آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

168-بی باکی

قبل ترها خیلی جسور بودم، البته شاید بی باک لغت بهتری باشه، کسی که هیچ نگرانی و ترسی تو دلش نیست:

·         یادمه هنوز تولد 19 سالگیم نشده بود. می رفتم یه شرکتی کارورزی. یه روز یه جلسه ای بود که طول کشید و من با عجله اومدم بیرون...یه مسیری رو تا ایستگاه اتوبوس پیاده اومدم یکهو یادم اومد نماز نخوندم و خورشید داره غروب می کنه...اومدم طرف خونه های مسکونی نزدیک ایستگاه، یه خانمی رو دیدم و بهش گفتم می شه بیام خونتون وضو بگیرم و نماز بخونم. نمازم داره قضا می شه!!! نمی دونم با چه عقلی یا دل پر جراتی این کار رو کردم و نمی دونم اون خانم با چه فکری منو برد خونشون...نماز خوندم و اومدم .

·         سالهای اخر دانشگاه بود. با یک آقایی در انجمن علمی آشنا شده بودم. این آقا با چند تا از دوستانش شرکت ثبت کرده بودند. یک روز بهم گفت برای پروژه گرفتن می خواهیم بریم شهرستان...شما هم اگه می شه بیایید... من با خانواده ام هماهنگ کردم و ساعت 6 صبح از جلوی خوابگاه باهاشون رفتم..در حالی که فقط یک نفرشون یعنی همون آقا رو می شناختم(شناخت در حد سلام و علیک و صحبت های علمی و کاری) ...ولی باور کنید حتی یه ذره هم نگرانی تو دل من راه نداشت...چند تا شرکت رفتیم که اتفاقا همشون هم بعد کلی توضیح و پرزنت حوالمون دادند به بررسی و دیگه هم خبری ازشون نشد.ساعت 11 و راس بسته شدن درب خوابگاه رسیدم.

·         همیشه وقتی تاکسی و شخصی سوار می شدم جلو می نشستم.حتی اگه تنها بودم و شب بود.

·         یادمه یک بار استاد احتمالات آقای دکتر "ت" سر تاریخ امتحان میان ترم یک دیکتاتوربازی حسابی درآورد. اومد سر کلاس و گفت جلسه دیگه میان ترمه و حاضر نیست یک کلمه هم نظر کسی رو بشنود...حالا اینکه ما همون روز میان ترم مبانی داشتیم و بقیه هم مشکلات دیگه ای، براش مهم نبود.جای شما خالی یک نامه شدیدالحن درباره دیکتاتور بودنش نوشتم و به امام حسین و ساکت نماندن در مقابل زور ربطش دادم، نام و شماره دانشجویی ام رو نوشتم و تقدیمش کردم! جلسه بعد که سر کلاس اومد پرسید خانم فلانی ؟ دستم را بالا بردم. نامه را دو دستی و با احترام بهم برگردوند.

...

ولی حالا احساس می کنم خیلی محتاط و محافظه کار شدم. وقتی می خوام سوار ماشین شخصی بشم حتما صندلی عقب می شینم. هر چیزی رو ایمیل نمی کنم. تو اظهار نظرهام خیلی صریح نیستم..خلاصه دلم واسه سبکباری اون موقع هام تنگ شده...نمی دونم "د.و..لت کود...تا" ترسوم کرده یا از وقتی مامان شدم اینجوری شدم یا مال زیاد شدن سن و گذشتن از مرز سی سالگیه؟

پ.ن:حتی احساس می کنم در وبلاگ نویسی ام هم بر خلاف تعهد اولین نوشته ام خیلی صریح نیستم و این آیینه واقعی من نیست.

 

   + آیینه ; ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٢
    "آيينه شما"()

167-نامه های اداری

  • حسب دستور جنابعالی...
  • عطف به نامه...مورخ...
  • احتراماً به استحضار می رساند...
  • به ضمیمه  ارائه می گردد.
  • جهت صدور دستورات مقتضی...
  • به حضور ایفاد می گردد.
  • جهت اطلاع.
  • جهت اقدام و بررسی.
  • ....

چه خوب بود اجازه می دادند هرکس نامه های اداری رو با سبک و  ادبیات خودش بنویسه این طوری کار کردن لذت بخش تر بود.

 هرجا یک تکه کاغذ یا یه فایل قدیمی پیدا کنم از نثرش می فهمم نوشته خودمه یا از جایی نوشتمش ولی اصلا نوشته های اداری خودم رو نمی شناسم بس که فرمتش خشک و کلماتش مسخره ان.

   + آیینه ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٩
    "آيينه شما"()