آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

148-مدرسه

همیشه از سیستمی که توش درس خوندم بدم می اومده. از روش و محتوای تدریس و نحوه ارزشیابی ش گرفته تا محیط و جو و آموزه های غیر رسمی ش.

۴-۵ ساله که بودم حدود ٣ ماهی به مکتب رفتم! معلمش یک خانم پیری بود که دخترخاله مادربزرگ مامانم ! بود و از همین راه امرار معاش می کرد.سیستم جالبی داشت:

١- از ساعت ٨ صبح تا اذان ظهر _به صورت شناور_ می تونستیم بریم.(مثل مدرسه نبود که ساعت شش و نیم صبح یا ١٢ ظهر تو خواب و بیداری باید می رفتیم و به زندگی و مدرسه و معلمان لعنت می فرستادیم.)

٢- هر کس به طور جداگانه می رفت پیش استاد و درس روز قبل رو پس می داد و تکلیف جدید می گرفت.(دیگه نیازی به مدرسه تیزهوشان و نمونه و .... نبود، چون هرکس به اندازه استعدادش تکلیف می گرفت و شاگرهای کم استعدادتر حوصله باهوش ترها را سر نمی بردن.یکی یک ربع می موند، یکی نیم ساعت. تاره این باعث می شد حسادت و رقابت که به طرز وحشتناکی در مدارس ما خصوصا دخترانه ها وجود داره از بین بره و مزیت دیگه اش هم این بود که کسی که در یک زمینه ضعف داشت چون فقط خودش و استاد می دونستند به اعتماد به نفسش تو زمینه های دیگه خللی وارد نمی شد در حالی که الان بچه ای که ریاضی ضعیفی داره معمولا تاریخ و جغرافی ش هم در همون حده)

٣- مختلط بود.(مثل مدرسه های ما نبود  دختران را به بهانه نماز نیم ساعت دیرتر تعطیل می کردند که مبادا دختر و پسری از کنار هم تو خیابون رد بشن و همین موضوع  دو جنس رو برای هم مرموز می کرد که ای بابا قراره چی بشه که ما از کنار هم، هم نباید رد بشیم و این کنجکاوی زمینه ساز١٠٠١!!! مساله می شد.)

۴-هر کس به اندازه وسعش و به طور پنهانی شهریه می داد.

۵- بعد اینکه درس رو می گرفتیم تا هر وقت می خواستیم(تا اذان البته) می تونستیم تو حیاطش _که یک حیاط قدیمی کاهگلی بود با یک باغچه و حوض_ بازی کنیم.( نه مثل مدرسه که برای زنگ تفریح یک ربعی له له می زدیم و اون هم همش به صف های ابخوری شلوغ و یک لقمه نان خوردن می گذشت.تازه چون مختلط بودیم با روحیات و تفکرات پسرها هم اشنا می شدیم.)

۶- چون سیستم کلاسی نبود با بزرگتر و کوچکتر از خودمون دوست صمیمی می شدیم و این برای اون هایی که بیشتر یا کمتر از سن شناسنامه ای شون بالغ هستند مفید بود. تازه تو بازی ها از بزرگترها کلی چیز یاد می گرفتیم.

٧- ملاک یادگیری بود نه نمره قبولی. چون اساسا نمره ای در کار نبود همه فقط به یاد گرفتن فکر می کردند.

می دونم که با رشد جمعیت و گسترده شدن علوم، شاید این شیوه کارامدی نباشد ولی دلم نمی خواد مانترا بهترین سال های عمرش را با اموزه های تکراری و روزهای یکنواخت و کسل کننده و مهمتر از همه افکار سیاسی و اجتماعی و مذهبی نادرست بگذرونه...شما راه حلی (به جز ترک کار) برای من سراغ ندارید؟

   + آیینه ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٩/٤/٢۱
    "آيينه شما"()

147-ننوشته

چندین بار تو ذهنم نوشتم, ویرایشش کردم, جای جملات رو عوض کردم, کلمات مترادف رو به جای هم استفاده کردم, جای همه خوانندگان نظر دادم,‌به نظرات جواب دادم...چند بار خوندمش,جملاتی رو در جواب خوانندگان بهش اضافه کردم که دیگه نخوان بپرسن که مجبور بشم تو بخش نظرات جواب بدم,‌ اون جاهایی هم که جوابی واسش نداشتم و حسی نوشته بودم حذف کردم که در جواب خوانندگان مثل اهو تو بوته گل! نمونم...یک نوشته, ٢ نوشته,٣ نوشته و ....تعداد نوشته های ننوشته از نوشته های نوشته بیشتر شد و من با ننوشته هام و خواننده هاش و نظراتشون بیشتر انس گرفتم ...

چه کنم حس تایپ و نوشتن روی کاغذ نیست که نیست.

   + آیینه ; ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/۱٦
    "آيينه شما"()

146-...

نمی دونم از کی، ولی چند سالی وبلاگ آقای محمد ابطحی رو می خوندم...مختصر شناختی هم از خودش داشتم.هم از خودش خوشم می اومد و هم از قلمش. خرداد یا تیر 88 که اون مصاحبه کذایی رو تو تلویزیون انجام داد واسم فرو ریخت و تمام شد.دیگران گفتند شما نمی دونید که چه به روزش آورده اند که اینچنین تغییر 180 درجه ای داشته.گفتم او که تحملش را نداشت چرا وارد سیاست شد و ...

چند روز پیش کتاب داستانی " دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد" را تمام کردم. کتاب درباره معاون و مشاور آقای مصدق است که کاری شبیه ابطحی را انجام می دهد.اینکه چه شد که با همه وفاداری اش این کار را کرد یه طرف قضیه بود و زندگی جهنمی ای که بعد از این مصاحبه پیدا کرد (طرد از جامعه، خانواده، همسایه ها و حتی طرد خودش توسط خودش) طرف دیگه.احساس کردم خیلی غیر منصفانه و ناآگاهانه درباره  وبلاگ نویس محبوبم(اگه نگم سیاستمدار محبوبم) قضاوت کرده ام.

پ.ن:

1- نکته دیگه کتاب این بود که  فهمیدم از صد فرسخی سیاست هم نباید رد شد. چون واقعا بی پدر و مادر است.

٢-خواندن کتاب مذکور را توصیه می کنم.

٣- می گویند اوایل انقلاب که آقای ابطحی مسئولیتی در رادیو داشت یک روز شنید که برخی از افراطیون صفحات موسیقی های اصیل ایرانی را ریختند وسط و می خواهند آتش بزنند، طوری سراسیمه شد و دوان دوان برای جلوگیری از این اقدام رفت که عمامه اش وسط راه افتاد و او بی توجه به این مساله خودش را به محل رساند و مانع از این امر گردید.

   + آیینه ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/۸
    "آيينه شما"()