آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

199-قیصه بیگم

از اولش آرزو داشتم زودتر قدرت درک کلمات رو پیدا کنه که براش کتاب بخونم و قصه بگم. ولی این بچه ها خیلی عجیبند، یک کتاب شعر رو حاضرن 20 بار پشت سرهم با همان علاقه بار اول گوش بدن... (گاهی که مانترا کتاب به دست از اتاقش میاد بیرون باباش و خاله ش فوری خودشون رو به خواب می زنن!!)

 دیشب هم حدود یک ساعت و نیم براش قصه گفتم که بخوابه. به اندازه صدتا سخنرانی خسته شدم.

قصه ای که برای بچه های زیر 3 سال می گیم نباید موضوع خاصی داشته باشه بیشتر باید شرح حال زندگی روزانه باشه و من کل کارهای خوب و بدی که یک دختر کوچولوی خیلی ناز به اسم مانترا تو این چند وقته انجام داده با جزئیات تمام به مدت 1.5 ساعت تعریف کردم و هر جا که می گفتم قصه ما به سر رسید گریه می کرد که "قیصه بیگم،قیصه بیگم" (قصه بگو برایم) ولی خب آخرش (ساعت 30 دقیقه بامداد) که چشمای قشنگش یواش یواش رو هم رفت و خوابید و شکل فرشته شد، خستگیم در اومد.

 

 

   + آیینه ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
    "آيينه شما"()

198

گزیده اشعار فروغ و سهراب دستم است و فروغ می خونم.مانترا میاد رو پام می شینه و می گه "بوخونم" یعنی برای من بخون ...شعرهای فروغ واسه روحیه ش خوب نیست. می رم و از شعرهای سهراب یک صفحه تصادفی باز می کنم:

"رفتم از پله مذهب بالا

تا ته کوچه شک

تا هوای خنک استغنا

تا شب خیس محبت رفتم..."

می گه "نه مامانی، این خواندنی نیست. نی نی کوچولو بوخونم" و بلند می شه که بره کتاب "نی نی کوچولو چراغ گاز خطر داره/هزارتا دردسر داره" رو بیاره. من ادامه سهراب رو می خونم و فکر می کنم چرا ته کوچه شک موندم و به هوای خنک استغنا نرسیدم...

   + آیینه ; ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٠
    "آيينه شما"()