آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

63-مثل زندگی...

 "بشر را می توان از روی ظرفیتی که برای قول دادن و تعهد به آن دارد شناخت." نویسنده ناشناس

 وقتی در طول سال گذشته افشین قطبی در مصاحبه های مطبوعاتی با ان لبخند همیشگیش می گفت " من به مردم ایران قول قهرمانی دادم و سر قولم هستم..." به اعتماد به نفسش، ایمانش به کاری که انجام می داد و به ظرفیتی که برای قول دادن در برابر چند میلیون ادم داشت غبطه می خوردم و دیروز بیشتر از اینکه از پیروزی تیم محبویم خوشحال بشم از اینکه او تونست به قولش عمل کنه خوشحال بودم.

می دونم که با وجود مصائب و مشکلات جهان اسلام ( مثل مساله فلسطین و ...)اینکه فوتبال رو دوست داشته باشیم و وقتمون و فضای پرشین بلاگ را به این مطالب اختصاص بدیم عین بی مبالاتی و بی مسئولیتی است اما دلم می خوام تو این نوشته بگم چرا از دوران نوجوانی همیشه تنها ورزشی که دوست داشتم و دنبالش می کردم فوتبال بوده:

·         شباهت فوتبال به زندگی

1.     به هیچ وجه قابل پیش بینی نیست.

2.     لزوما آن هایی که برنده اند از نظر تکنیکی قوی تر نیستند و در برنده بودن عوامل دیدنی و ندیدنی زیادی دخیلند.

3.     همیشه باید منتظر یک حادثه بود یا خوشایند یا ناخوشایند.پس هیچ وقت تا آخرین لحظه نه به پیروزی ات مغرور شو و نه از شکستت نا امید: هست در پرده بازی های پنهان غم مخور

4.     مثل زندگی برگشت به عقبی برای قضاوت وجود ندارد.شاید درکشتی بشه فیلم بازی رو نگاه کرد و بعد داوری کرد ولی در فوتبال حتی اگر همه به بی رحمانه بودن قضاوتی که درباره ات شده اذعان داشته باشد، چاره ای جر پذیرش نداری همانطور که زندگی همیشه عادلانه نیست.

5.     تعداد تعویض ها محدود است. در زندگی هم مهره های اصلی زندگی ات را فقط چند بار می تونی عوض کنی پس در انتخاب های کلیدی دقت کن.

6.     وقتی خطا می کنی ابتدا کارت زرد می گیری و مثل زندگی بهت مهلت می دن مواظب باش تو زندگی کارت قرمز نگیری ولی اگر هم گرفتی ناامید نشو فقط مدتی محرومی و می شه دوباره برگشت.

7.     به جز داور اصلی چند تا کمک داور عبورت از خطوط و مرزها را کنترل می کنند و بهت هشدار می دن.

8.     گاهی گل می زنی( یک کار مهم می کنی) ولی تو افسایده و ارزشی نداره.پس اهدافت رو با رعایت مرزها و محدودیت ها محقق کن نه به هر قیمتی.

9.     مثل زندگی بعضی ها مهاجمند بعضی ها دفاع بعضی ها میانه.گاهی همه زحمات رو تو می کشی و یکی دیگه گل می زنه و هیچ اسمی از تو ثبت نمی شه .نباید گله کنی چون اون یک ادم مهاجمه و این یک قاعده است .

10. مثل زندگی خیلی ها خطا می کنن و با تمارض  نه تنها خود را بی گناه جلوه  می دهند که تو را هم گناهکار می کنن.این اجتناب ناپذیره.

11. خیلی وقع ها اون هایی که بیرون زندگی اند بهتر از خود ادم می تونن نقاط ضعف و قوت و استراتژی های لازم برای پیروزی رو تشخیص بدن.

12. و.....(شما بگین)

·         فرصتی برای شادی: از هر فرصت کوچکی که تو این کشور برای خوشحالی و شادی دسته جمعی ست باید بهره برد چه فوتبال باشه چه جشن چه عروسی چه تولد چه مولودی ....وقتی می تونی با یک دلیل موجه همراه خانواده ات جیغ بزنی –هورا بکشی و بلند بلند بخندی (حتی اگر به دلیل پیروزی یک تیم باشه) هرگز نباید این فرصت طلایی رو از دست داد.امروز همه همکارام با لبخند، با انرژی و خوش اخلاق تر سرکار حاضر شدن  و اگر هر کسی بهره وری اش به این خاطر این موضوع تو یک هفته یک درصد هم بالا بره_ با توجه به اینکه اکثریت طرفدار پرسپولیس هستندچشمک_ خودش کلی تو تولید ناخالص ملی تاثیر می ذاره!

 

پ.ن: در کشور ما لباس بین عوام خیلی راحت مد می شه و اعتقاد بین روشنفکرها، مثل الان که هر کسی دو  واحد تو دانشگاه درس پاس کرده و ادعای روشنفکری اش می شود با تمام وجود فوتبال را می کوبد و طرفدارهای فوتبال را یک عده علاف و الکی خوش و...می داند.دیروز در سرویس شرکت هر کس برای روشنفکرتر جلوه کردن با قدرت بیشتری این کار را می کرد.... بگذریم ... شادی پیروزی پرسپولیس بر همه دوستدارانش گوارا باد.

 

 

 

 

 

   + آیینه ; ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٧/٢/٢٩
    "آيينه شما"()

62-پایان تمام محدودیت ها


 

   آیین نامه رانندگی می خواندم: تابلوی بالا: پایان تمام محدودیت ها: یه حس شیرین می یاد سراغم ، حسی شبیه نفس کشیدن تو هوای مه الود و سرد امام زاده داوود وسط تابستون یا حسی که بعد از دفاع از پایان نامه فوق لیسانسم داشتم موقع خروج از دانشگاه ، حس رهایی _پرواز_ خواب_مرگ_ اتمام همه رنج ها  و محدودیت ها _ _ _ رنج انسان بودن_ محدودیت زن بودن_ محدودیت های زن مسلمان بودن_ محدودیت پوشیدن یک مقنعه کلفت و مشکی وسط تابستون با یک مانتوی استین بلند _عرق ریزان در سرویس مینی بوس شرکت_ تحمل این محدودیت به خاطر مصونیت !!! از انسانی مثل خودت از جنس مکمل (نه جنس مخالف)_محدودیت های عرفی_شرعی_ذهنی_جسمی(گرسنگی- تشنگی-بیماری) محدودیت های قانونی(مجازی-مجازنیستی...)_محدودیت زمانی:شب_روز _ ظهر _شب _صبح _ساعت قرار _ ساعت جلسه _ ساعت..._ مهلت تاریخ...._ محدویت های مکانی:پاسپورت _ویزا _بلیت ...محدودیت های زبانی: انگلیسی_فارسی_عربی...
به جز مرگ چی پایان می ده به این همه محدودیت .... پس چرا می ترسیم از مرگ.این آغاز زیبای زندگی به معنای واقعیش.
با پرواز روح و ترک جسم دیگر انسان بودنت_زن بودنت_مسلمان بودنت* ...هیچ کدوم معنا نداره....دیگه زمان_مکان(ایران_لبنان_برزیل_استرالیا...) معنا نداره.....دیگه زبان هم مهم نیست...اصلا همه چیز یکی می شه محدودیت ها به خاطر تفاوت هاست به خاطر متمایز کردن، به خاطر احترام به آزادی بقیه . وقتی همه "یک" باشند....
من چقدر از محدودیت بیزارم از هر نوعیش و به هر شکلیش....و چه قدر زیباست این تابلوی ساده و نمادین.(راستی کسی تاحالا این تابلو رو جایی دیده؟من که اولین باره می بینمش)
جایی خواندم: انسان ازاد است که هر انچه می خواهد بکند به شرط اینکه حاضر باشد تاوانش را بپردازد،حتی می تواند ادم بکشد.
 
* می دونم نتیجه داره و فرق داره دین داشته باشی یا کافر باشی ولی از ان به بعدش معنا نداره.

 

   + آیینه ; ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٧/٢/٢٥
    "آيينه شما"()

61-خراب رفیق!

این جمله ها رو زیاد می شنویم: ای کاش می شد به زمان بچگی برگردیم، چقدر خوش بودیم، چه قدر فارغ بودیم، چه دورانی بود ، چه دوستی هایی، چه آرزوهایی، چه معصومیتی.... /زمان دانشجویی چقدر خوش می گذشت نه غرغر رئیسی، نه بار مسئولیتی ، کلاسی می رفتیم و گروهی عضو بودیم و امتحانی و نمره ای و...../یادش بخیر دوران مجردی چه راحت بودیم نه فکر اجاره خونه نه خرج و مخارج زندگی نه محدودیت نه ....

   

با اینکه هم دوره بچگی خیلی شیرینی داشتم و هم دوره دانشجوییم خیلی خوش گذشت و هم وقتی مجرد بودم خیلی سرخوش بودم، هیچ وقت دلم نمی خواد به عقب برگردم. حتی دوست ندارم تصورش رو کنم.

 

نمی دونم دقیقا دلیلش چیه ولی از هر نوع خوشی ، آرامش ،معصومیت ، عشق و خیلی چیزهای دیگه که ناشی از عدم آگاهی و اطلاع باشه بدم می یاد. بدون مسئولیت بودن رو هم به هیچ وجه دوست ندارم حتی اگه زندگی خیلی راحت و بی دردسر باشه. وقتی یاد دوستی های بچگی، معصومیت کودکانه، احساسات نوجوانی و ... می افتم و می بینم دلیلش این بوده که خیلی چیزها رو نمی دونستم و با ناآگاهی و ساده دلی صرف به این دنیا نگاه می کردم خیلی خوشحال می شم که زندگی دکمه undo نداره تا شاید مجبور بشم به عقب برگردم. عکس بالا خیلی قشنگه ولی وقتی قشنگ تره که ادم این جور ارتباط رو بین دو تا ادم بالغ و سرد و گرم چشیده ببینه که با همه آگاهی شون از پلیدی ها و بی وفایی های این دنیا و ادم هاش هنوز این جور تو دوستی صاف و یکرنگند و زلال .

 پ.ن: البته شاید کسانی که این جملات را خیلی تکرار می کنن دلایل دیگه ای داشته باشن براش، که من نمی فهممش. 

   + آیینه ; ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٧/٢/٢۳
    "آيينه شما"()

60- یادی از معلمان تاثیر گذار زندگی ام به بهانه روز معلم

از نقطه نظر یک معلم واقعی، شاگرد تنبل یا احمق یا ضعیف وجود ندارد.تنها چیزی که وجود دارد معلم خوب یا معلم ضعیف است.  پیتر دراکر

  

1-             تاثیر گذارترین آموزگار زندگی ام مادرم است و خلاصه ای از آنچه از او آموختم:

ü      آموزه های کلامی

                ·        همیشه حقیقت و راستی است که نجاتت می دهد و سربلندت می کند.

·        از هیچ چیز و هیچ کس جز خداوند نترس.

·        رازداری مهمترین ویژگی برای یک انسان است. هیچ وقت راز خودت یا دیگران را با کسی در میان نگذار.

·        این نیز بگذرد.(جمله ای که فقط وقتی با کلام نافذ مادرم می شنوم بهم آرامش می ده)

ü      آموزه های رفتاری : اراده قوی – راستگویی – توکل همیشگی به خداوند در هر شرایطی. تجزیه و تحلیل موضوعات زندگی.

 

2-            پدرم

ü        آموزه های کلامی

·        هیچ وقت دل هیچ انسانی را نشکن.

·        به مادرت خیلی احترام بگذار. مادر نایاب ترین نعمت خداوند است که تا وقتی ازش بهره مندی قدرش را نمی دانی.

·        هیچ وقت نگو از کسی بدم می آید فقط می تونی بگی از این کارش یا نوع رفتارش و کلامش بدم می آید.(کل یک انسان رو نفی نکن)

·        در هیچ شرایطی-هرگز- هرگز-هرگز-  نماز را ترک نکن.

·        در مورد خودت مطمئن باش هرچه را اراده کنی بهش می تونی برسی چون هم خودت می تونی – هم دعای من پشت سرت است.( و این جملات او بیش تر از هر جمله انرژی زا و انگیزه ده کتاب های روانشناسی در زندگی ام بهم انگیزه داده.)

ü        آموزه های رفتاری: کم گویی – صبر – کنترل و فروخوردن خشم ( هر چند این آخری رو هیچ وقت یاد نگرفتم)

 

3- خانم میترا میرشاهی – دبیرشیمی

·  هر کاری را به بهترین شکل ممکن انجام بده . وقتی عالی هست به خوب راضی نشو.

             ·  بروید کتاب های ایین سخنرانی – تقویت صدا – چگونگی حرکات بدن – کتب روانشناسی و... را بخوانید. این چیزهای ساده در موفقیت های شغلی آینده شما بیشتر از فیزیک و ریاضی و شیمی مؤثر است. ( و من به خاطر علاقه ام به او شروع کردم به خواندن این کتب و اثرش را وقتی که در مقایسه با همکلاسانم خیلی راحت تر در مصاحبه های کاری پذیرفته می شدم دیدم. هرچند چند سالیه که کلا بی خیال همه اون اصول شدم)  

·  مسئولیت پذیر – شاد  و استوار باش.

 

4- آقای مسعود آقابیگی- دبیر فیزیک و مکانیک ( با بار علمی فوق العاده – خیلی کم حرف و به گفته بچه های مدرسه عارف مسلک)

·  خانم ایینه مواظب حرف زدنت باش .این زبان سرخ تو عاقبت سر سبزت را به باد می ده. اینقدر صریح درباره موضوعات سیاسی – اجتماعی حرف نزن.

·  قوانین فیزیک و مکانیک و شیمی و ریاضی و... فقط یک سرگرمیه واسه بشر. اصل همان " توحید " است و تمام. وقتی می بینی یک عارف می تونه یک بچه ای رو که از ساختمان 7 طبقه می افتد با نگاهش بین زمین و آسمان نگاه دارد باید بی خیال شتاب جاذبه زمین و نیروی وارد به جسم در حال سقوط و ... بشی و وقتی یک نفر در عرض چند ثانیه طی الارض می کند، باید قوانین سرعت و مسافت پیموده شده در واحد زمان رو بذاری در کوزه و ابش رو بخوری (البته این ها را وقتی برای اشکال فیزیک پرسیدن می رفتم پیشش _ و چه زیبا مسائل فیزیک و مکانیک  رو حل می کرد_خصوصی بهم می گفت چون در کلاس به زحمت فقط چند کلمه درس می داد.)

 

5-    خانم محمدی- مدیر دبیرستان

·  وقتی سرچشمه هست هیچ وقت از رودخانه اب نگیر .( این جمله را وقتی بهم گفت که دانشجوی سال اول بودم (سال 78-77)و مهاجرانی استیضاح شده بود– دانشجوها کلاس تعطیل می کردن به خاطر حمایت از او و بعضی ها از بی دینی اش می گفتند و من سال اولی در میان هیاهوها نمی توانستم بفهمم حق با کدام دسته است_ضمن اینکه درانتخابات هم دچار این تردید شده بودم که انگار باید بین دین و بی دینی یکی را انتخاب کنم و در دوره 4 ساله اول خاتمی به ری شهری رای دادم _در این بین خانم محمدی کتابی که نامش رابه خاطر ندارم ولی حاوی اتهامات و دفاعیات مهاجرانی از زبان خودش در مجلس بود را بهم امانت داد و ...از اون به بعد همیشه سعی کرده ام از سخنان و عملکرد خود فرد درباره اش قضاوت کنم و نه آن چه درباره اش می گویند)

·  آیینه اینو بدون که خدا هوای تو رو داره و نمی ذاره وقتی طالب حقیقتی بلغزی.(این جمله هم به عنوان شاید یک تلقین فوق العاده مثبت خیلی در زندگی ام تاثیر داشته )

 

6- همسرم :  او آیینه ایست در برابر آیینه من که می توانم در ان بی نهایت تصویر ببینم از خودم – عقایدم – رفتارم – سخنانم و... فکر می کنم بعد از ازدواجم یک لایه از روی ذهنم برداشته شده و شفاف تر می بینم – حس می کنم – می فهمم و درک می کنم .( شاید هم به خاطر همین غرغرو شدم به قول امیرعلی!!!).همسرم خیلی منطقی و با دلیل و برهان ( علمی – تاریخی یا ...) مسائل را باز می کند .در خیلی موارد با هم همعقیده نیستیم ولی ادراکات او بهم کمک می کنه زوایای دیگر موضوع رابهتر ببینم. خلاصه بعد احساسی و منطقی شخصیتم را متعادل کرده است.

  • هیچ وقت در بدترین شرایط و حتی وقتی که خیلی عصبانی هستی به کسی توهین نکن.
  • این قدر عجله نکن.
  • از سیاست دوری کن ( و چقدر من حرف گوش کنم )
  • پدر و مادرهای ما مهمترین سرمایه های زندگیمون هستند باید از دارابودن این سرمایه ها کمال استفاده را ببریم.
  • حواشی را رها کن (بحث حجاب و حقوق زن و مرد و ایرادات احکام و....) و اصل دین رو بچسب. دین یعنی اینکه خدای یکتا را بپرستی و انسان باشی -همین.
 این معلم ها خیلی چیزها بهم یاد دادن ولی این آموزه هاشون تو ذهنم خیلی Bold و پر رنگ است.) هرچند من تو خیلی از موارد شاگرد خوبی نبودم.(چیزی که بین همه معلم هام مشترکه خداپرستی توحیدی و عمیق و مسئولیت پذیری شدید اونهاست.

7- همه کسانی که ازشون فیلمی دیدم سخن مفیدی شنیدم یا عمل نیکویی دیدم– یا ازشون کتابی - مقاله ای- وبلاگی خوندم و خصوصا همه نویسندگان وبلاگ هایی که در سمت راست بهشون لینک دادم + راه میان بر که لینکش اینجا نیست ولی وبلاگ آموزنده و مفیدی داره.

 

معلمان عزیز زندگی ام روزتون مبارک.

 

   + آیینه ; ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٧/٢/۱۱
    "آيينه شما"()

59-نفسم گرفت از این شهر (2)

آخرین باری که مسجد رفتم یکی از شب های احیای سال 86 بود. چون به شدت از تکیه ندادن کمر درد می گیرم حدود ساعت 8 راه افتادم رفتم که مثلا در عوض دو ساعت زودتر رفتن لااقل به جایی تکیه بدهم و وسط دعا همش منتظر تمام شدنش نباشم...وقتی رسیدم دیدم دور تا دور مسحد سجاده و قرآن و چادر گذاشتند با دو سه تا حاج خانم که مراقب جاهایشان باشد. هیچی نگفتم و نشستم وسط . دعای جوشن نزدیک ساعت 11 شروع شد و حدود 12:30 تمام و حاج آقاهای محترم تا ساعت 3 سخنرانی کردند و از مشکلات مسجد و نیازهای مالی و چگونگی شکل گیری صهیونیسم و ضرورت راه پیمایی روز قدس و ...گفتند.(آن هم ساعت 2 نصفه شب. فکرش را کنید کسی چشم هاش باز نبود چه برسه به گوش هاش .اون هم تو شبی که سرنوشتت رقم می خوره بنشینی تاریخچه شکل گیری صهیونیسم گوش بدی!) خیلی ها که بی خیال قران به سر گذاشتن شدن و رفتن ولی من چون احساس خاصی نسبت به این مراسم شاید نمادین و جمعی دارم، ماندم. خانمی بود که روی صندلی دعا می خواند و در عین حال کنار دیوار را هم گرفته بود . چون مادر همسرم هم به شدت کمر درد داشت، بهش گفتم خانم شما که روی صندلی هستید چه فرقی دارد به حالتان کنار دیوار یا وسط مسجد و او با خودخواهی تمام می خواست جاش دنج هم باشه. خلاصه ساعت نزدیک سه بود که واقعا کلافه شدم و به خانمی که پنج شش تا قرآن و کتاب دعا را رو هم گذاشته بود کنارش و جای یک نفر را کنار دیوار گرفته بود گفتم اگه می شه این ها را بگذارید جلوتون تا یک نفر لااقل تکیه بده ، طوری عصبانی به من توپید که انگار اعوذ با... به کتاب خدا فحش داده ام که نه این کتاب مقدسه و ال و بل ...خیلی دلم شکست و اشکم سرازیر شد و آن حاج خانم با کمال... بهم گفت: واسه جا گریه می کنی ؟ گفتم : نه واسه اسلام که شماها ادعای مسلمونیش رو دارید .... واقعا چه فرقیه بین این ادم های جاهلی که جسم کتاب رو مقدس می دونن و به روحش که کمال و رهایی و از خود رستن انسان است بی اعتنان با کسانی که قرآن ها را بر سر نیزه ها زدند و ....

روز عید هم با هزار تردید رفتم همان مسجد برای نماز (البته نه داخل آن – ان شب واقعا آخرین بار بود) .آقایان محترم خانم هایی که از ساعت 5 صبح رفته بودند و روی فرش جا گرفته بودند به دلیل اینکه آقایان باید جلو باشند بلند کردند و برایشان روی اسفالت سرد ان موقع سال، گونی برنج پهن کردند برای نشستن وخودشان روی فرش با خیال راحت جلوس نمودند. پیش نماز محترم هم  تا ساعت 8:30 صبح در حالی که همه از شدت سرما و استخوان درد آه و ناله می کردند از دولت محترم حرف زد و تاریخ غلط و غلوط درس داد و از فرقه صوفیه گفت و...من مطمئنم که نماز روز عیدم قبول نیست چون ...

بعد اون دیگه نه مسجد رفتم نه نماز جماعت خوندم و الان دلم لک زده برای مسجدی که در آن فقط خدا باشد و معنویت و نیایش و ستایش حق و ... نه جاپلوسی این سیاستمدار و تملق ان دولتمرد و....ای کاش دین فقط بر سیاست نظارت داشت و این جور با هاش قاطی نمی شد. (این لینک را هم که نظر چند تن  از مراجع مقیم قم در این باره است ببینید و این قسمت هایی از آن: نگرانی و ناراحتی من این است که تمام خلاف کاری ها و تبعیض ها به نام اسلام انجام‏ ‏میشود، به مردم اهانت میشود به اسم اسلام، افراد به بی دینی متهم‏ ‏میشوند به اسم اسلام، افراد خدمتگزار و متدین کنار گذاشته می شوند به اسم‏ ‏اسلام و...)

   + آیینه ; ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٧/٢/۱٠
    "آيينه شما"()

58-من و خواهرم...

من و خواهرم هردو متولد مهریم. تربیت شده  یک پدرو مادر، اهل یک شهر، بزرگ شده یک محله ، تحصیل کرده مدارس مشابه ... ولی یک دنیا متفاوت:

خواهرم موبور و چشم روشن است و من مشکی. خواهرم خیلی خوش خنده است و مدام از خنده ریسه میرود و من باید یک چیزی خیلی خنده دار باشه که لبخندم رو پررنگ کنه،خواهرم با هرچیزی به هیجان می یاد:"با دیدن یک سگ تو جاده ، یک بادبادک تو اسمون، رنگین کمون،دیدن برج میلاد و..." و من خیلی وقته چیزی هیجان زده ام نکرده، خواهرم خیلی لطف کنه اسم رئیس جمهور و نماینده شهرمون رو بدونه و من مدام از انتصاب این و رد صلاحیت اون و رای آوردن آن در حال حرص خوردنم. خواهرم واسه مهر تو شناسنامه اش رای می ده و من برای اینکه به جای دو نفر بتونم به سی نفر رای بدم سی و چند کیلومتر راه رو طی می کنم و  از کرج می یام تهران رای می دم، خواهرم عاشق زیورآلات است و من فقط یک حلقه دارم و یک گردنی"محمد"، خواهرم می فهمه چه روسری ای با چه کفشی می یاد و چه کفشی با چه مانتویی و من نمی فهمم، خواهرم عاشق آهنگ های شاد است و من عاشق کتاب، من و خواهرم هر دو از تلویزیون متنفریم، خواهرم  خیلی مرتب و منظم و باسلیقه  است و من خیلی شلخته، خواهرم از شلختگی من در حال غرغر است و من از کارهای احمدی نژاد و دار و دسته اش، خواهرم با کمترین پولی که دستش می یاد یک وسیله خوشگل برای خودش می خرد و من فقط وقتی به چیزی نیاز داشته باشم خرید می کنم، خواهرم هر روز بعد نماز قرآن و دعا می خواند و من هر وقت شروع می کنم به خواندن معنای قرآن و در مورد بعضی چیزها تردید می کنم می گم تا خوندن تفسیرش  و از بین بردن تردیدم فعلا نمی خونم و چون همیشه تفسیر خوندن رو به تعویق می اندازم ...

من اگه یک کاری رو بخوام بکنم هیچ کی نمی تونه مانعم بشه و خواهرم به خاطر دل مامان و بابا و ...همیشه کنار می یاد. خواهرم وقتی روزنامه می یاد دستش می ره سراغ جدول رده بندی لیگ و من صفحه سیاست. خواهرم همیشه نقل می کند و من نقد. خواهرم در مدرسه عاشق زنگ ورزش بود و از انشا نوشتن گریزان و من از ورزش متنفر و عاشق زنگ های انشا. خواهرم بیشتر غذاها را می خورد و خیلی راحت هر طعم تازه ای را امتحان می کندو من غذاهای کمی وجود دارند که می تونم بخورم و معمولا طعم های جدید را نمی پسندم. خواهرم خاطراتش را با جزئیات و خیلی با مزه تعریف می کند و من تک و توک و نصفه نیمه خاطراتم رو به یاد میارم. من وقتی مواخذه می شم 5 ساعت در دفاع از خودم و کارم سخنرانی می کنم و هزار تا دلیل می آورم و خواهرم بغض می کنه و اغلب سکوت. من و خواهرم هر دو عادلانه و منصفانه قضاوت می کنیم. خواهرم عاشق تفریح، مهمانی، مسافرت، خیابان و خرید است و من دنبال یک جای دنج تو خونه واسه کتاب خوندن و بلاگیدن و فکرکردن. خواهرم ممکن نیم ساعت بنشیند و کیف دستی اش را مرتب کند و من اصلا از کیف دستی استفاده نمی کنم.(چون فقط وقتی میرم سر کار کیف بر می دارم.) خواهرم رفتارش صمیمانه است و همه چیزش "رو" و من نمی دانم چرا به طور ناآگاهانه رفتارم سیاستمدارانه است و با احتیاط.(هرجند هر دو در حرف زدن صریح هستیم ) خواهرم خیلی زود دوست پیدا می کنه ولی من خیلی سخت. خواهرم مدام در حرکت و جنب و جوشه و من فقط در صورت لزوم ! حرکت می کنم.خواهرم خیلی خوش قلب و مهربان است و من همیشه هزار تا فلسفه می بافم تا یک واکنش عاطفی داشته باشم.

   خلاصه نمی دانم اگر ذات ما و خلقت ما (چیزی که از اختیارمون خارجه) متفاوت نیست چه چیزی باعث این همه تفاوت شده؟ و نمی دانم هدف خدا از این متفاوت خلق کردن چیه . من چه کار باید کنم و نمی کنم و خواهرم باید در این دنیا چه نقشی ایفا کند که نمی کند. شاید هم هر دو در حال ایفای نقشمان هستیم و نمی دانیم!!! ...گاهی فکر می کنم شاید اگر شبیه خواهرم بودم خیلی خوشبخت تر بودم هم خودم، هم اطرافیانم ، هم در این دنیا و هم در آن دنیا.

   + آیینه ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٧/٢/٧
    "آيينه شما"()