آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

174- ...

مرتضی رو خیلی دوست داشتم. همه چیزش همون بود که باید باشه. یه پسره هم بود ...فرهاد، خیلی گیر بود ولی اصلا ازش خوشم نمی اومد، راستش ازش بدم هم می اومد. این وسط یه آقا مجید هم بود که متاهل بود و زن و بچه داشت  و چون از همه بزرگتر بود با همه یه جوری دوست بود ولی رفیق فابریکش فرهاد بود.

ترم 3 بودیم از یه اردوی چند روزه شیراز که پر بود از گیرهای فرهاد و کارهای حرص آورش برگشته بودیم. یه روز آقا مجید بعد کلاس بهم گفت اگه می شه چند دقیقه صبر کنین کارتون دارم:

-راستش یکی از بچه ها منو واسطه کرده از شما خواستگاری کنم...

تو دلم گفتم عجب پررویه این پسر، این همه بی محلی بهش می دم انگار نه انگار...چندش. نذاشتم خیلی توضیح بده. گفتم من اصلا قصد ازدواج ندارم.

-چرا؟ می خواهید درس بخونین و پله های ترقی رو طی کنین!....بابا مگه من نیستم با زن و بچه و ...

-نه موضوع درس نیست. نمی خواهم ازدواج کنم.

-پای کسی وسطه؟

چرا به فکر خودم نرسیده بود؟ این طوری شرش کامل کنده می شه.

-راستش آره ....

نفس راحتی کشیدم  و چندین ماه بعد رو با خیال مرتضی خوش بودم. تا اون روز وحشتناک که مرتضی با شیرینی اومد تو کلاس. با یکی از بچه ها ازدواج کرده بود. کسی که هر روز می دیدمش و جلوی چشمم بود...وای که چقدر از مرتضی تعریف می کرد...همه ویژگی هاش مرد ایده ال من بود...خیلی سخت بود ولی سعی کردم فراموشش کنم...خودم رو این طوری راضی می کردم که خب اون منو دوست نداشته که یا یکی دیگه ازدواج کرده، دوست داشتن که زوری نیست...

ترم های آخر بودیم. از طریق یک واسطه اون موضوع رو شنیدم. باورم نشد. رفتم پیش آقا مجید که ببینم حقیقت داره یا نه؟ اولش طفره می رفت که نمی گم و فلان و بهمان ولی ولش نکردم...و او گفت اون حقیقت وحشتناک رو: مرتضی، آقا مجید رو واسه خواستگاری واسطه کرده بود.... وقتی می اومدم خوابگاه به پهنای صورتم اشک می ریختم و فقط می گفتم خدایا چرا؟چرا؟

و از اون روز سوال های بی جواب شده کابوس روزها و شب های من. چرا از بین این همه آدم مرتضی باید دوست صمیمی فرهاد رو واسطه کنه؟ اصلا چرا خودش بهم نگفت؟ چرا خودم از رفتارش نفهمیدم؟ چرا دروغ گفتم؟چرا؟چرا؟

***

حدود ده سال از هم اتاقی 4 ماهه من با راوی متن بالا می گذره، کسی که بعد ترم 9 که به اجبار هم اتاقی شدیم هیچ خبری ازش ندارم...ولی هر چند وقت یکبار که یادش می افتادم قلبم مثل اولین دفعه ای که داستانش رو برام تعریف کرد تیر می کشه.

خیلی دلداریش دادم و گفتم خیر و مصلحتت بوده و این حرفا ولی همیشه پیش خودم می گم خدایا واقعا چرا؟

دوست داشتم می تونستم یه خبری از زندگی فعلی این دختر، مرتضی و همسرش و فرهاد بگیرم، نه از روی کنجکاوی واسه دیدن اون حکمتی که مطمئنم تو این اتفاق بوده.

 پ.ن:اسامی غیر واقعی اند.

   + آیینه ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/۱/٢۸
    "آيينه شما"()

173- باز هوای وطنم، وطنم آرزوست

یکی ترکیه بوده، یکی هند، یکی تبریز، یکی شمال ... می پرسن عید کجا بودی؟ و خودشون جواب می دن حتما طبق معمول شهرتون. راستش سفر برام لذتی نداره مگر اینکه به شهر خودم باشه. دوست ندارم احساس تعلق و وابستگی کنم بهش همونطور که شده 5-6 ماه هم نبینمش ولی همیشه عاشقانه دوستش داشتم.

همین که انگور ابتدای شهر و تابلوی خوشامدگوییش رو می بینم انگار تو بهشت پا گذاشتم.

خونه پدری هم که طبقه هفتم این بهشته واسم. خواب هام در خانه بابام شیرین ترین و عمیق ترین خواب های زندگیمه...انگار که واقعا مردم. هیچ سر و صدایی حتی صدای مانترا که تو خواب هفتم هم منو می پرونه نمی تونه بیدارم کنه. مثل دوره بچگی، احساس بی مسئولیتی مطلق می کنم انگار نه انگار که یک همسرم، یک مادرم، سرکار می رم...همه چی پاک پاک می شه ....همه چی آرومه...من چقدر خوشحالم... (حتی مثل بچگی هام واسه نماز صبح باید بیدارم کنن وگرنه خواب می مونم)

خیلی موقع ها می رم رو پله ها تو آفتاب می شینم و ساعت ها به باغچه نگاه می کنم، به همه چی فکر می کنم ودر عین حال به هیچ چی فکر نمی کنم، انگار زمان وایستاده. اصلا هم از این کار خسته نمی شم تا اینکه یکی بیاد سراغم که کجایی تو؟

وقتی می ری بیرون هم همین آرامش هست. وقتی به عادت تهران با عجله  راه می ری، این مردم با آرامش کامل انگار که فقط به قصد پیاده روی اومدند بیرون از کنارت رد می شن و این  قدر آرامند که  حرکات و راه رفتن تو رو هم با طمانینه  و آرام می کنند.

در صف عابر بانک کسی این پا و اون پا نمی شه و کلافه نیست. انگار هزار ساعت وقت دارن تا منتظر بمونن نفر جلویی هر کار داره انجام بده.

مغازه دارها حوصله دارند تا همه سوال هات رو جواب بدن حتی اگه ازشون  چیزی نخری.

وقتی واسه شام به پارک ها می ریم ادم های زیادی رو می بینیم که موقع اذان رو حصیر و فرش کوچیکشون وایستادن به نماز (منظره ای که تو تهران کم می شه دید.)

مزه غذاها، میوه ها، سبزی ها حتی مزه زرده تخم مرغش یه جور دیگه است. اصلا راستش زندگی تو شهرمن شفاف تر  می شه، رنگها جلای بیشتری دارن(مثلا سبزش از سبز تهران خیلی سبز تره)، انگار که روحم و ناخودآگاهم هشیارتر می شه....

خلاصه اینکه آسمان همه جا همین رنگی نیست.

   + آیینه ; ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/٢۳
    "آيينه شما"()