آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

245-مانترای عزیزم تولدت مبارک

سه سال تموم شد و مانترا گله وارد سال چهارم زندگی اش شد.

خلاصه ای از عادات و خاطرات یک ساله اخیر برای ثبت در دنیای مجازی تا بعدها بداند چگونه همه لحظه های زندگی ما را مال خودش و خاطراتش کرد.

  • تا یک ماه پیش یک عادتی داشت که مدام اسمش را عوض می کرد. مثلا چند ماهی اسمش "امیرمحمد" بود و هرکی ازش اسمش رو می پرسید (از ادمای تو پارک گرفته تا همسایه ها و مغازه دارها) بدون ذره ای تردید و با اعتماد به نفس کامل می گفت " امیر محمد" و همه متعجب که "چه بامزه تو پسری؟!". یه مدت "مینا" شد بعد "مرتضی" بعد "کسری" ....و در اون مدت اگه صداش می کردی" مانترا" می گفت " من مانتلا نیشتم (مثلا)من مینام"

 

  • کلمات را جابجا به کار می بره. مثلا:

        -به جای " لطفا "  می گه " متشکرم" :  -مامان گصه می گی؟    - نه مامان الان وقت شامه نه قصه   - (با گردن کج و ناز و ادا) متشکلم گصه بگو.

        یا به جای "حرص دادن" از "خجالت دادن" :  از من به خاله اش شکایت می کند(با اخم)  -   اﹺ مامانمو ببین.....(خاله ش:چی شده؟)  - همش منو "خجالت می ده..."

     به جای "روشن کردن" هم از " خاموش کردن":  وای چه گلممه..کوللو خاموش کنین.

    یا اصرار عجیبی داره که اسم  دو تا از عمه هاش رو به جای هم به کار ببره.حالا که خیلی روش کارکردیم هر دوشون رو به یک اسم صدا می کنه!

  • یه مدت تکه کلامش شده بود" به جان خودم": - مانترا بیا بریم دستشویی  - به جان خودم جیش ندالم.
  • در بچگی پستانک نخورده و حالا بهش علاقه مند شده: -مامان بلام پستونک می خلی؟ - نه مامان این مال بچه کوچولوهاست.   - بذال کوچولو شدم بخل. باشه؟
  • مثل خودم با تلفن میانه خوبی نداره و تماس های تلفنی اقوام که دوست دارن باهاش حرف بزنن رو یا رد می کنه یا با بی میلی جواب می ده ولی به  چت ویدئویی علاقه زیادی داره: "مامان بلیم "تل نت (اسمی که با تلفظ صحیح "ر" به جای " ل" واقعا مناسب شبکه ایران است!) دایی لو (رو) ببینیم."
  • چند وقت پیش تو فکر بودم ازم پرسید :"مامان، به چی فکل می کنی؟ صادقانه جواب دادم: به سر کارم....یه هفته بعدش رو زمین پشت به تلویزیون دراز کشیده و رفته بود تو فکر.  بوسیدمش و کنارش خوابیدم. ازش  پرسیدم :"به چی فکر می کنی مامان جون؟"    - " به سل کال"  - مگه تو هم سرکار داری؟ - به سل کال تو فکل می کنم!  
  • وقتایی که با هم بازی می کنیم یا می خواد چیزی بهم یاد بده (مثلا بالا رفتن از نرده های سرسره) به اسم کوچیک صدام می کنه. وقتی کاری ازم می خواد با ناز و عشوه " مامان" یا " مامانم" و وقتایی که باهاش مخالفت می کنم و از دستم عصبانی می شه " دخترخانوم"!
  • یک زمانی عادت داشت درباره هرچیزی می پرسید :" اینو کی خریده؟" مثلا تو پارک یک دفعه بدو بدو می آمد و می پرسید:"این اب میوه رو کی خلیده؟"انگار که این حیاتی ترین سوال زندگی اش است. بعدش عادت کرد بپرسه " از کجا خلیدی؟" حالا هم در مورد هرچیزی می پرسه: " چه رنگی؟" :

        -خاله کجاست؟   - رفته پیاده روی.  -پیاده لوی چه لنگی؟

        - چی کال می کنی؟  -مطالعه می کنم.    - مطالعه چه لنگی؟

       - برو پیش عمه جان.  - عمه جان چه لنگی؟

موهای بافته شده  در عکس بالا یکی از گل سرهای  متعددی است که خاله ش برایش خریده نه موهای خودش!

  •  بیشتر خواسته هایش را در قالب جملات سوالی مطرح می کنه :" منو سوال (سوار) دوچلخه می کنی؟" " لپ لپ می خلی؟" " من از شکلات خوشم میاد.بخولم؟"(البته من هم  این عادت رو دارم ومعمولا جملاتم سوالیه نه درخواستی یا امری.)
  •  وقتی نخواد جواب سوالت رو بده یا حوصله حرف زدن نداشته باشه به جای سکوت از عبارت "گگن گگن gegen  gegen" استفاده می کنه و ما می فهمیم که شنیده چی گفتیم ولی نمی خواد جواب بده.(مثلا بهش می گیم مانترا شعر بخون یا  می پرسیم " با دوستات چی بازی کردی؟" می گه گگن گگن... )
  •  تا می بینه باباش شال و کلاه کرده، بدو بدو می ره و می گه " بابا لباش مناشب بپوشم منم بیام؟" انتخاب این لباس مناسبش هم جالبه و فرایندی داره.
  • اسمی که برای فیلم هایی که از بچگی ازش گرفتیم انتخاب کرده "مانترا خانوم مامان" است  و تا می بینه کسی داره با سیستم کار می کنه میاد گیر می ده که می خوام "مانتلا خانوم مامان" ببینم.
  • انار نمی خوره می گه این همش تخم داره!
  • بعضی موقع ها به جای دوستت دارم می گه دلم برات تنگ شده. مثلا در حالی که دو روزه پیشش هستم وقتی یه کاری می کنم که دوست داره (مثلا براش کتاب می خونم یا باهاش بازی می کنم.) با لبخند میاد دست میندازه دور گردنم می گه "مامانم چه قدر دلم برات تنگ شده"

  • متاسفانه مثل خودم کله شق و سرسخت است امیدوارم  از مزایای این ویژگی استفاده کنه و مثل من نشه. (هرچند که طی چند سال اخیر خیلی خودم رو اصلاح کردم.)
  • آدامس جویدن رو دوست داره. اوایل می گفت "مامان اجازه می دی آدامس بخورم" و من می گفتم "به شرطی که قول بدی قورت ندی؟ چون می ره به روده هات می چسبه و ...." حالا دیگه  از اول می ره مرحله آخر و هر وقت می خواد آدامس بخوره  با انگشت اشاره رو به بالا یکدفعه میاد می گه "مامان قورت نمی دما"!(دیدگاه مهندسی صنایع در حذف موداها)
  • هنوز بدغذاست و میانه ای با میوه و سبزی و خرما و گردو  و چیزهای مفید نداره. مثل باباش و برعکس من غذاهای خیس (انواع خورش و چلو مرغ و ...) را به غذاهای خشک (دمی و ته چین و ....) ترجیح می ده.اصلا هم شکمو نیست به شرطی که پای قاقالی مثل "سیب زمینی" سرخ کرده و " چیپس" وسط نباشه. البته چون چیپس براش ممنوع شده خودش " ماست و چوب شور" رو اختراع کرده و با فکر چیپس،چوب شور می خوره!
  • برعکس من و باباش روابط عمومی خوبی داره و خیلی زود و راحت با ادما رابطه برقرار می کنه. خجالتی هم نیست.
  • مثل بیشتر بچه های اول، روحیه فرماندهی دارد. تو پارک محله مون که پاتوق عصرگاهی اش است  مدام بچه های بزرگ تر و کوچکتر از خودش را به صف می کند و بهشون "نوبت" می ده. تو خونه هم  که بساط "عموزنجیر باف" ش همیشه به راه است. تصور کنید پدربزرگ 87 ساله و خاله 60 ساله و دایی و زندایی و مامانم و مانترا رو که دست هم رو گرفتند و "عمو زنجیرباف" می خوانند. البته همه را با دعوت به بازی می کشاند و جالبه همه (حداقل تو چند دور اول) از یادآوری خاطرات کودکی شان لذت می برن و شاد می شن.(شما هم امتحان کنید.)

  • فکر می کنه هر مشکلی با "تمام شدن"  علت مساله حل می شه:

-مامان بریم بازی؟  -نه دارم فیلم می بینم.    -بذال (صبر کنم) فیلم تموم شه؟

- مامان همین جا بمونیم.  - نه مامان. بابا دلتنگ می شه   - بذال دلتنگیش رفت بعد بمونیم؟

- مامان آلایش کنم.    - نه مامان .خطرناکه.مداد می ره تو چشمت.   -بذال چشمم تموم شه؟

- مامان از این اسباب بازیا می خلی؟ -مامان می خوره به لوستر و تلویزیون می شکنه. - بذال لوس و تلبیزیون که رفت  بخل.(و من فکر می کنم چه خوبه ادم این طوری به زندگی نگاه کنه یعنی هیچ چیز براش نشدنی نباشه )

  • مدت ها در صف تاب خوردن در پارک می ایستد و بعد به جای اینکه خودش تاب بخورد اسباب بازی ها و عروسک هایش را سوار تاب می کند و مثل مامانا اونا رو تاب می ده...اون روز یه خرگوش رو گذاشته بود تاب  می داد.خانمه بهش می گه عزیزم خودت باید تاب بخوری بعد پسر من ...می گه نه ابل(اول) خرگوش بعد نوبته خلچنگ.باشه؟
     
  • بهش می گم مامان به  شیر گاز دست نزنی ها من چون بزرگ شدم دست می زنم. می گه: باشه هل وقت بزلگ شدم علوس شدم شیل گاز بخل دست بزنم.باشه.
  • یک اصطلاحی دارد: "هادته؟..." (معادل یادته؟ که یک کلمه بین الفامیلی! شده.) انگار 200 سالشه فسقلی که خاطرات عمر سه سالش رو  این قدر به رخ ما می کشه: هادته رفتیم پالک با آتنا بازی کلدم؟...هادته رفتیم رستولان...راحت نشستیم غذا خولدیم؟
  • علاقه زیادی به قصه شنیدن داره و اغلب سر این موضوع دعوامون می شه. اولش ازش قول می گیرم که فقط یه دونه قصه و او قبول می کنه: "فقط هه دونه" و قصه اش را انتخاب می کند:" شنل قرمزی/یسنا گلی و کفش صورتی/اژدها و دختر موطلایی/یسنا گلی و جشن تولد/نگار/آقا خرسه یا ...." و وقتی 90درصد قصه رو شنید می گه :" نه نه یسنا لو نگو اژدها لو(رو) بگو" و کوتاه هم نمیاد. و وقتی قصه جدید شروع می شه .انگشت اشاره ش رو همزمان با ابروهاش بالا می بره و دوباره می گه " هه دونه ، هه دونه ها ". اینکه یکی براش کتاب بخونه رو هم خیلی دوست داره .به کتاب می گه "تپتابteptab"
  • حداقل ماهی یک بار جشن تولد داریم تو خونه. عاشق فوت کردن شمع رو کیک تولده و باید 20 بار30 بار براش شمع روشن کنی تا فوتش کنه. تازگی ها کشف کردم شمع هایی دربازار هست که چند ثانیه  بعد از فوت شدن دوباره روشن می شن. این کشف مثل "کشف نیروی بخار برای انسان" برایم حیاتی و مشعوف کننده است!
  • شعرهایی بلده که از تلویزیون و سی دی و ترانه ها یاد گرفته و ما نمی دونیم کی و چه جوری و فقط وقتی با خودش شروع به زمزمه ش می کنه می فهمیم بلده.
  • مثل باباش دست و دل باز است و  هیچ وقت برای تعارف خوراکی ها و اسباب بازی هایش به بچه ها تردید نمی کند.
  • ناراحتی من و خاله ش رو نمی تونه تحمل کنه. اگه بدونه از دست خودش عصبانی هستیم. با لبخندی مسحور کننده و گردن خم شده جوری می گه "ببخشین" که هیچ جوری نتونی نبخشیش و اگه خیلی مقاومت کنیم صورتش رو مثل بچه گربه بهمون می ماله و می بوسدتمون تا مجبور بشیم ببخشیمش و وقتی علت خودش نباشه : "مامان(خاله) به کی اخم کلدی؟ از چی عشبانی شدی؟"
  • چند شب پیش عمه اش بهش زنگ زده می گه "روزت مبارک، روز کودک مبارک" می گه " الان که شبه؟! لوز(روز) نیست که!"
  •  به اسکیت علاقه دارد...مدام دو تا سی دی زیر پایش است  و در حال اسکیت روی سرامیک هاست...وسطش هم می گه :"بلم کفشامو عبض کنم...آبیه بهتله" و این بار یک سی دی آبی رنگ می شه کفش اسکیتش! البته باباش یک جلسه بردش کلاس و گویا از 45 دقیقه حدود نیم ساعتش را کنار زمین ایستاده و حاضر نشده کارهایی که مربی گفته انجام بده.

  • در سال گذشته "ملودی" محبوب ترین ترانه ش بوده است.
  • به جز حدود چهار ماه از زندگی سه ساله اش، مابقی را با خاله اش گذرانده..از آبان ماه باید به مهد برود.خاله اش را عاشقانه دوست دارد.

دخترکم تو به من شکل متفاوتی از عشق ورزیدن را هدیه کردی.شکلی ناب، خاص  و متفاوت. تو  درونم را آبی کردی و زلال ...دوستت دارم و تولدت مبارک.

   + آیینه ; ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۱/٧/٢٠
    "آيينه شما"()

244-جذایبت

تا حالا توجه کردین معمولا ادمهایی که تو ارتباطات اولیه خیلی به دل نمی نشینند و یه جورایی یخ هستند نسبت به اونایی که  تو نگاه اول خیلی جذاب و دوست داشتنی هستند (چه ظاهری و چه رفتاری) دوستان بهتری بوده و روابط بلند مدت و با ثبات تری می شه باهاشون برقرار کرد.

پ.ن:دنبال جذابیتی باشید که ذره ذره بهتون چشانده می شه نه اونی که یک دفعه و قلمبه تقدیمتون می شه!

   + آیینه ; ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۱/٧/۱٦
    "آيينه شما"()

243- تعطیلات

کمد سی دی ها و دی وی دی ها رو جمع و جور کردم. راستش گاهی که وقت داشته باشم و حسش هم باشه یه جایی از خونه رو مرتب می کنم ولی از اونجایی که اولا اینکه حس و وقت با هم باشند کم پیش میاد و مانترا و باباش هم اخلالگران واقعی نظم و ترتیبند! و از طرفی چون خرده خرده خونه رو مرتب کنم وقتی به جای آخر می رسم چند ماهی از مرتب کردن جای اول گذشته و در نتیجه خونه هیچ وقت کاملا مرتب نیست. هر چند  ظاهرا کسی مشکلی با این وضع نداره. بگذریم گفتم که  کمد سی دی ها  و ... مرتب کردم.چند تا فیلم پیدا کردم که ندیده بودمشون.البته فیلم های ندیده که زیاد بودن بس که این آقای همسر فیلم می خره (من کتاب می خرم و او فیلم) ولی خب از خارجی هاش چیزی نمی فهمم اینقدر که زبانم خوبه! چندتا فیلم ایرانی پیدا کردم و از دیشب تا حالا همش در حال فیلم دیدنم:

1- باغ فردوس 5بعد از ظهر (آ.کیانیان  و بهداد و خ.حاجیان و مستوفی)

2- بیداری رویاها (خ.قاضیانی و آ.حیایی )

3- هزاران زن مثل من(خ.کریمی و آ.عرب نیا)

4- ماهی ها هم عاشق می شوند (آ.کیانیان و پاکدل و خ. نونهالی و فراهانی)

5- پرسه در مه (آ .حسینی(شهاب) و خ.حاتمی)

چند تاییش رو هم گذاشتم واسه فردا :شهرآشوب- از ما بهترون-فرود در غربت و ...

همه فیلم ها یه جورایی درباره عشق بود و از اولی بیشتر از همه خوشم آمد هرچند که موضوع اولی و چهارمی شبیه هم بود با پایانی متفاوت. با دیدن فیلم 3 هم کلی گریه کردم به حال زنانی که تو این مملکت با قوانین دوره ژوراسیک حقشان خورده می شود و یک آب هم روش.ای کاش می تونستم یه کاری کنم واسشون.

یک کتاب نصفه هم از "رومن گاری" داشتم که تمومش کردم:" زندگی پیش رو" درباره یک بچه مسلمان 14 ساله نامشروع و زندگی اش. بدک نبود.

کلا تعطیلات خوبی بود هر چند یه کم تو هپروتم در حال حاضر و از زندگی واقعی دور.

   + آیینه ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۱/٧/۱۳
    "آيينه شما"()

242-آموزش

رئیس من یک خانم متولد مهر است* تقریبا هم سن و سال مامانم ، حدودا شش سالی هست که رئیسم است و کنارهم می نشینیم...تقریبا دو ماهه قبل فرزندش مدال برنز یکی از المپیادهای جهانی رو بدست آورد و ما کلی ذوق کردیم...راستش من فرزندشان را دورادور می شناختم.گذشته از اینکه هوش خوبی دارد فکر می کنم یکی از اصلی ترین دلایل موفقیتش "آموزش" بود.

در مدرسه ای درس می خواند که در مرحله اول بچه ها استعداد یابی می شدند روی یکی برای المپیاد فیزیک سرمایه گذاری می شد روی یکی برای المپیاد ریاضی و روی یکی دیگه  برای کنکور .(به همین دلیل در کنکور هم رتبه های تک رقمی داشتند.)

مشاوره از اصلی ترین ارکان آموزش بود آن هم مشاورانی متخصص و خبره که مدام با والدین در تماس بودند (گاهی بدون اطلاع دانش آموز) من شاهد بودم که چند بار با تلفن همراه همکارم تماس گرفتند و سفارش های لازم را درباره مسائل روحی فرزندش  کردند. یک مشاور جوان با فاصله سنی یکی دوسال هم داشتند که به تازگی در المپیاد موفق شده بود و بچه ها را به دلیل نزدیکی بیشتر سنی، هدایت می نمود. بچه ها بعد از موفقیت در مرحله کشوری به عضویت هیات علمی مدرسه در می آیند که به دانش آموزان کوچکتر از خودشان کمک کنند و این کار علاوه بر کاهش هزینه های مدرسه اعتماد به نفس زیادی به بچه ها می دهد. به قول همکارم آنچنان از جهت فکری و روانی روی بچه ها کار می کنند که هیچ کاری براشون نشدنی نیست.

 برنامه ریزی های دقیق درسی ، انتخاب اساتید و تامین منابع اصلی مطالعه هم که جای خود دارد. همچنین اردوهای علمی برگزار می شد که بچه ها چند روز کاملا از خانواده دور بودند و در یک محیط مناسب فقط درس می خواندند.

تنها مشکلش هزینه بالای ثبت نام است که هزینه یک سالش از کل حقوق سالانه من بیشتراست. ای کاش یکی بود که بدون چشمداشت های مالی روش ها را تدوین و مستند می کرد تا هر بچه با استعدادی بتواند از آن بهره برد و توانایی هایش را به فعلیت برساند.

* خب می دونم بی ربط است گفتم که گفته باشم!

پ.ن: شاید بگین خب این همه برنامه ریزی و تلاش و خرج ... آخرش که چی؟ معافیت از کنکور و حق انتخاب هردانشگاه و هررشته ای که بخواهید- معافیت از سربازی-معافیت از دوره پیش دانشگاهی و فقط  امتحان دادن در دو سه درس دارای امتحان نهایی- حق تحصیل در دو رشته به طور همزمان- دعوتنامه از طرف بهترین دانشگاه های خارج کشور در هنگام آزمون المپیاد- هدایای مادی و معنوی- افتخارآفرینی برای کشور- اعتماد به نفس  خیلی خیلی بالا و ....  بازم بگم؟

   + آیینه ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۱/٧/۱۱
    "آيينه شما"()

241-وای به روزی که بگندد نمک

چند روزیه که نمی تونیم وارد گوگل بشیم. این جور موقع ها معمولا تو گوگل سرچ می کردم و یه عالمه راه پیدا می شد واسه حل مشکل. حالا  رفتم  در یاهو سرچ کردم"چگونه وارد google شویم؟" هر چی فکر کنید آورده از"چگونه وارد خواب دیگران شویم؟" تا "چگونه با دختر دوست شویم؟ " ولی اثری از راهی که بشه وارد گوگل شد نیست.

هر چه بگندد نمکش می زنند

وای به روزی که بگندد نمک

   + آیینه ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۱/٧/۸
    "آيينه شما"()

240-خانه هنرمندان!

این نقاشی متعلق به مانترا و باباش است:

این هم دورنمای این اثر هنری!

   + آیینه ; ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۱/٧/٢
    "آيينه شما"()