آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

153-کمیک استریپ

11-١2 ساله بودم که بد جوری افتاده بودم تو خط نویسندگی*. از شما چه پنهان همه داستان هایم هم یک ته مایه عاشقانه داشت (به جز داستان هایی که برای مسابقات می فرستادم که موضوعات معنوی داشتند**) تازه خودم هم براشون تصویر سازی می کردم.

یادمه یه بار یه فامیل فضول یکی از این داستان هایم را از روی میزم گرفت و خوند و من هم از حرصم کل صفحاتش رو ریز ریز کردم. بعدش هم ترجیح  دادم داستان هام در قالب کمیک استریپ(داستان مصوربدون متن البته) باشه که تا وقتی خودم توضیحش ندادم کسی چیزی نفهمه. یکی از این داستان های مصورم نزدیک به 30 صفحه A4 بود که تو هر صفحه ایش 10-8 تصویر بود. داستانش یه چیزی بود تو مایه های اوشین. یعنی زندگی یک دختر از لحظه تولد تا وقتی نوه دار شده بود. هروقت با بچه های فامیل جمع می شدیم بساط داستان سرایی من از روی این اشکال هم به راه بود و جالبه چقدر هم  ازم استقبال می شد. یکی از تصاویر مربوط به خارج رفتن دختره بود به یه جایی! که تو زبونشون به مادربزرگ می گفتند "بچکا اززه Becheka ozze" و این لفظ و کلماتی شبیه این تا مدتی بین دخترخاله ها و خاله هام باب بود...خلاصه من و داستانهام دنیایی داشتیم با هم.

متاسفانه حتی یک صفحه هم از داستان های مصور و غیر مصورم به جا نمونده،احتمال می دم در یکی از خانه تکانی ها به نان خشکی داده شده اند!

************************

*این روند تا 14 سالگی بیشتر ادامه نداشت.

**2بار در مسابقات داستان نویسی شهرمون اول شدم و یک بار در استان مقام برگزیده شدم.از خود راضی

   + آیینه ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٢
    "آيينه شما"()