آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

۴۵-مملکت گل و بلبل!

صبح شنبه بااستادم در يزد تماس مي گيرم .ميگه فردا يزد باش و هيچ جوري حاضر نمي شه درمورد ان  80 صفحه اي از پروژه پاياني و پرسشنامه ام كه يك ماه پيش برايش فرستادم ( و هزار بار پيگيرنتيجه بررسي اش شدم ) تلفني صحبت كنيم . مشتاق ديدن جمال منست! با همسرم تماس مي گيرم كه بليت تهيه كند .ساعت 5 از سركار راهي راه اهن مي شوم .

صبح ساعت 4 مي رسيم يزد .تا 8 در سالن راه اهن منتظر مي شويم و بعد راهي دانشگاه مي شويم .تا ساعت 8 نه در راه اهن و نه در سطح شهر حتي يك بوفه و اغذيه فروشي باز پيدا نمي كنيم كه گلويي تازه كنيم . نيم ساعتي منتظر استاد مي مانيم و ايشان تشريف مي آورند .

جالبه حتي به خودش زحمت پرينت گرفتن نداده ، درحالي كه n تومان بابت اين پروژه از دانشگاه گرفته و پرينتر ليزري بغل دستش است و جالب تر حتي زحمت مطالعه از روي مانيتور را هم به خودش نداده .خوبه خودم پرينت دارم .نگاهي مي اندازد و مي گويد پرسشنامه ات را به دو دسته عوامل بيروني و دروني تقسيم كن .مي گويم اجازه بديد همينجا اين كاررو كنم تا لااقل پرسشنامه ام نهايي بشه و تايد شما رو بگيرم تا بتونم كارم رو ادامه بدم  . مي گه : نه برو خوب روش كاركن !!! الان نمي شه . يك كم هم درباره فصول حرف مي زنه و از قيمت خونه و زمين تو تهران مي پرسه و خداحافظ..

راه اهن براي تهران بليت ندارد . هواپيما هم پر شده .گرماي مرداد ماه بيداد مي كند اون هم تويزد . ساعت 11:30 مي رسيم ترمينال . مي گه اولين سرويس ساعت 13:30 است. چاره اي نيست . مجبور مي شيم از همان ترمينال غذا بگيريم .من نمي دونم وزارت بهداشت چرا رو كار اين ها نظارت نداره بدون دستكش و لاي كاغذكاهي چك نويس ساندويچ مي خوريم . از دستشويي و وضوخانه ترمينال هم نگم بهتره . ادم رو از زندگي سير مي كنه .

بالاخره راه مي افتيم . و مي فهميم گولمان زدن و به جاي اتوبوس تهران سوار اتوبوس رشت شديم كه بين راه يك ساعت براي شام مي ايستد . اتوبوس شركت واحد است انگار . در هرشهري مي ايستد و مسافر مي زند . با اينكه كرايه اتوبوس هاي لوكس را گرفته نه پذيرايي دارد نه فيلم و نه حتي ليوان آب . صندلي مان عقب اتوبوس است و چند جوان باشخصيت مرتب سيگار مي كشند .چند بار تذكر مي ديم ولي انگار نه انگار .

خلاصه اتوبوسي كه قرار بوده با احتساب زمان شام مارا 10:30 برساند ميدان آزادي ساعت 12 پياده مان مي كند . سوار تاكسي مي شيم كه بريم كرج. تاكسي با اين كرايه گزافي كه عليرغم قول دولت مبني بر ثابت ماندن كرايه ها بعدافزايش قيمت بنزين از ما مي گيرد ،خيلي راحت وسط اتوبان مي رود و در صف طويل بنزين _ كه از كرامات مجلس و دولت كريمه است _ مي ايستد . بدون اينكه لااقل  از ما مسافرها اجازه بگيرد . از عصبانيت دارم منفجر مي شم ولي اين وقت شب اگه پياده بشيم ديگه تاكسي پيدا كردن ، اون هم وسط اتوبان تقريبا غيرممكنه . مي رسيم كرج . دو تا تاكسي ديگه سوار مي شيم تا برسيم خونه . ساعت 1:30 است و نا دوش مي گيرم و مي خوابم ساعت از 2 گذشته .فرداد صبح هم خواب مي مونم .اتوبوسي هم كه سوار مي شم منو يك ايستگاه زودتر پياده ميكنه و با كلي تاخير مي رسم سركار .

نه مرجعي هست كه بتونم از ان اتوبوس مسافربري بابت تاخير 3 ساعته و عدم ارائه خدماتش شكايت كنم نه مرجعي براي شكايت از آن مسئولي كه به جاي بليت مستقيم تهرات بليت بين راهي به ما فروخت .نه مرجعي براي شكايت از ان جوانان سيگاري اتوبوس، نه مرجعي براي شكايت از راننده اي كه قبل از مسافركشي باك بنزينش را پر نمي كند و نه از همه مهم تر مرجعي براي شكايت از استادنمايي كه پول مفت مي خورد و مي چرخد و به اين همه انسان مستعد در اين اب و خاك خيانت مي كند و انقدر حرص پول را مي زند كه با اينكه از نداشتن آگاهي و دانش خودش مطمئن است حاضر نمي شود دانشجويانش با اساتيد دانشگاه هاي ديگر پروژه بردارند كه لااقل اين همه وقت و هزينه بابت طي مسافت نپردازند و يا لااقل بداند دنيا به سمت ارتباطات راه دور پيش مي رود و روزگار ارتباطات حضوري سر رسيده . ان وقت مي گن بمونيد ايران و به مملكتتون خدمت كنيد ! اين يكي از احمقانه ترين حرف هايي است كه در زندگيم شنيدم.

   + آیینه ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٦/٥/۱٥
    "آيينه شما"()