ of all /evil از داو/کینز و کلیپی از استفن ها/وکینگ برایم می فرستد...انگار خدا بازی اش گرفته با من!

اغلب با ادم های خیلی معتقد یا کاملا بی اعتقاد رابطه خوبی داشته ام  و دلیلش را نمی دانستم...تازگی ها فهمیدم وجه اشتراک این دو دسته تفکر و اندیشه ای است که برای اعتقاد یا بی اعتقادی شان دارند... باری به هر جهت  و ا...بختکی، مسلمان و کافر نشده اند....

اگر به بچه هایمان و نسل اینده فقط "فکر کردن" و "تعقل" را بیاموزیم خیلی از مشکلاتمان حل خواهد شد.

   + آیینه ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٦/٤
    "آيينه شما"()

284-مکن دل دل، ای دل... بزن دل به دریا

تاریخ می خوانی اون هم از کتاب هایی که مجوز چاپ ندارن و pdf هستند، با ادم های اهل مطالعه بحث می کنی.... کتاب هایی برات ایمیل می شه که خیلی چیزها رو برات زیر سوال می بره و یکدفعه یک آهنگ، یک شعر همه چی رو پاک می کنه و  تو باز هم عاشق می شوی.......

خدا با دلمون ارزیابی مون می  کنه یا با عقلمون؟

پ.ن: همیشه از خدا خواسته ام به راه راست(راهی که از نظر خودش درست است) هدایتم کند_ تلاش خودم را هم کرده ام البته_  و او همیشه مرا در این نوسان همیشگی نگاه می دارد!

   + آیینه ; ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٦/۱
    "آيينه شما"()