آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

69-آدمیزاد(2)

تو زندگی لحظه هایی هست که احساس می کنی دلت واسه یکی تنگ شده اونقدر که دلت می خواد اون رو از رویاهات بیرون بکشی و کنارت بنشونی. 

 

فکر می کنی  ازیه نفر متنفری، یک نفری که یک زمانی  دوستش داشتی، شاید هم خیلی دوستش داشتی، باهاش خندیدی، باهاش گریه کردی، باهاش شعر خوندی،باهاش آواز خوندی، باهاش رقصیدی، باهاش درس خوندی، باهاش افتادی، باهاش پاس کردی، ازش آموختی، بهش یاد دادی، مهمترین رازهای زندگیت رو فقط به اون گفتی، از عشق هات، از دلتنگی هات ، از توی توی دلت واسش گفتی، و بهترین هدیه های زندگیت رو به اون دادی و اون........

 

*************

 

یکی می یاد کنارت می شینه.... وقتی حرف می زنه، وقتی می خنده وقتی غرغر میکنه ....ازش خوشت می یاد...نمی دونی چرا ....دوست داری نگاش کنی، هی نگاش می کنی،یک دفعه دهنت یه مزه ای می گیره،یه حسی زیر پوستت مورمور می کنه ...آخه شبیه اون می خنده...عشوه هاش شبیه اونه ...ادا و اصول هاش ...حالت چشم هاش... چال روی گونه ش، ابرو بالا انداختنش، نگاه های دزدکی ش از بالای عینک ...تو دلت یه چیزی می افته پایین ...اره دلت براش تنگ شده ....خیلی تنگ ....دوست داری همین الان اینجا باشه ...کنارت و تو نگاش کنی ..خودش رو.... با همه ادا و اصول هاش....

فکر می کردی ازش متنفری ... انگار این حس یک توهم بوده .... یک خیال دور خیلی خیلی دور.

گفتم که ... ادمیزاد موجود غریبی ست .... هیچ ادمی نه به یک لحظه عاشق می شود و نه به یک لحظه متنفر...

 

 

 

   + آیینه ; ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٧/۳/٢۸
    "آيينه شما"()

68- مشاهده در طول زمان

اون موقع ها که تو دوره راهنمایی (حرفه و فن) و دبیرستان (طرح کاد) مجبور بودیم بافتنی ببافیم، از اونجا که من خیلی مرتب و باسلیقه ام! همیشه خدا کلاف کاموام گره می خورد. واسه باز کردن گره ها از مامان و بابا گرفته تا پدربزرگ و دوست ها و همکلاسی ها همکاری می کردن ولی یک بار اون قدر تعداد گره ها زیاد بود و کلاف درهم و به هم پیچیده شده بود که  هیچ کس حتی پدربزرگم که استاد باز کردن گره بود هم نتونست بازش کنه.من هم بی خیالش شدم و گذاشتم یک گوشه ای تا هفته بعد و کلاس بعد...خیلی جالب بود هفته بعد که سر کلاس بازش کردم همه گره ها خود به خود باز شده بود و خیلی راحت با عبور ساده چند بار کلاف از لای نخ ها بدون مشکل شروع کردم به کار...

اتفاق بالا خیلی تو ذهنم اثر گذاشت و بعدها هم خیلی به کارم اومد .... بعضی از مسائل زندگی ام فقط با " زمان " حل می شه و هیچ کار علمی و ذهنی و روانشناسی و فلسفی  و راهکار حل مساله ای  از پسشون بر نمی یاد.

روز شنبه واسم مصداق "سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیز از سفر اید" بود....یکی از این "پلشت ها" گم شدن شناسنامه و کارت ملی ام در کمتر از نیم ساعت بود... اون روز همسرم- مامانم- بابام- خواهرم و برادرم سعی می کردن آرامم کنند خودم می دونستم به جز گذشت زمان هیچ چیزی نمی تونه بهم آرامشم رو برگردونه (البته حضور این عزیزان در اون شرایط غنیمت خیلی باارزشی بود.) و فقط منتظر گذشت ساعت ها بودم تا بتونم تعادل فکری و روحی ام رو دوباره بدست بیارم.خدا رو شکر دیروز بهتر از پریروز و امروز بهتر از دیروزم ، با اینکه در خود مسائل تغییری به وجود نیامده است.

فکر می کنم خیلی موقع ها باید در سکوت فقط مثل یک نظاره گر زندگی مون رو نگاه کنیم و هیچ عکس العملی نه مبارزه، نه تلاش ، نه کنار آمدن و نه هیچ کار دیگه ای نکنیم. بعد این نظاره بیرونی می بینیم که انگار یک کم نسبت به قبل رشد کردیم در حالی که هیچ کاری هم نکردیم جز مشاهده خودمون و زندگی مون در سکوت محض.

پ.ن:

همیشه از خدا بخواهیم ما رو با شادی ها رشد بده و ازش بخواهیم بهمون این توانایی رو بده که در شادی ها مشاهده گر و آگاه باشیم. او همیشه به راه هایی که ما برای رشد و تعالی انتخاب می کنیم، احترام می ذاره.

   + آیینه ; ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٧/۳/٢٧
    "آيينه شما"()

67- به یاد نادر ابراهیمی

نوشته هایش سال های سال تنهایی ام را پر کرده بود نثر زیبا و روانش ، عمق بینشش و زیبایی نگرشش به زندگی ، از او خیلی اموخته ام بیشتر از بسیاری از انانی که عناوین دهن پر کن "دکتر" و "مهندس" و "استاد" را یدک می کشند و تهی اند و بی مغز. ملاصدرا را با قلم شیوای او شناختم و عشق را با عاشقانه ارامش چشیدم و با چهل نامه اش  لمس کردم و ...

وقتی نوشته هایش را می خواندم حس می کردم کسی کلمات و جملات را از ذهن من بیرون آورده و به بهترین شکلی که می توانسته با آن سخن گفته ... کسی که از خیلی از نزدیکانم نزدیک تر حسش می کردم ...کسی که هرچه بنا به خواسته خودش خواستم شاد باشم از شادی اش به هنگام آخرین سفر، اشک هایم در سوگش بی اختیار امدند و امدند و امدندو......

 

 

چهلمین نامه (برگرفته از چهل نامه کوتاه به همسرم: نادر ابراهیمی )

بانوی من یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست _ یک روز عاقبت.

نه با سفری  یک روزه

نه با سفری بلند

بل با آخرین سفر

روزی عاقبت قلبت را خواهم شکست _ یک روز عاقبت.

نه با کلامی کم توشه از مهربانی

نه با سخنی سخت توبیخ کننده

بل با آخرین کلام .

....این است انچه امرانه، همسرانه، رفیقانه و ملتمسانه از تو می خواهم، تو که در سفری چنین پر مخاطره خالق جمیع خاطراتم بوده یی.

عزیز من !

بگذار آسوده  خاطر و بی دغدغه بمیرم .بگذار شادمانه بمیرم . و شادمانه مردن ممکن نیست مگر آنکه یقین بدانم تو می دانی که بر این مرده حتی قطره ای نباید گریست....به کرات گفته ام که از نظر شخصی و فردی ، هر روز که بروم، بی آرزو رفته ام؛ چرا که سال هاست به همه خرده آرزوهای شخصی و فردی ام دست یافته ام.مطلقا بی توقعم، ابدا تشنه نیستم، و چشم هایم به دنبال هیچ، هیچ، هیچ چیز نیست؛اما از نظر سیاسی، اجتماعی و ملی طبیعی است که در آرزوی ژرف روزگار بهتری برای ملتم و ملت های سراسر جهان باشم...

محبوب من!

اما چگونه  به تو بگویم که به حال بسیاری از ظاهرا زندگان می توانی زار زار گریه کنی اما نه به حال مرده یی چون من به حال ماندگان نه به حال رفته یی چون من.

مگر انسان از یک مهمانی دو روزه چه می خواهد؟

مگر انسان در عبور از کنار کوهستان های جنگلی رفیع و دشتهای سبز وسیع چه توقعی دارد؟...

بانوی بالا  منزلت من!

در این دادگاه به صراحت گواهی بده تا مطمئن شوم که می دانی گرسنه  از سر این سفره  برنخاسته ام و آرزو بر دل بار نبسته ام..

مگر من سرزمینی را که عاشق عاشق عاشقش بودم، وجب به وجب نگشتم و با مردمی که دیوانه وش دوستشان می داشتم ساعت ها به گپ زدن ننشستم ؟

مگر در این روستا از رودخانه ماهی نگرفتم؟

و در ان زیر سایه یک درخت پیر ننشستم و از قمقمه ام اب ننوشیدم؟

مگر بر فراز بلندترین قله های میهنم با تنی کوفته از خستگی و دلی سرشار از نشاط نایستادم، نخندیدم و فریاد شادی برنکشیدم؟

مگر روزهای پیاپی در کلبه های کویری گیوه از پای درنیاوردم و بر سر سفره ی سرشار از سخاوت کویریان ننشستم؟

مگر شب های بسیار تا سحر کنار دریای مارندران زیر سیلاب خوش صدای باران زانویم را بغل نکردم و به حباب های فسفری نگاه نکردم و لبریز از حسی غریب نگشتم؟...مگر بر آب های سنگین و رنگارنگ دریاچه ارومیه قایق نراندم و...مگر جنگل های شمال را روزها و روزها با کوله باری سبک نپیمودم و به صدای جادویی جنگل های سرزمینم گوش نسپردم؟ و مگر تمامی ساحل مقدس جنوب سرزمینم رادر کنار یک دوست ماجراجویانه و دیوانه وار طی نکردم؟مگر در سنگر های خوب ترین فرزندان وطنم چای نخوردم و عظمت بی کرانه ارواح عطر اگین ان دلاوران را احساس نکردم؟

مگر گل های وحشی ایران را به تصویر نکشیدم و از صدها پروانه عکس نگرفتم ؟و به دنبال بهترین زاویه برای ضبط تصویر از یک امامزاده پرت افتاده نگشتم؟

مگر در پناه تو سالیان سال قلم در خون ایمان خویش فرو نبردم و هزاران برگ کاغذ را آنگونه که خود می خواستم و باور داشتم سیاه نکردم؟

من در این پنجاه سال به همت تو بیش از هزارسال زندگی کرده ام.

ایا باز هم حق اینست که کسی بر مرده ام بگرید؟

و تو ..به خصوص تو که این همه امکانات را به من بخشیدی حق است که با یاد من اشک به چشمان خویش بیاوری؟.....

**********

کسی که سهراب را دوست داشته باشد،شاملو را احساس کند فروغ را بستاید و هر شعر خوب را ایینه زمینی بپندارد چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد..

کسی که مولوی را قدری بشناسد وحافظ را قدری بخواند، خیام را  گه گاه زیر لب زمزمه کند و تک بیت های ناب صائب را دوست بدارد چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد..

کسی که زیبایی نستعلیق و شکسته، اندوه مناجات سحری در ماه رمضان، عظمت خوف انگیز کاشی کاری های اصفهان و اوج زیبایی طبیعت در رودبارک را احساس کرده باشد چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد..

 

**********

بسیار خوب! همه این ها را گفتم که متاسف نباشی و گمان نبری که چیزی را فراموش کرده ام  با خود ببرم و حسرتی به دلم مانده است و خواسته ای داشته ام که براورده نشده ..نه ..به خدا نه و انقدر اسوده خاطرم که باور نمی کنی به هرانچه مقدس است نزد من ، و نزد من و تو ، به خاک وطنم قسم که اگر فرصتی باشد در استانه اخرین سفر چنان خواهم خندید که پژواک ان شیشه های بسیار ضخیم و تیره دلمردگی و ناامیدی را یکباره فرو ریزد....

حالیا بانوی من  به آغاز سخن باز می گردم یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست _ یک روز عاقبت. با اخرین کلام. با اخرین سفر. به یاد داشته باش که از تو بغض کردن و خود خوردن و غم فرو دادن و در خلوت گریستن رانمی خواهم. این سفر را باور داشتن و برای راهی شاد و راضی این سفر دستی شادمانه تکان دادن را می خواهم.

اینک احساس و اقرار می کنم که آرزویی مانده است: آرزویی بر اورده نشده و آن این است که تو را از پی مرگم اشک ریزان و نالان و فریاد زنان و نفرین کنان نبینم. همچنان که فرزندانم را ، دوستانم را ، یاران و هم اندیشانم را .

 

وقتی در چهلمین نامه نگاهش به زندگی رامی بینم، می گویم به راستی او زندگی کرده است در تمام سال های زنده بودنش. باشد که زندگی جدیدش نیز درادامه حیات دنیایی اش مملو از کمال و رضایت و شادی باشد. روحش شاد .

   + آیینه ; ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٧/۳/٢٠
    "آيينه شما"()

66-بدون عنوان(1)

زمان دانشجویی مسئول کتابخانه ای داشتیم به نام خانم " م " که موجود جالبی بود. یک دوره کوتاه  مقارن زمانی که یکی از استادان از فرنگ برگشته (البته فرنگ شرقی) می خواست خودی نشان بدهد و گرد و خاکی به پا کند کتابخانه دانشکده قفسه باز شد....وای چه کیفی داشت کتابها و پروژه هایی که همیشه از پشت شیشه می دیدی برداری ، ورق بزنی و شوق خوندن درونت ولوله کنه اون هم زمانی که مثلا دانشجو بودی و دانستن و فهمیدن وظیف اولی بود برات.( و انصافا کتابخانه دانشکده مان هم  در حد خودش خیلی غنی بود.) اما این عشق مدت زیادی دوام نیاورد... خانم "م" که برای خودش یک پا رئیس بود دوباره کتابخونه را close کرد. وقتی علت رو ازش می پرسیدیم می گفت کتاب های اینجا گرونه ...اگه گم بشه یا پاره بشه یا ...مسئولیتش با منه ...او ترجیح می داد یک کتابخانه مجلل با کتاب هایی گران و شکیل داشته باشد هرچند که خیلی از کتاب هاش به دلیل بی اطلاعی بچه ها از وجودشان هرگز به امانت نروند و تا ابد ورق نخورده باقی بمونن.

بعد نوشتن نوشته بالا یاد یکی از نوشته های خلیل جبران افتادم با این مضمون: کاغذ سفید بود پاک و صاف مثل آیینه ...کاغذ فریاد زد: مدادها، قلمو ها ، رنگ ها هیچ یک به من نزدیک نشوید من می خواهم پاکیزه و روشن بمانم ...و هیچ یک به او نزدیک نشدند نه مدادها نه رنگ ها و نه ...و کاغد تا ابد پاک و پاکیزه ماند اما بیهوده و بلا استفاده....

 

***************

در جامعه (اجتماعی و فردی) ما ایرانی ها خیلی چیزها اینقدر رنگ تقدس و معصومیت و پاکی گرفتن که نه نقد می شن و نه ازشون استفاده ای می شه نه بود و نبودشون اصولا فرقی ایجاد نمی کنه تو زندگی مردم. گاهی به مناسبتی می یان و نمادی و سمبلی می شن و بعد لب تاقچه خاک می خورن تا مناسبت بعدی و.... من مصادیقش رو نمی گم ولی شما درباره اون ها فکر کنید اون هم نه لزوما تو جامعه تو زندگی فردی خودتون چه چیزها یا عقاید یا افراد مقدسی هستند که همش باید مواظبشون باشین که  نکنه کمی از منزلت و قداستشون کم بشه و فایده  و تاثیر دیگه ای ندارن تو زندگی تون.... مواظب باشید اینها شما را درابعادی از زندگی مثل آن کاغذ سفید به بیهودگی و روزمرگی و همرنگی با جماعت نکشانند.یادمون نره مطابق قانون اسلام هیچ چیزی بدون اگاهی و شناخت ازمون پذیرفته نیست.

 

   + آیینه ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٧/۳/۱٢
    "آيينه شما"()

65-..... به ترکستان است!

"امسال اساس کار ما بر افزایش احساس امنیت اجتماعی برای بانوان است....و بر این اساس برخوردهایی با شدت بیشتر با بانوانی که پوشش مناسبی ندارند خواهیم داشت...چرا که پوشش نامناسب زمینه های ایجاد مزاحمت و عدم امنیت را برای آنان فراهم می کنند..."*

آقای رشید پور در مورد ماهواره از سردار می پرسند:" ما در این مورد حریم خانه ها را محترم می شماریم و فقط از طریق پشت بام وارد می شویم..."

داد و بیدادم به هوا می رود که نه آقا خجالت نکشید برید داخل خانه و با اهل خانه هم چای و شربتی میل کنید و گپی بزنید...اصلا به شما چه که مردم می خوان ماهواره داشته باشن...به شما چه که می خوان با کله برن تو اتیش جهنم و جلیز و ولیز کنن...به شما چه که برخی بانوان با پوشش نامناسب ، مزاحمان را به خودشون جلب می کنند؟...

همسرم با سعی فراوان ازم می خواد اروم باشم .... بعد مدتی که این خشم جنون امیزم فروکش می کنه می گه دیگه درمورد ماهواره چرا اینجوری اتیشی می شی تو که تو تموم فامیل به مخالفت با ماهواره معروفی؟

آره من با ماهواره مخالفم ....با بد حجابی مخالفم ... از موهای جارو برقی کشیده حالم بد می شه ، از صورتک های دلقک گونه بدم می یاد....ولی از همه بیشتر از محروم کردن یک ادم از طبیعی ترین حقوقش بیزارم... همانطور که ان شب از حرف های رادان دیوانه شدم ...وقتی خبرهای ممنوعیت حجاب در ترکیه را می خوانم دیوانه می شم و وقتی به کشف حجاب رضاخانی فکر می کنم به جوش می یام...نمی دونم تا کی تو این مملکت قراره پوشش  و حجاب زن مظهر دینداری و  بی دینی، تمدن و بی تمدنی باشه .... چرا یک ادم نباید بر اساس اعتقادات و اندیشه هایش نوع پوشش، نوع حرف زدنش، نوع رفتارش را انتخاب کند. چرا همه باید همگون باشن اون هم اون جوری که شما می خواهید... اخه کی زمان پیامبر و امامان ما زنی را به خاطر بد حجابی دستگیر کرده اند یا شلاق زده اند یا اصلا حکم جزایی در این رابطه بوده که دختران جوان ما را به کلانتری ها می برند تعهد می گیرن ازشون و اگر بیش از دو بار تکرار بشه به شلاق محکوم می شن....چرا من وقتی هم کلاسی ام رو تو مهمونی می بینم و همکارم رو توی کیش ...نمی شناسمشون...

آره برای من که در خانواده مذهبی بزرگ شدم و عقایدی شاید مشابه انچه اقایان می پسندند دارم زندگی کردن راحته چه تو دانشگاه چه محل کار و چه تو خیابون ولی وقتی مادرم تعریف می کند که در زمان شاه  ناظم مدرسه او را مواخذه می کرد که چرا تا راهروی دبیرستان با چادر آمده و او را مجبور می کردن جلوی حیاط مدرسه چادرش را تا کند و داخل کیفش بگذارد، می فهمم که الان انهایی که اساس اعتقادی شان با ما متفاوت است چه مصیبتی را تحمل می کنند. اصلا مگه این همه کشور با ازادی حق انتخاب پوشش تو دنیا برای امنیت اجتماعی چه میکنند که ما نتونیم بکنیم ....حالم به هم می خوره از اینکه همه ادم هایی که دور و برم می بینم یک نقاب کلفت دارن از تظاهر و ریا و حرکاتشون، حرفهاشون، ظاهرشون ..همه بیداد می کنه که هیچ اعتقادی نیست پشت این ها ... و جامعه ای که مردمانش به عمل نکردن بر حسب آنچه می اندیشند عادت کنند پس از چندی ترجیح می دهند که اصلا نیندیشند تا راحت تر باشند و خدا باید عاقبت این جامعه را به خیر کند و بس...

 

* جملات عینا اورده نشده است.آنچه را از برنامه مثلث شیشه ای به یادم مانده در این جا آورده ام.

   + آیینه ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٧/۳/۱۱
    "آيينه شما"()

64-ما کجاییم در این بحر تماشا تو کجا!

در سال 1264 قمری، نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانان ایرانی را آبله‌کوبی می‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبی به امیر کبیر خبر دادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می‌شود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌کنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند .

منبع حکیمی، محمود. داستان‌هایی از زندگی امیرکبیر. دفتر نشر فرهنگ

*پ.ن:

1- عنوان پست از وبلاگ دوستان گرامی "مهربان" و " قصه راستکی" اقتباس شده است.

2- به قول یکی از دوستان، مردم باید در مصرف بنزین صرفه جویی کنند، در مصرف گاز صرفه جویی کنند، در مصرف آب صرفه جویی کنند، در مصرف برنج صرفه جویی کنند(البته اگه کلا بی خیالش بشن بهتراست!)،مردم باید در انتخابات، تظاهرات و... همیشه در صحنه باشند، مردم باید به مردم مسلمان و مظلوم فلسطین و عراق  و افغانستان و...کمک کنند (حتی اگر هموطنانشان_حتی همسایه دو خانه ان طرف ترشان_ در جهل و فقر دست و پا بزند) مردم باید شرایط دولت را درک کنند، مردم باید...نمی دانم مسئولین باید چه کنند؟ و امیر کبیر حتی خودش را در برابر جهل  مردم مسئول می داند.

3- با تشکر از نوشین به خاطر این ایمیل.

 

 

   + آیینه ; ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/۸
    "آيينه شما"()