آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

177-...

سال 83 که در شهر یزد دانشجوی فوق بودم با چند تا از بچه های خوابگاه (خانم ها و آقایون) که از رشته ها و شهر های مختلف بودیم تصمیم گرفتیم نهار را بریم باغ دولت آباد...

 یک گروه از دانشویان نروژی که معماری می خوندند هم برای دیدن آثار معماری این باغ دو تخت اونطرف تر از ما نشسته بودند. با تعارف کتلت و اولویه با هم دوست شدیم و تخت هامون رو آوردیم روبروی هم گذاشتیم و شروع کردیم به گپ زدن.

اون موقع اوج رونق ارکات بود که همه مون عضوش بودیم. اونا حتی اسمش رو هم نشنیده بودند. اصلا عضو هیچ گروه اینچنینی نبودند.

از اوضاع سیاسی دانشگاهشون پرسیدیم. لبخند زدند و گفتند مساله سیاسی نداریم.

اسم ها مون رو گفتیم و معنی هر اسم رو ...گفتند اسم های ما معنی خاصی نداره.

از حرف زدن که خسته شدیم گفتیم آواز بخونیم. گفتند اول شما بخونین.

ای ایران ای مرز پر گوهر خوندیم. جان مریم خوندیم، گل گلدون خوندیم.امشب شب مهتابه خوندیم. تقریبا هممون با اینکه از فرهنگ ها ی مختلف بودیم این آواز ها رو حفظ بودیم...شاید باورتون نشه نه تنها هیچ شعر مشترکی رو با هم حفظ نبودند حتی سرود ملی شون رو هم بلد نبودند که با هم بخونن.

***

گاهی که صحبت اون ور آب و اینکه "ما که سوختیم بچه هامون نسوزند" می شه، یاد خاطره بالا می افتم. شاید اون دانشجویان، معمارانی متخصص و خبره بشن که آثاری ماندنی خلق کنند و شاید آرامش اونها در تصور ما هم نگنجه ولی تجربیاتی که یک جوان 20 ساله ایرانی داره، شخصیت چند بعدی ایرانیان (هرچند اقیانوس چند میلیمتری)، مهارت ما در نوستالوژیک کردن هر موضوع، چالش های زندگی ایرانی ها و خیلی چیزهای دیگه رو هم نمی شه نادیده گرفت. مطمئن نیستم این ها به اون ها بیرزد ولی سوال هایی است که همیشه در ذهنم خاموش و روشن می شوند.

 

*انگار همین دیروز بود نوشته ٧٧ رو با اون اب و تاب در وصف عدد ٧ نوشتم.

   + آیینه ; ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٩
    "آيينه شما"()

176-جاده زندگی

تو جاده ماشین سفید رنگ تو شرایط خطرناکی ازت سبقت می گیره، ماشین نقره ای هی پشتت چراغ می زنه در حالی که تو داری با حداکثر سرعت مجاز می رانی...بهش راه می دی، ماشین لوکس مشکی رنگ راهی که مال توست رو به زور می گیره انگار چون ماشینش گرون تره حق بیشتری از جاده داره...بعضیا بهت متلک می گن و ویژژژژژژژژژژژژژژ ازت جلو می زنن و تو  راه خودت رو می ری و قوانین رو زیر پا نمی ذاری....چند کیلومتر پایین تر...ماشین سفید پشت یک کامیونی که بهش راه نمی ده مونده و حالا با تو در یک مکان قرار داره، چند کیلومتر بعد ماشین نقره ای رو پلیس متوقف کرده، احنمالا ماشینش چند روزی توقیف می شه. نزدیک مقصد تراقیک شده و همه ماشینایی که ویژژژژژژژژ از کنارت گذشتن با اعصاب خرد وایستادند ...علت ترافیک واژگونی ماشین لوکس مشکی رنگ به خاطر سرعت زیاده.

تو زندگی دوست صمیمی ات از صمیمیت و نزدیکی تون سوءاستفاده می کنه و پروژه میلیونی رو با فریب ازت می گیره, ‌همکارت با رانت و رشوه پیشرفت می کنه, ‌فلان دوست قدیمی با سهمیه وارد دانشگاه می شه, اون یکی با پارتی بازی وام آنچنانی می گیره و ماشین آخرین مدل و خانه بالای شهر و ...کسی که خونه رو ازش خریدی کولر نوی خونه رو با یک کولر قدیمی و کهنه عوض می کنه,‌ همکارت که هم خونه داره و هم کلی پول و پله از خانه های سازمانی شرکت استفاده می کنه  و ... و تو همچنان به قوانینت پای بندی حتی اگه همه "زرنگ ها" تو رو ساده و هالو بدونن.

*می گه من کجای کار رو اشتباه کردم که بچه م ناخلف شد؟...چی شد که یکهو ورشکست شدم؟...این مریضی از کجا اومد؟... اره دیگه وزیر که عوض شد ما هم خونه نشین شدیم همش دوست و آشناهای خودش رو آورده(یادش می ره خودش چه جوری پست گرفته بود؟)

بعد ده سال که خودت رو با اون زرنگ ها مقایسه می کنی می بینی نه تنها عقب نموندی که رنگ و بوی زندگیت هم یه چیز دیگه است انگار...نمی دونم وقتی بیست سال یا سی سال دیگه قراره تفاوت ها این قدر کم رنگ بشه چرا این طور خودمون رو واسه این دنیا به آب و آتیش می زنیم؟

البته لزوما دلیل سختی های زندگی زیر پا گذاشتن قوانین نیست.  

   + آیینه ; ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٠/۳/۱۳
    "آيينه شما"()