آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

85-14بهمن 1387

روزها و شبها بی وقفه و  مدام کار می کنی ،سرما و دوری از خانواده رو تحمل می کنی ،مثل یک زندانی بی خیال همه مظاهر عمومی زندگی می شی و بعد وقتی " سفیرامیدت " در مدار قرار گرفت، فقط با نام جوانان و دانشمندان ایرانی مورد تقدیر قرار می گیری، نه اسمی ، نه یادی , نه  تصویری....نه حتی می تونی به خیلی ها بگی سهم بزرگی از این افتخار داشتی.. ...و حتی ممنوع الخروج هم می شی .همه و همه به خاطر مسائل حفاظتی و امنیتی ....

می دونم به خاطر نام و نان  نرفتی دنبالش. می دونم یک حس متعالی و یک ایدئولوژی قوی داری پشت همه این ها. دیدن برق چشات  و  اشک شوقت وقتی از اون شب حرف می زدی ، قشنگ ترین لحظات زندگی یه آدم رو برام به تصویر می کشه. وقتی که از ته ته قلبت فریاد زدی" خداوند بزرگتر از آن است که وصف گردد: الله اکبر".

 فکر می کنم تو و همه کسایی که اونجا بودین در اون لحظات  وحدت با خالق و یکی شدن با همدیگه  رو تجربه کردین. در اون لحظات دیگه نه پست کسی مهم بود نه تحصیلاتش نه سنش نه دین و مذهبش ..همه یک تن و یک روح "ایرانی" بودید و بس.

ای کاش لااقل می ذاشتی خاطراتت را در وبلاگم ثبت کنم .هر چند که افتخارت در تاریخ این مملکت ثبت شده . این موفقیت به کام  همه ایرانی ها و به تو که از عزیز ترین هایم هستی مبارک و شیرین باد. 

   + آیینه ; ۸:٠٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢۱
    "آيينه شما"()