آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

239-چادر

از سال 85 که به شرکت امدم هر سال چند تایی از خانم های چادری، چادرشان را کنار می گذارند و مانتو پوش می شوند. برخی بعد ازدواج، برخی در دوره بارداری و بعضی هم با بچه بغل کردن و البته بعضی هم یک هویی! الان تعداد خانم های چادری شرکت به عدد انگشتان دست هم نیست که البته به جز دو سه نفر بقیه در شرکت مانتویی هستند و چادر مخصوص سرویس شان است!

دیروز یکی از خانم های چادری که نزدیک 10 سالی سابقه دارد و ازدواج و بارداری و بچه داری را در این سابقه ده ساله پشت سر گذاشته  و اتفاقا همسرش هم از همکاران است  و از کسانی بود که حتی داخل نمازخانه هم او را بی چادر ندیده بودم را با مانتو دیدم و پچ پچ های همکاران که خانم بعد 10 سال یادش آمده  و ال و بل...

بهشون گفتم اینکه یک زن در هر برهه ای از زندگیش بر بند و محدودیتی که نه دین  نه خدا و نه عرف و بلکه صرفا خودخواهی مردان در طول تاریخ برایشان به وجود آورده، غلبه کند مرا از ته دل خوشحال می کند. انگار یک آزادی، یک حق طبیعی برای خودم کسب کردم.

پ.ن: هفته پیش در مسیر چالوس راننده خانمی را پشت این اتوبوس جدیدا که خیلی باکلاسن دیدم (که اتفاقا خودش هم با کلاس به نظر می آمد.) به صورت ناخودآگاه با دیدنش سرم بالا رفت و خدا رو شکر کردم....عبور ار هر محدودیتی برای زنان مرا به آینده دخترکم امیدوار می کند. به روزهایی که همه درها و مسیرها برای او، مثل همه زنان دنیا و مثل همه مردان ایران باز باشد. 

   + آیینه ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۱/٦/٢۸
    "آيينه شما"()

238- نوشته نصفه و نیمه ای که حذف شد

عادت بدی دارم. یک کار را فقط وقتی حسش هست می تونم انجام بدم و با گذشتن حسش یا بایگانی می شه تا ابد یا تا وقتی که دوباره حس ادامه کار با توجه به ماهیتش به وجود بیاد. (البته وظایف سازمانی از ابن قانون مبرا هستند.)

چند شب پیش در حال کار با اینترنت و در عین حال تماشای تلویزیون و بحث با آقای همسر درباره دمو.کراسی  یکهویی حس نوشتن اومد و وبلاگ رو باز کردم و شروع به تایپ کردم که مانترا گله، مثل موش اومد بالا و رو پام نشست و تقاضای کلیپ "دختله که می افته تو آب"  کرد و از آنجا که روانشناسان تاکید فرموده اند هیچ وقت کاری نکنید که فرزندتان فکر کند کارها و وسایل و ... براتون از اونها مهمترن...وسط نوشتن در حالی که به پیام نوشته رسیده بودم "جالبه که ..." صفحه را مینیمم کردم و فایل مورد نظر مانترا رو براش باز کردم...بعدش هم که حس نوشتن رفته بود و یکی پیدا شده! و سیستم رو خاموش کرده بود.

دیروز یک سر زدم به وبلاگ دیدم ای دل غافل نوشته نصفه نیمه ام منتشر شده و یکی از دوستان هم براش نظری داده که متاسفانه به دلیل حذف پست نظر ایشان هم حذف شد. پیام های اخلاقی:

1-      به حرف های روانشاسان به هیچ وجه گوش نکنید.

2-      عادات بدتان را خودتان اصلاح کنید قبل اینکه روزگار اصلاحتان کند.

3-      نوشته های نصفه نیمه را اول به صورت پیش نویس ذخیره کنید بعد فرزندتان را با سیستم تنها بگذارید.

و اما پیام آن نوشته نصفه برای دوستانی که خوانده اند: شخصیت ادم ها وقتی درباره موضوعی مثل  "دمو.کراسی" اختلاف نظر دارند یا در باره موضوعی پیش پا افتاده مثل "مهمانی"، کاملا متفاوت است .سعی کنید سطح موضوعاتی که در اون ها با دیگران اختلاف نظر دارید رو بالا ببرید!

   + آیینه ; ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۱/٦/٢٦
    "آيينه شما"()

237- سورپرایز

یک سورپرایز می خوام که خیلی خیلی خوشحالم کنه...نمی دونم از آخرین باری که خیلی خیلی خوشحال شدم چند وقت گذشته شاید به اندازه عمر مانترا +9 ماه، وقتی نتیجه آزمایش رو گرفتم....

حالا اگه خیلی خیلی هم خوشحالم نکرد عیبی نداره لااقل خیلی خوشحالم کنه...مثلا یه  دی وی دی هدیه بگیرم با صد تا آهنگ که یکی از یکی دیگه قشنگ تره و هرچی گوششون می دم سیر نشم...گوشی بزنم به گوشم و راه بیفتم برم و بدون نگرانی از ادمها و کارهایی که منتظرم هستن هر وقت دلم خواست برگردم...

یا یک پک کتاب هدیه بگیرم با 30- 40 تا کتاب که انقدر تشنه ام کند که تا صبح بیدار بمونم و بخونمشون بدون نگرانی از ساعت 6 صبح بیدار شدن ...اصلا در حال خوندن کتاب خوابم ببره و وقتی چشمام رو باز کردم بدون احساس گرسنگی و تشنگی دوباره شروع کنم به خوندن........

یا یک دوست قدیمی یک دفعه زنگ خونم رو بزنه و اینقدر با هم حرف بزنیم که نفهمیم کی صبح شد و کی شب (هر چند دوستی که هنوز دیدنش اینقدر خوشحالم کنه فعلا به ذهنم راه نمی یابد!)

یا یه سفر غیر منتظره به اسپانیا- اندلس - جایی که دیدن عکس هایش هم حس غریب قریبی بهم می ده.....یک سفر تشویقی از شرکت باشه که چه بهتر.

یا یه دوره آموزش رایگان موج سواری تو ...(هر جا بود)  با کلیه مقدمات سفر و جا و مکان و ...مرخصی تشویقی هم بدن بهم تا بدون دغدغه ی کار برم.

یا یک انگیزه و استعداد یک هویی نوشتن طوری که نتونم قلم رو زمین بذارم...این قدر بنویسم که یک کتاب بشه ...یک کتاب از همه اون چیزایی که دوست داشتم و دارم بنویسم و نشده.. 

یا یک سفر روحانی از اینایی که کوئیلو تو کتاباش می گه و پای پیاده می رن و یک کلیسای کوچک و مخروبه (یا دیری یا مسجدی) پیدا می کنن که یکی داره اونجا ساز می زنه...سازی که می بردت به بهشت.

یا لااقل یه خونه 140 متری سه خوابه تو ارتفاع! که بشه کل شهر رو از روی تراس 50 متری  پر گل و گیاهش دید....

پ.ن: نوشته بالا را وقتی نوشتم که مانترا خونه نبود رفته بود پارک..حالا که برگشته و صدای خنده و دویدن و شیطنت هاش در خانه پیچیده احساس ناشکری کردم از نوشته بالا...خدایا همین شادی ما را بس.شکرت.(در حال فضولی در ظرفی که سیب زمینی رنده کرده ام با خودش نجوا گونه ادای من را در می آورد: عژیژم نکن...جون دلم نکن...)

   + آیینه ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۱/٦/۱۸
    "آيينه شما"()

236-............

سه ماهی هست که چند همکار جدید به جمعمان اضافه شده است از یکی از شرکت های گروه به دلیل ادغام ماموریت های دو شرکت.

چند روز پیش از طریق یکی از دوستان علم و صنعتی فهمیدم آقایی که پشت سر من می نشیند ورودی 77 صنایع علم و صنعت و از بچه های خوابگاهی است!

حتی با شنیدنش هم باورم نشد که اینقدر در دوره دانشجویی گیج بوده باشم که نه تنها  چهره همکلاسی ای که احتمالا کلاس های زیادی باهاش داشته ام را به خاطر نداشته باشم که حتی اسمش هم به گوشم نخورده باشد! (البته این اتفاق به نحو خفیف تری درمورد همسرم هم اتفاق افتاده بود.هم دانشکده ای بودیم و  او ورودی 75 و من حتی یک بار هم ندیده بودمش)

راستش وقتی به گذشته فکر می کنم (کودکی-نوجوانی و جوانی ) فکر می کنم تو رویا تو یک جایی شبیه ابرا اتفاق افتاده انگار که من حضور نداشته ام انگار که صرفا یک نظاره گر بودم انگار که خواب بوده...

   + آیینه ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۱/٦/۱٦
    "آيينه شما"()

235-عشق

عاشق شده اند عشقی مغایر اصول و ارزش های خانواده ها و عرف. چند سال همه سرمایه عاطفی شان را گذاشته اند وسط برای هم و حالا از هیچکس حمایتی برای  رسمی کردن عشقشان نمی بینند.

پند قشنگی می دهد او: "یک پایان بد بهتر از یک بدی بی پایان است".*

*دیالوگ فیلم درباره الی

پ.ن: عشق عجیب ترین چیزی است که در زندگی ام دیده ام و شنیده ام و حس کرده ام.

   + آیینه ; ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۱/٦/۱٢
    "آيينه شما"()

234- مهرکردن

عموم همشهری های  من آدم هایی مذهبی هستند و به همین دلیل ارادت خاصی به اهل بیت و پیرو آن به سادات دارند. نمونه هاش:

- از بچگی یادمه که هر وقت اقوام و خویشان مادری ام مشکل و حاجتی داشتند نذر من می کردند و از من می خواستند دعاشون کنم. هنوز هم خیلی ها نذر عمه بزرگم-که  از بقیه مومن تر است- می کنند و به دلیل  اعتقاد پاکشان حاجت هم می گیرند.

-دوستانم قبل از من از در وارد نمی شدند و می گفتند احترام سید واجبه اول تو برو.

-در دعواهای بچگی اگه بچه های خاله هام زورگویی می کردند فوری مادرشان حلالیت
می طلبید و می گفت آه سید می گیره.

-اگر کسی مریض می شد معتقد بودند اگه سید انگشتش را به آب دهانش آغشته کند و به پیشانی آن ها بمالد خوب می شود( به این کار "مهر کردن" می گفتند) و من درعالم بچگی فکر می کردم واقعا این کار اثر دارویی دارد.

- خیلی ها از داشتن عروس و داماد سید دوری می کنند چون می ترسند نتوانند ان طور که باید و شاید احترامش را به جا آوردند و هنگام عصبانیت حرفی بزنند که باعث رنجش سید اولاد پیغمبر شود.(چند نمونه اش را از نزدیک دیده ام.)

دیشب مانترا پایش به جایی خورد و شروع کرد به گریه و در همون حال می گفت "ملش کن، ملش کن" ... وزن کلمه را با "نازش کن" و " بوسش کن" و " بمالش" مقایسه کردم و دیدم نه یه چیز دیگه می گه و وقتی دستش را به دهانش برد و آب دهانش را روی پاش مالید تازه فهمیدم منظورش "مهرکردن" است و این ده روز اقامت در شهر من چه زود روش تاثیر گذاشته ...

راستش هنوز هم نمی دانم این گونه عقاید با ریشه خرافه ای ضررش بیشتر است یا سودش...لازم به ذکر است دایی من هنوز هم سردردش با " مهر کردن " خوب می شود.

پ.ن: جالبه که در شهر من حتی یک امامزاده هم وجود ندارد.

   + آیینه ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۱/٦/٤
    "آيينه شما"()