آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

78- ده سال گذشت...

فردا (شایدم امروز) 10 سال از زمانی که ترک شهر و دیار کردم و پایبند غربت و دلفریبی های این شهر بزرگ شدم می گذره...ده سالی که شاید طبق قانون پارتو 80درصد تجربه و عشق و نفرت و خوشی و ناخوشی های کل زندگیم رو توش تجربه کرده باشم. یادم نمی ره اون روزی که واسه ثبت نام با پدرم اومدیم تهران. فکر کنم 29 شهریور بود . بهمون گفتن کلاس ها از اول مهر شروع می شه و حتما باید حاضر باشین. ما هم که ساده و شهرستانی فکر می کردیم حتما راست می گن دیگه، همون روز برگشتیم شهرمون که واسه اول مهر با وسایلم برگردیم ...اون روز تابستانی که ساعت 4 بعد از ظهر از ترمینال جنوب و افسریه عازم شهرمون بودیم..ازدحام،گرما،ترافیک،همهمه،ادم های خسته و کلافه...خدا می دونه چقدر پشیمون بودم که تهران را برای تحصیل انتخاب کردم...چقدر دوست داشتم یک اتفاق خارق العاده بیفته و من دیگه مجبور نشم پامو تو این شهر بی در و پیکر بذارم...وقتی شب رسیدم شهرمون..اون سکوت و ارامش و هوای خنک و نسیم شبانه....

ترم اول و دوم ازسخت ترین روزهای زندگیم بود...همون شبهای اول بود که نشسته بودیم رو تخت هامون و درس می خوندیم که یک دفعه دیدیم گربه ای از پنجره پرید وسط اتاق،چقدر جیغ زدیم و گربه بدبخت با چه وحشتی پا گذاشت به فرار....اون روز صبح که پا صدای خلش و پلش از خواب بیدار شدم و گربه را نشسته روی سفره شام دیشب دیدم که داشت کباب می خورد...وقتی روز جمعه با شکم گرسنه رفتم سر یخچال و دیدم اثری از غذام نیست _بعدها اگر غذا و میوه و ابلیمو و شیر و..رو نمی بردن تعجب می کردیم_ اون روز صبح که می خواستم برم کلاس و دیدم کفش هام رو بردن!!! کفش هایی که هیچ وقت پیدا نشد...اون روزهای سرد پاییزی که شوفاژ ها را راه نمی انداختن و با دو تا شلوار و دستکش وجوراب و  چند تا بلوز و کاپشن زیر دو تا پتو تا صبح می لرزیدم... بعد اینکه کارنامه ها اومد و دیدم در شهرمون رشته  برق قبول شدم دیگه اروم و قرار نداشتم...چقدر التماس کردم به مامان اینا که برن و کار انتقالی منو درست کنن...و مامانم که خیلی عاقل است همش می گفت صبر کن،آینده ت رو خراب نکن...بین دانشگاه تهران و شهرستان خیلی فرقه... فقط دو ترم صبر کن اگه بعدش بازهم خواستی بیای باشه...روزهای عید و تعطیلی با چه مصیبتی بلیت می گرفتیم تو این ترمینال جنوب لعنتی ..ساعت چهار صبح رسیدن ها به افسریه و ...و تحمل همه اینا واسه کسی مثل من خیلی سخت بود. کسی که شاید اگه الان توصیفش کنم واسه خودم هم غریبه است چه برسه به اونهایی که می شناسنم....دو ترم گذشت و من حتی برای تعطیلات تابستان هم نرفتم شهرمون..تو یک شرکت به کارورزی  مشغول شدم  یعنی قبل ترم سوم وارد بازار کار شدم!!! و خدا خیر بده به مدیرعامل آن شرکت که چه اعتماد به نفسی داد به من (قضیه اش خیلی مفصله و شاید بعدا بگم...)

خلاصه از ترم سوم به بعد عضویت تو گروه های مختلف، حساسیت به اتفاقات سیاسی و صنفی، دوستای جدید ،عشق های غریب،درگیری های کاری ...همه و همه منو به پایتخت این کشور استراتژیک منطقه دلبسته و وابسته کرد...طوری که از ده سال پیش تا حالا یک ماه هم پشت سرهم نبوده که تو شهرم باشم. با اینکه هنوز دلم میره واسه آرامش و سکوت و سادگی شهرم و مردمانش  و بعضی موقع ها دلتنگی هاشون خفه ام می کنه ولی تهران رو هم بعد از وطنم بیشتر از هر جایی دیگه ای تو دنیا دوست دارم.

چیزی که ناراحتم میکنه اینه که ای کاش هر روز خاطرات این ده سال را می نگاشتم.داستان قشنگی می شد. خصوصا ان 5 سال (لیسانس) و یک سال (فوق)ی که در خوابگاه  زندگی می کردم و اون یک سال و نیمی که خانه مجردی داشتم..خیلی زود گذشت و خیلی خوب گذشت ...خدایا شکرت به خاطر همه چیز، به خاطر هدایت حکیمانه و زیبایت و همراهی همیشگی ات در این سال های تنهایی و غربت...

************

راستی اینم بگم که خیلی حرفا دارم واسه گفتن ولی اصلا حس تایپ و کار کردن با این اینترنت کند و لاک پشتی نیست. واسه همین هم دیر به روز می شم.کاش یک نرم افزاری بسازن! که وقتی ادم فکر نوشتن به سرش می زنه از روی فکرش وبلاگش رو UPDATE و ذخیره کنه ..تا هر وقت ادم دلش خواست اونو برای همه UPLOAD کنه حیلی تنبل شدم نه؟

   + آیینه ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٧/٦/۳۱
    "آيينه شما"()

77-علامت مشخصه

یکی از خوبی های ماه رمضان،پخش سخنرانی هایی مغز دار با موضوعات مذهبی/عقیدتی از تلویزیون است. راستش اینقدر که تو مدرسه و دانشگاه احساس تکرار و کسالت از این تعالیم به ما منتقل شده که بعد از رهایی از دست سیستم آموزشی کم پیش اومده که سراغ کتب حدیث و روایات برم(یادم نمی ره تو دوره ابتدایی که هیچی از عربی نمی دونستم چقدر "حدیث هفته" عربی حفظ می کردم).

ولی این شب ها معمولا می شینم پای تلویزیون و تلمذ می کنم .مفهوم دو حدیث ( آخه دقیقش را با همان کلمات به خاطر نمی آورم) را که از رو برنامه مختلف شنیدم این جا نقل می کنم چون روی خودم که تاثیر زیادی گذاشته شاید به کار شما هم بیاد:

1-      از پیامبر پرسیدند : یک مسلمان اگه دزدی کنه باز هم مسلمونه؟فرمودند:بله/اگه ادم بکشه ؟بله/اگه از دیوار مردم بره بالا؟بله/....پس کی یک مسلمان از مسلمانی خارج می شه؟ ایشان فرمودند : وقتی که " دروغ" بگوید. چون مسلمان هرگز دروغ نمی گوید.

2-      پیامبر فرمود: یک مسلمان را از از روی نمازش نشناسید ، از روی روزه اش هم نشناسید حتی از روی نماز شب خواندنش هم نشناسید...یک مسلمان را از راستی در گفتار و کردار و از امانت داری اش بشناسید.

باید حواسم بیشتر به دروغ های مثلا مصلحتی که مثل آب خوردن می گم، باشه....فکر کن بری اون دنیا و دین اسلام رو ازت قبول نکنن حالا هرچی نماز و روزه و دعا و صدقه و ..تو نامه اعمالت باشه.

 

********

روزه را چون کاملا شخصی و درونی است _حتی شخصی تر از نماز_ دوست دارم فقط اگر این اجباری که در جامعه ما برای روزه است نبود خیلی بیشتر می چسبید.در شرکت ما شیر سماورها را برای جلوگیری از چای و آبجوش گرفتن برداشته اند!!! من نمی دونم اگه قرار به کنترل هوای نفسه که من باید در حالی که همکار بغل دستی ام دو لپی می خوره بتونم روزه ام رو حفظ کنم و  اگر مبنا تحمل گرسنگی و درک فقرا است که اون ها هم در حالی گرسنگی رو تحمل می کنن که من و شما به راحتی می خوریم و میاشامیم...هیچ جوری نمی تونم این سلب آزادی طبیعی ای که دین داده (لا اکراه فی الدین)و بعضی ها گرفتن رو هضم کنم.

 ********

این نوشته ٧٧ ام است .این عدد رو دوست دارم چون دو تا ٧ داره و ٧ هم مقدسه و هم ماه تولدمه و هم "دو" بودن و جفت بودنش تو ترکیب 77 قشنگه و تازه ٧٧ سال ورودم به دانشگاه است,دانشگاهی که اگه بهش "وارد"!نمی شدم, زندگی الانم ,شخصیتم,دوستام,همسرم ,دغدغه هام و ....یک چیزای دیگه بود....می دونم نوشته ای که با این شماره نوشته می شه باید برام خاص باشه..به فال نیک می گیرمش و امیدوارم یک روزی همینجاادعا کنم که n ساله هیچ دروغی نگفتم هیچ دروغی. 

 

   + آیینه ; ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٧/٦/۱٩
    "آيينه شما"()