آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

306-رئیس

امروز رئیسم که حدود7 سال با هم کار کرده بودیم، بازنشسته شد.

مثل همه خانم های مهرماهی، سرسخت بود و در عین حال انعطاف پذیر...

بحث و اختلاف نظر زیاد داشتیم تو کار ....

با وجود اختلاف سنی زیاد، روحیات مشترکی داشتیم(نسبت به سایر خانم های همکار )....

هیچ وقت فکر نمی کردم روزی که بازنشسته شود، این طور دلم بگیرد...

ما ادما گاهی حتی از دلبستگی هایمان هم بی خبریم.دلم می گیرد که شنبه دیگر سرکار نمی آید.

   + آیینه ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۳٠
    "آيينه شما"()

305-مادر

گزیده هایی از کتاب "یک روز دیگر" اثر میچ آلبوم:

  • نمی دانم غذایی که مادر برای ادم درست می کند، چه خاصیتی دارد...اما به طور مشخص طعم خاطره ای را با خود دارد.
  • قدر زمان هایی که می توانید با مادرتان بگذرانید بدانید.خودش یک عمر است.
  • وقتی به مادرتان نگاه می کنید،دارید به خالص ترین عشقی که در زندگی شناخته اید نگاه می کنید.
  • هرچیزی داستانی دارد.اینکه یک تابلو چطور به دیوار آویخته شده.اینکه چطور جای زخمی روی صورتت باقی مانده....اما داستان مادرت همیشه در پس همه داستان های توست.چون او آغاز توست.
  • امیدوارم هرگز این کلمات را نشنوی."مادرت مرد."آن ها با بقیه کلمات فرق دارند.بزرگ تر از آن هستند که در گوش هایت جا بگیرند.آن ها به زبانی غریب و سنگین تعلق دارند که به یک طرف سرت کوبیده می شود.توپی خرد کننده که به طرفت پرتاپ می شود تا آنکه این کلمات در مغزت سوراخی ایجاد کنند که در آن جابگیرند و با این کار تو را در هم می شکنند....

همیشه به کسانی که با پدر و مادرشان در یک شهر زندگی می کنند،غبطه می خورم... کسانی که بعد یه روز خسته کننده کاری می تونند برن خونه مامانشون و او  را ببوسن و در آغوش بگیرن...دلم برای مامانم تنگ است.

   + آیینه ; ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۱۱/۱۱
    "آيينه شما"()