آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

202-

یه جایی با آقای همسر قرار میزاریم و می ریم خرید لباس عید برای مانترا.سر راه یک رژ هم واسه خودم می گیرم. با ترافیک نزدیک عید حدود ساعت 9 می رسیم خونه. رژ رو می ذارم جلوی آیینه روی میز.

لباس های مانترا رو تنش می کنم ببینم اندازه است یا نه...وای که چقدر ناز شده. می برمش جلوی آیینه که خودش هم کیف کنه...میز جلوی آیینه رویایی ترین مکان خانه واسه مانتراست.پایین نمیاد و فوری رژ جدید رو بر می داره و درش رو باز می کنه ولی تا می ره ببندش، چون توانایی تنظیم درستی نداره هنوز، سر رژ له می شه و به درش مالیده می شه...غر غر می کنم و از دستش می گیرم.. بدون اینکه بفهمم دستم رژی می شه،بغلش می کنم و می ذارمش پایین و "ای وااااااااااااااااااااااااااااااای"  لباسش رو رژی می کنم....فوری لباس رو درمیارم تا لکه ش ثابت نشده بشورمش...با بدبختی لکه رژ چرب کمرنگ می شه...می ذارم روی بخاری خشک بشه که جمعش کنم و دوباره "ای  وااااااااااااااااااااااااااااااای.."خواهرم بخاری رو زیاد کرده و آستین لباس می سوزه(در حقیقت رنگش زرد و قهوه ای می شه)....:

  • ای کاش عجله نمی کردم و می ذاشتمش روی شوفاژ خشک بشه
  • چرادقت نکردم که دستم رژی شده...
  • اصلا من که دختر کوچولوم رو می شناختم چرا گذاشتمش روی میز
  • اصلا مگه رژ لازم داشتم؟
  • ای کاش با این خستگی فردا شب لباس هاش رو اندازه می کردم...
  • حالا خدا رو شکر که زود فهمیدم..اگه آتیش می گرفت و مبل جلوش رو به آتیش می کشید و فرش و خونه زندگی و ...
  • اصلا فدای یه لاخ موش...مگه یه رژ و یه لباس چنده...خدا رو شکر که خودش خوبه...شاید اگه بغلش نمی کردم با این خرابکاری که کرده بود، هول می شد و از رو میز میفتاد..
  • اوه ...حالا یک ماه دیگه این اتفاق اینقدر واسم پیش پا افتاده و مسخره می شه که به خاطر اینکه امشبم رو به خاطرش خراب کردم افسوس می خورم پس بی خیال بابا...

و همه اتفاقات خوب و بد زندگی من با این تحلیل ها و ای کاش ها و چراها و خدا رو شکرها همراهه...

* اسم پست رو این زیر می نویسم: خاطرات یک مامان و دختر خرابکار

   + آیینه ; ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٦
    "آيينه شما"()

201-روح سازمان

اخیرا در سازمان برای نهایی کردن برنامه های توسعه ای سال 91 جلساتی داریم که با حضور مدیران و روسای واحد و رابطین استراتژیک برگزار می شه:

  • اعضای یک مدیریت به دلیل تداخل جلسه مهمتری با عذر خواهی جلسه را ترک می کنند.رئیس جلسه می گه :"خدا رو شکر که اینا رفتن...هیچ کاری نمی کنند فقط بلدن دور خودشون بچرخن"
  • مدیر یک واحد به مدیر یک واحد دیگه می گه" آقا ببخشیدها شما ما رو مسخره کردین...یه دور برنامه هات رو نخوندی، اومدی وقت ما رو می گیری؟اگه برنامه هات نهایی نشه من و نیروهام شرمنده ایم، جلسه دیگه نمیایم."
  •  اون یکی مدیر که اتفاقا از اقوام درجه یک مدیرعامل گروه است و سنش نصف من است، تریپ ...جانش را برداشته و کاغذ برنامه ها را پرت می کند روی میز که آقا این چه وضعش است اصلا این برنامه چه ربطی به این استراتژی دارد.
  • ..."اون یکی رئیس با صدای بلند می گه " آره دیگه خودش و اون ...احمق نشستن چرت و پرت نوشتن و وقت ما رو هم می گیرن"...

راستش من اولین باره که این همه مدیر رو با هم یک جا می بینم و این قدر بی اخلاقی هاشون برام عجیبه که چیزهایی رو که می شنوم و می بینم باور نمی کنم(هرچند وقتی در مجــــــــلس مملـــــــکتی آن افتضاح به بار بیاد از یک جلسه کوچک مدیران چه انتظاری می ره؟).

نمی دونم علت اصلی پسرفت سالهای اخیر ضعف سیاست های اقتصادی-سیاسی است یا این عقبگرد ما در پیش پا افتاده ترین اصول اخلاقی،همچین بلایی سرمون اورده ولی به وضوح اضمحلال سازمانمون رو از سال 85 تا الان احساس می کنم.زمانی مدیریت برای سازمان ما یک مقام خاص بود که با طی مراحلی و مدارجی می شد بهش رسید ولی الان که هر کی فامیل فلانی و آشنای بهمانی است مدیر شده به روشنی سازمان رو هم، هم سطح خودش پایین کشیده، واقعا دارم به این نتیجه می رسم که سازمان یک موجود دارای روح(منظورم روح الهی نیست) است که حالات خود را از پرسنل و خصوصا مدیرانش می گیرد.

   + آیینه ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
    "آيينه شما"()

200- فرشته کوچولو

   + آیینه ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٥
    "آيينه شما"()