آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

280-رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند...

1

اولین بار پنج سالم بود همراه عمه ام به حوزه انتخابی رفتم.یادمه اون موقع مهمترین دغدغه بزرگترا بعد مهر شناسنامه، این بود که درجه رنگ جوهر انگشتشون تا چه حد باشه وضوشون درسته...و برای نسل من از سال 76 ، نتیجه انتخابات همیشه مثل مساله مرگ و زندگی بوده.

2

تا 5شنبه در مورد رای دادن تردید داشتم هرچند در بحث ها عنوان می کردم حتی اگر شانس کمی هم داشته باشیم باید امتحانش کنیم ولی نه مناظرات را دیدم  نه دردنیای مجازی درگیرش شدم و نه خودم تصمیم جدی به شرکت داشتم. روز پنج شنبه در مراسم سفره ابالفضل حضور داشتم.نوحه خوان می گفت "روز تولد حضرت است، هرچه می خواهید از او بخواهید." دعا کردم خدایا به حق او به ملت ما رحم کن و فردا امیدهایمان را ناامید نکن...صدایی را در درونم شنیدم که نمی خواهی رای بدهی و تحول می خواهی...تصمیمم را گرفتم..حداقل سعی ام را می کردم حتی اگر قرار بود دوباره رایم خوانده نشود.

3

چهار سال پیش مثل همچین روزی انگار گرد مرده پاشیده بودن در شرکت ما، همه امیدها ناامید، انگار عزای عمومی بی اعلان است و امروز ...مدیران وسط جلسه سایت ها را به روز می کردند و با شادی از درصد 50 ای روحانی خبر می دادند. همه پر از شورو انرژی.

 امیدوارم رئیس جمهور منتخب با درایت و تدبیر این شادی را تداوم بخشد.

 

4

یاد دوستی به خیر که چهار سال پیش گفت حاضرم همین الان 4 سال عمرم را مفت بدهم و فقط برم سال 92....خیلی سخت گذشت ولی بالاخره گذشت.

سال 84 بعد از اعلام نتایج رای گیری موقع صحبت تلفنی با مامانم گریه ام گرفت.هشت سال اوج جوانی مان بر باد رفت. 24 تا 32 سالگی.

سخت است ولی امیدوارم رئیس جمهور منتخب بتواند کشور را از منجلاب کنونی نجات دهد.

6

با تشکر از مردم تر/کیه به دلیل وقت شناسی شان در شورش که تاثیر بسزایی در تصمیم گیری های 30یا30 ایران داشت و با تشکر ویژه از آقای عارف که به موقع رفت و رای  آقای روحانی را نشکست.

7

یاد شهدای 88 ، ندا و سهراب و ...بخیر. دیشب در صف رای گیری که مانترا در حیاط مدرسه بدو بدو می کرد...همش به یاد مادران شهدا بودم.

8

مانترا در مهد از عمو موسیقی سرود "وطنم ،وطنم" را یاد گرفته و همراه تلویزیون زمزمه می کند. به امید داشتن کشوری عاری از دروغ و فریب کاری و خرافات....به امید آبادی وطنی که فرزندانمان به آن افتخار کنند.بمانند و بسازندش.

9

شادی پیروزی گوارایتان.

 

 

   + آیینه ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۳/٢٥
    "آيينه شما"()

279-مانترا

 

 

 

 

 

 

می بینم با یک دستش چونه ش رو گرفته و با دست دیگه ش داره به زحمت موهاش رو شونه می کنه...می پرسم چرا چونه ت رو گرفتی؟

می گه: مربیم یاد داده، هروقت  تو مهد می خواد موهامو شونه کنه، چونه م رو این طوری می گیره بعد شونه می کنه.

من:خنثی

 

 

 

 

 

 

  

   + آیینه ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/۱٤
    "آيينه شما"()

278- مانترا

دیشب موقع به روز کردن وبلاگ هی پایه میز سفری لپ تاپ را تکان می داد..دعواش کردم که می افته رو سرت، نکن...قهر کرد و رفت خوابید. من دعوایمان را فراموش کردم....

نصفه شب بیدار شد و آب خواست. براش آوردم .بلند شد  و نوشید. شانه ام را بوسید و همان طور که داشت می خوابید زمزمه کرد: دوست دارم مامان...ببخشید میز لپ تاپ رو تکون دادم مامان... و من نصفه شبی ذوق زده از داشتن دختر پرمهر متولد مهر...

پ.ن:گاهی از این که روحیاتش شبیه خودم است غرق خوشحالی می شوم و گاهی از اینکه مثل خودم لجباز و پر نوسان است نگران.

   + آیینه ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۳/۱٠
    "آيينه شما"()

276-چون رشته گسست می توان بست/لیکن گرهیش در میان هست

زمانی اصلاح هر رابطه ای و حفظ هر ارتباطی برایم مهم بود. حداقل، تلاشم را می کردم.حرف می زدم، تماس می گرفتم و مهم تر از همه می نوشتم...ولی حالا اغلب تلاشی برای احیا دوباره رابطه ای که زخمی شده نمی کنم، توضیح نمی دهم، اس ام اس ها، ایمیل ها، پیام ها و گلایه ها و گفتگوها را با سکوت پاسخ می دهم و بس...

تغییر این رویه به این شکلی که الان هستم مسلما تدریجی بوده ولی نقطه عطفش اواسط مهر گذشته بود که یکی از "عمیق ترین" رابطه هایم را در ذهنم و در دلم تمام کردم...خیلی هم ساده اتفاق افتاد وشاید با پاسخ ایمیلش می توانستم رابطه را ادامه
دهم ولی همان تغییر تدریجی درونی مانعم می شد...انگار که بگوید دوستی که بخواهی بعد این همه سال هنوز برایش رفع سوء تفاهم کنی دیگر "دوست" نیست... بعد از آن هم چند تجربه دیگر داشتم که بر خلاف گذشته، گذاشتم بلاتکلیف بمانند (هرچند دوستی ام را کامل نگسستم)...می توانستم همه چیز را توضیح دهم ولی نمی خواستم.

نمی دانم شاید بی حوصله شده ام، با تجربه شده ام، خودخواه شده ام، صریح وشفاف شده ام ...فقط می دانم دیگر "رابطه آتل بندی شده" را نمی خواهم...دلم نمی خواهد بابت موضوعی به آنانکه  برایم عزیزند و برایشان عزیزم توضیح بدهم، دوست ندارم برای گفتار و رفتارم در قبال نزدیکانم و دوستانم دفاعیه صادر کنم...

   + آیینه ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/٩
    "آيينه شما"()

275-فضیلت‌های ناچیز

 

«تا آن جا که به تربیت بچه‌ها مربوط می‌شود فکر می‌کنم به آنها نباید فضیلت‌های ناچیز بلکه باید فضیلت‌های بزرگ را آموخت:

نه صرفه‌جویی را که سخاوت را و بی‌تفاوتی نسبت به پول را.

 نه احتیاط را که شهامت و حقیرشمردن خطر را.

 نه زیرکی را که صراحت وعشق به واقعیت را.

 نه سیاست‌بازی که عشق به همنوع و فداکاری را.

نه آرزوی توفیق که آرزوی بودن و دانستن را.

 اما معمولا بیشتر ما برعکس عمل می‌کنیم».

ناتالیا گینزبورگ

   + آیینه ; ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/٩
    "آيينه شما"()

274-همیشه قهرمان زندگی من

شاید عجیب باشه ولی به نظر من خیلی سخته که ادم روابط سی و چند ساله اش را با یک نفر مرور کنه و یکی_حتی یکی- خاطره بد ازش یادش نیاد.همه ش خوبی باشه و خوبی...

هیچ ادمی را در زندگی ام ندیدم که به اندازه او از خود گذشتگی، کنترل خشم و  بی آلایشی داشته باشه...روی این سه تا ویژگی می تونم صدها مثال بزنم:

- سه شب پیش ساعت 11 زنگمان را زد و از شهرستان آمد..گفت : 1 ساعت موندم تو رگبار و بارون ، تاکسی نبوده....گفتم چرا نگفتی میای؟ گفت آخه اون موقع تو، تو زحمت میفتادی واسه شام و همسرت تو زحمت می افتاد و می اومد دنبال من و ....(دلم برای مانترا خیلی تنگ شده بود، اومدم ببینمش...)

- وقتی دبیرستانی بودم و بعضی کتاب های کنکور مثل قلم چی فقط تو تلویزیون تبلیغ می شد و در شهرستان ما نبود،شب راه می افتاد...صبح می رسید تهران ..کتاب ها رو برام می خرید و دوباره ظهر راه می افتاد سمت شهر خودمون... 

- هیچ وقت ندیدم داد بزند...عصبانیش هم با سکوت و خویشتنداری است.

-کاملا خود خودش است...رفتار و گفتارش پشت سر ادما و جلو اونها یکی است.نه کلاس می گذارد نه تظاهر می کند، نه با گوشه و کنایه و ابهام حرف می زند.

- همیشه با اینکه کارش سخت بود(1) وقتی می اومد خونه تو کارهای خونه به مامانم کمک می کرد...الان هم هر وقت میاد خونه مون وقتی از سرکار میام چای و شام آماده است ...دستپختش بی نظیر است...کارهای فنی اش هم همین طور...نجاری و نقاشی هم باهم کرده ایم.(17 ساله بودم که با هم از یک تخت قدیمی و غیر قابل استفاده یک کتابخانه ساختیم..چه کیفی داشت اره کردن و رنگ آمیزی و....)

-هیچ وقت قانونهای خاص و ادا و اصول نداشته، برای همین ادم همیشه باهاش راحت است...

-با اینکه تا همین ماه پیش و بعد از بازنشستگی اش سرکار می رفت هیچ وقت خستگی اش را به خانه نمی آورد...هیچ وقت مجبور نبوده ایم به خاطر اینکه او خواب و خسته است آهسته صحبت کنیم، مهمانی و گردش نرویم، صدای تلویزیون را کم کنیم یا ...گفتم او اصلا برای کسی قانون وضع نمی کند.

این قدر خوب است که هیچ وقت نمی تونی محبت هایش را جبران کنی و این خیلی سخت است.

بابای خیلی خوبم، همیشه قهرمان زندگی ام، هر اندازه که بشه فکر کرد دوستت دارم. روزت مبارک.

(1) شغل پدرم نقشه برداری از معادن زغالسنگ و ...بود .از صبح تا شب تو کوه و کمر بود.پا درد ناشی از کوهنوردی های هر روزه هنوز همراهش است.

 

   + آیینه ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۳/۳
    "آيينه شما"()