آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

141-دفاعیه!

با توجه به تذکرات خوانندگان فهیم یک بازنگری به ١١ نوشته اخیر داشتم(١٣٠ تا ١۴٠): نوشته ١٣٠ که اعتراض به قوانین مردسالارانه جامعه است و نه زیر سوال بردن آقایون. نوشته ١۴٠هم که مثلا داستانک بود و تازه هر دو وجه قضیه رو توش دیده بودم.

باور کنید با همه تلاشی که برای احقاق حقوق زنان دارم!!! نه تنها هیچ وقت عداوتی با آقایان ندارم که معمولا نسبت به سایر خانم ها نظرات مثبت تری نسبت به این مخلوقات شریف و زحمتکش داشته ام.

پ.ن: اما داستانک ١۴٠ که منجر به انتشار دفاعیه شد بر اساس یک موضوع واقعی بود:یکی از سال بالایی های ما در خوابگاه که مکانیک می خوند با یکی از همکلاس هاش رابطه داشت و به دلیل مخالفت مادر آقاهه نمی تونستن ازدواج کنن...این خانوم نه تنها از جهت ظاهری مردانه بود: قدبلند,چهارشانه, اسپرت, همیشه بدون آرایش و ...روحیه اش هم زنانه نبود.همیشه با کفش های کتانی در حال بدو بدو بود و بماند...دو سه سال بعد دوست صمیمی اش را دیدم و از احوالاتش و ازدواجش جویا شدم...گفت اون آقاهه با یکی از بچه های ما (صنایع) ازدواج کرده...باور کنید وقتی شنیدم با کی, دو تا شاخ رو سرم سبز شد(البته الان برای تعجب نمودن از اصطلاح"فکم رو زمین بود" استفاده می کنند که از دیدگاه انیمیشنی توصیف خلاقانه تری ست)...خانمی که همسر این اقا شده بود نمونه کامل یک خانم (لیدی) بود, فوق العاده با دیسیپلین که همیشه با ناز و عشوه و کفش پاشنه بلند راه می رفت....

شاید بهتره خود اقایان درباره این طیف سلیقه ای !!! توضیح بدن چون بالاخره انها انتخاب کننده هستند و نه انتخاب شونده!

و اینگونه شد که داستانک مزبور شکل گرفت و بدین وسیله گواهی می دهم با وجود تمام مخالفتی که با قوانین مردسالارانه دارم با آقایان محترم هیچ مشکلی ندارم و از دید انسانی مساله رو می بینم نه جنسیتی(ولی خب ویژگی های شخصیت های داستان معمولابه یک جنس بیشتر می یاد مثل نوشته مبل که درباره خانم هابود)

   + آیینه ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٩/٢/٢٦
    "آيينه شما"()

140-شباهت

دو-سه ماهی می شد که هدیه به واحدشون اومده بود.از اون دخترایی که هیچ جوری واسش قابل تحمل نبود:مارک دار, پر فیس و افاده, سر به هوا و بی مبالات و شلوغ. بر عکس, خودش یک دختر ساده, آروم, مدبر و مسئولیت پذیر بود. همیشه با خودش فکر می کرد همسر این دختر چه جور ادمی می تونه باشه و با چه سلیقه ای از هدیه خوشش اومده و داره باهاش زندگی می کنه.

در روز جشن کارکنان شرکت, هدیه در حالی که از بازوی همسرش آویزون بود! او را به فهیمه معرفی کرد.

از تعجب شاخ در آورد. همسر هدیه, امیر خواستگار سمج دو سال پیشش بود که به خاطر تصمیمش برای ترک کشور, بهش جواب رد داده بود. تعجبش بیشتر از این بود که اصرار امیر برای آن ازدواج همیشه با تاکیدش روی این نکته بود که :"آخه فهیمه,من ادم سخت سلیقه ای هستم, تو این سی سال تو اولین دختری هستی که نظرم رو جلب کردی..."با خودش فکر کرد درون ما ادما چه قدر می تونه به هم شبیه باشه!

پ.ن: فکر کنم باید می گفتم فهیمه ادم مثبت نگری هم بود که با خودش فکر نکرد سلیقه اقایون تا چه طیفی می تونه گسترده باشهچشمک

   + آیینه ; ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/٢/٢٥
    "آيينه شما"()

139- خرید مبل

کل تهران رو زیر پاگذاشت, مغازه مبل فروشی ای نبود که یکی دوباری نرفته باشد,بگذریم که بعضی جاها رو برای مقایسه هفت هشت بار سر زده بود, آخه می دونین خیلی سخت سلیقه بود...تا اینکه بالاخره یه جا اون پارچه و مدلی که می خواست پیدا کرد...

*****

نیم ساعت رفت "جمعه بازار" و از یه دستفروش یه پارچه معمولی و ارزان واسه روی مبل ها خرید, آخه کلی پول داده بود بابتش، حیف بود خراب بشه...

*****

فقط سالی چند بار که مهمون می اومد رو مبلی ها رو بر می داشت که اون موقع ها هم اونقدر سرش به کار و پذیرایی بند بود که پارچه خوش نقش و رنگ و مدل امریکاییش  رو نمی دید.

*****

 خونه شون رو عوض کردن و تصمیم گرفت وسیله هاش رو هم نو کنه, باز دوباره دردسرهای خرید یک مبل خوش نقش و خوش مدل و خوش دوخت شروع شد! 

   + آیینه ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٩/٢/٢٠
    "آيينه شما"()

138- یه سوال سخت!

بعضی از دوستان در نوشته "١٣۵-عشق و نفرت" به این موضوع اشاره کرده بودند که این ها عشق و نفرت نیست بلکه احساس ناراحتی و خشم و خشنودی و ... است.

این موضوع همیشه واسه من یک معضل حل نشده بوده که چه جوری می شه این جور موارد حسی (نه کیفی و نه کمی) رو با هم مقایسه کرد...یعنی چه مقیاسی می گه وقتی من می گم عاشق فلانی ام و شما می گید من ازش خوشم می یاد, خوش اومدن شما در حد عاشق بودن من نباشه. این موضوع وقتی برام حساس تر شده که الان وقتی که به احساساتی که در گذشته به عنوان عشق داشتم,فکر می کنم و با عشق های کنونی ام مقایسه شون می کنم می بینم اصلا عشق نبوده یک حس خوشی بوده در حالی که اون موقع فکر می کردم عاشق تر از من کسی نیست, وقتی طیف این احساسات در یک فرد با گذشت زمان این قدر متفاوت است چه طوری می شه چند تا ادم بتونن تعاریف واحدی از عشق و نفرت داشته باشن؟!

   + آیینه ; ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٩
    "آيينه شما"()

136-گره های مادرانه!

فکر کنم کم کم دارم شبیه مامانا می شممژه,اینو از روی گره هایی که به کیسه ها و نایلون ها می زنم فهمیدم!

پ.ن:اون موقع ها که خوابگاه بودیم وقتی از یک تعطیلات چند روزه برمی گشتیم بازکردن ساک هامون پنج دقیقه طول می کشید و باز کردن گره نایلون ترشی و مربا و میوه و آجیل و ...که مامانامون زده بودن یک ساعت!!!

   + آیینه ; ۸:۱٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٩
    "آيينه شما"()

135-عشق و نفرت

خیلی موقع ها عاشقش بود و یه موقع هایی ازش متنفر بود.

همیشه نفرتش را می خورد و همیشه عشقش را ابراز می کرد: با سخنی عاشقانه,شاخه گلی سرخ, آغوشی گرم, هدیه ای منحصربه فرد و ...

نفرت های کوچکش روی هم جمع  شد.

یک روز او را کشت.

هیچ کس عشق هایش را ندانست ولی نفرتش را همه فهمیدند.

آرزو کرد ای کاش وقتی می شد با نفرت کشت, می شد با عشق زنده کرد, ولی انگار قدرت نفرت از عشق بیشتر بود.

***

پ.ن: مقاله ای درباره تربیت بچه می خواندم که در آن تاکید شده بود به بچه ها یاد بدیم چه طور خشمشان را نسبت به کسانی که دوستشان دارند نشان دهند و این که عشق همراه نفرت احساسی طبیعی است.

   + آیینه ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٥
    "آيينه شما"()

134-سیر

سر نهار کنار دیزی آبگوشت یک کاسه پر سیر ترشی بود. سیر به معده ش نمی ساخت شاید ده - پانزده سالی بود که لب نزده بود. یه نیرویی دستش رو به طرف کاسه سیر کشید چند تا برداشت و...

*****

شنبه صبح تو سرویس شرکت مثل همیشه کنار دوستش نشست یکدفعه یاد سیر دیروز افتاد،نکنه دهنم بو بده ...رفت رو یک صندلی تکی، سمت راست مینی بوس نشست، سرش رو تکیه داد و چشمهاش رو بست.

*****

تو اتوبان یک مینی بوس به دلیل سرعت زیاد واژگون شده بود.همه سرنشینانش مرده بودند به جز یک نفر که سمت راست نشسته بود.

   + آیینه ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٩/٢/٥
    "آيينه شما"()