آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

82- بوی خوش...

ساعت  شش صبح  عازم سرکار بودیم. همسایه ای که تا به حال ندیده بودمش هم همزمان به سمت ماشین با کلاسش در حرکت بود! و یا ریموت روشنش کرد.

سوار ماشینمون شدیم.همسرم چند باراستارت زد ولی ماشین روشن نشد که نشد.من استارت زدم و همسرم ماشین را هل داد و اتفاقی نیفتاد. همسایه با کلاس ماشین را هل داد.من پیاده شدم و همسرم باز استارت زد ولی....

آقای همسایه ماشین را تا سر خیابان شهرک هل داد  ولی باز هم روشن نشد. با حالت دو به سمت ماشینش رفت و با دو تیکه سیم و ماشین برگشت، باتری ماشین ها را به هم وصل کرد.باز هم استارت زدیم...روشن نشد....دیگه دیرم شده بود.دنبال شماره آژانس بودم وگرنه از سرویس جا می ماندم و دو ساعت دیرتر می رسیدم سر کار.

همسایه با کلاس گفت چاره ای نیست باید باتری های دو تا ماشین را عوض کنیم.و خودش دست به کار شد....

شماره آژانس رو پیدا نکردم...پنج دقیقه دیگر هم گذشت....

استارت زدیم و بالاخره روشن شد. خیلی خوشحال شدم.

چون ما دیرمون شده بود برای بستن باتری ماشین ما هم کمک کرد.

نمی دونین اون موقع صبح توی اون هوای پاییزی خنک چه "بوی خوش مسلمانی "ای می اومد.

*******

بوی لنت سوخته سرویس شرکت  در سربالایی پرترافیک بزرگراه چمران همه رو کلافه کرده بود.بعد از چند دقیقه نمی دونم چی شد که دود همه فضای مینی بوس رو پرکرد. راننده گوشه ای پارک کرد تا ماشین خنک بشه ...ولی درست نشد.مسافران اون روزش پنج تا خانم بودیم. ماشین و بخاری را برای ما روشن کرد و خودش توی اون هوای سرد و بارونی بیست دقیقه دنبال تاکسی "مطمئن" دربست گشت تا ماها رو برسونه.کاری که تا به حال از هیچ راننده ای نه دیده بودیم و نه شنیده بودیم. چون اونا فقط موظفن هزینه و جریمه خرابیشون رو بدن. اون شب هم بوی خوبی می اومد. بوی لنت رو نمی گم ها. منظورم همون بوی اون روز صبحه.

   + آیینه ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٧/۸/٢۱
    "آيينه شما"()

81-"هم " های زندگی

تو زندگی ادم " هم " های زیادی وجود داره. اصولا مهمترین خاطرات ادم رو هم همین "هم " ها شکل می دن: همشهری، همکار، هم اتاقی، هم وطن، همسایه، هم خونه ای، همکلاسی، هم دانشکده ای، هم سفر، هم سرویسی، هم سلولی!، همسر، هم خون، همدل، همزبان، همراه (به یاد انجمن اسلامی علم و صنعت: هم پیمان، هم اندیش)...

ولی بعضی از این "هم " ها از اونای دیگه بیشتر " هم"هستن. یعنی به ادم خیلی نزدیک ترن. ویژگی مشترک این "هم " ها اینه که با هاشون زیر یک سقف زندگی کردی، خوردی، خوابیدی، خندیدی و...ادم هر چه قدر هم با بقیه "هم " ها صمیمی بشه امکان نداره اون راحتی ای که با هم اتاقی و هم خونه ای و همسر داره بتونه با بقیه پیدا کنه.

آخه اونا از ریز خلق و خوها، حساسیت ها، عیب ها و خوبی های ادم با خبرن.

دیروز هم خونه ای سابقم مهمونمون بود.همسرم که می دونه من چه قدر واسه مهمونی استرس دارم که همه چی خریده و شسته و اماده باشه طوری که حتی ظرف ها را هم از قبل باید بچینم و سالاد هم درست کنم و ...از اینکه تاره ساعت 10 از خواب بیدار شدم (در حالی که می دونستم مهمون داریم)خیلی تعجب کرده بود .(چون قبلا هم دوستام مهمانم بوده اند.) ولی خب هم خونه ای ادم فرق می کنه، می شه پیشش همه اشپزخونه رو به هم بریزی تا یک ظرف پیدا کنی، می شه پیشش ماهی پاک کنی و بوی ماهی سرخ کرده راه بندازی و کلی ظرف کثیف جلو چشمش تو ظرفشویی تلنبار کنی، تازه اینقدر حرف دارین واسه هم که اصلا نیاز به برنامه ریزی خاصی نداری تا به مهمونت خوش بگذره و وقتش پر بشه ....چون اون یک ویژگی داره که هیچ کدوم از مهمونات ندارن..باهات زندگی کرده و تو رو با همه خوبی ها و بدیهات قبول داره...دیگه لازم نیست جلوش نقش بازی کنی و ادای خانوم های کدبانو رو دربیاری ...اون که می دونه چشمک..بگذریم.

تا باشه از این ادمها تو زندگی ادم و تا باشه از این مهمان های خوب و بی دردسر تو خونه ادم.

 پ.ن: البته قدم کلیه مهمان ها به روی چشملبخند

   + آیینه ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٧/۸/٥
    "آيينه شما"()