آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

۳۸- نفسم گرفت از این شهر(1)

حدود دو ساعت پیش کلاس " روابط انسانی با مشتری " داشتم . استادش از آن showman  های حسابی بود .( حسابی =خفن) با کراوات و تیپ آنچنانی،سر کاملا تراشیده  و ماشین آن چنانی ترآمده بود در یک شرکت نیمه دولتی به یک عده از پرسنل خدمات پس از فروش که بیشترشان تعمیرکار و دیپلم فنی بودند و عده کمی لیسانس و بالاتر ، درس بدهد .  از همان اول افتخاراتش را اعلام کرد : من در سرتا سر عمرم هرگز هرگز هرگز...کتاب تخصصی فارسی نخوانده ام و فقط کتاب رمان است که به فارسی می خوانم ( جالبه تا دیپلم در ایران بوده! و بعد رفته امریکا و دکترا گرفته: تا دیپلم فقط رمان می خوانده!!! ) . استادان من اله بودند و بله ..نه مثل ایران که چک می دی و فرداش دکترات با شماره ثبت در وزارت علوم می یاد دم خونه ات ...حرفهای منو تو هیچ کتاب و جزوه ای نمی تونین پیدا کنین ...( و مطالب یک فصل کتاب بازاریابی دکتر روستای خودمون خیلی علمی تر و پربارتر از 16 ساعت کلاس این آقا بود ).

 

 در جایی مدلی ارائه داد که به نظر من یک مدل چرخه ای با چرخش در جهت عقربه های ساعت بود و نه دو طرفه .و وقتی نتونست با من بحث کند گفت : من که نمی گم " کاتلر " گفته . او نابغه است خداست وقتی یه چیزی می گه یعنی همونه .( اگه اینطوری بود نمی دونم دیگه چرا فلاسفه بعد افلاطون و علمای مدیریت بعد تیلور به خودشون اجازه تغییر مدل ها وارائه نظریات جدید رو دادند ؟) در جای دیگر که باز هم نتوانست پاسخ سوال منو بده گفت :Ok,you areright    شما تقصیر ندارید چون در یک کشور جهان سوم هستید و....خلاصه ما و ایرانۥ جنس ایرانیۥ مدیران ایرانیۥ تبلیغات ایرانی و... را با خاک یکسان کرد و امریکا را برد رو عرش . و جالبه وقتی من گفتم اقا جان قبول . ما این چیزها رو نمی فهمیم . تو چیزی بگو که به درد اینجا بخوره . جواب داد : حسن آقا بقال می تونه براتون درباره ایران و چگونگی رفتار در بازارش حرف بزنه !

 

 سازمان ماخدا تومان پول داده بود به این آقا برای این 2 روز کلاس آموزشی . برای خود من این اراجیفی که می گفت و بیان یک نظریه بازاریابی را بدون مطرح کردن نظرات مخالفش یا لااقل دادن آگاهی درباره اینکه بابا فقط این نظریه که من می گم نیست ، مهم نبود ولی نمی توانستم تحمل کنم  تعمیرکارانی که در عمرشان سر کلاس استاد بالاتر از لیسانس و اصولا این دسته کلاس ها ننشسته بودند با ولع تمام این اشتباهات را یادداشت کنند و سی دی به استاد بدنتا براشون اسلایدهایش را رایت کند و بعد هم این ها شود راهنمای کارشان که هم به ما ضربه می زند و هم به سازمان . و می دانم هیچ کدومشون یادشون نمی ره این جملات استاد را که " ایرانی جنس ایرانی بخر مزخرفه ؛ کدوم احمقی می ره یخچال ... را بخره و..." و این آقا که یکی دیگر از ادعاهایش مشاوره سازمانی بود ،بدجوری جاهایی رو که برای مشاوره رفته بود و احتمالا دستش رو شده و وسط کار ، بی خیال شده بود ، تخریب می کرد . خلاصه حالم بد شده از سادگی و عدم  مطالعه عموم جامعه ، سکوت همکاران دانشگاهی ام که فقط می خواستند نفر ساعت آموزشی شان پر بشه و بی هیچ احساس مسئولیتی سکوت می کردند و به من هم می گفتند " بی خیال ، باهاش بحث نکن " ، از آموزش سازمان که فریب عنوان مدرک تحصیلی و کلاس طرف رو می خوره و پول بیت المال رو دور می ریزه ، بی تعصبی مون، منتقدُ غرغروی صرف بودنُ هیچ کار نکردنمون ( که یک نفر این طور حقیر کنه ملتمون رو ) ، از آدم های سوء استفاده گری مثل این آقا که بی اطلاعی عموم نون می خورن و تازه اطلاعات درست هم منتقل نمی کنن  و از آدم هایی که بعضی هاشون همین دوستان وبلاگ نویسمون هستند و هزارتا مثل این آقایون امریکا رفته ( که فقط اعتماد به نفس کاذب امریکایی ها رو یاد گرفتن ) رو از جهت تحلیل های علمی می ذارن تو جیب بغلشون و در عین حال هیچ تلاشی برای تدریس در سازمان های دولتی و نیمه دولتی نمی کنن( چون اگه پول واسه سازمان مهم نیست ، وقت ما که مهمه ).                                 نفسم گرفت از این شهر   در این حصار بشکن 

   + آیینه ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/٢/٢٧
    "آيينه شما"()

۳۷- عوامل ذهني دخيل در تصميم گيري

 يك سري عوامل ذهني بر تصميم گيري هاي ما تاثير مي گذارند كه غالبا خودمان از وجود آن ها بي خبريم .

من از اون موقعي كه آرزوي مهندس شدن داشتم و براي كنكور درس مي خوندم ، عاشق كارخونه و كار توليدي بودم و بعد از اخذ مدرك تحصيلي ام ، براي كار فقط به دنبال كارخانه توليدي مي گشتم . ولي با اين كه در اين چند سال  كار در كارخانه هاي مختلف توليدي از توليد لوازم خانگي گرفته تا قطعه سازي و لوازم التحرير و صنايع تزريق پلاستيك رو تجربه كردم ، ولي هيچ وقت از كارم راضي نبودم ، تا اينكه چند ماه پيش كه مشكلات كار قبلي كه مستقيما با كارگران  در ارتباط بود و در همين وبلاگ درباره اش نوشتم توانم رو بريد ، تصميم گرفتم كار در يك شركت خدماتي رو هم تجربه كنم و الان فكر كار كردن در كارخانه هم ناراحتم مي كنه .

وقتي علت اين مغايرت فاحش با اونچه كه "مي گفتم مي خوام" و اونچه "واقعا و در درونم مي خواستم" رو تجزيه تحليل كردم  ديدم كه هميشه از اونجايي كه در كارخانجات حتي در نقش سرپرست توليد ، يك نقش ستادي  داشتم ، اولا احساس غير مفيد بودن مي كردم  و ثانيا از اينكه پشت كامپيوتر در يك اتاق سرد بنشينم و حقوقم از ان كارگري كه همكارم است و در خط عرق مي ريزد بيشتر باشد ، عذاب وجدان داشتم ، خلاصه احساس طفيلي بودن مي كردم .  و تمام اين ها از اين فكر دروني ( با درست يا نادرست بودنش كاري ندارم ) نشات مي گرفت كه " افراد ستادي مودا هستند" * ولي حالا كه در قسمت صف يك شركت خدماتي مشغول هستم ، حس مفيد بودن مي كنم و راضي هستم.

فكر مي كنم درباره همه مواردي كه واقعيت ها و آرزوهامان يكي ست ولي باز هم راضي نيستيم ( از ازدواج گرفته تا رشته تحصيلي و شغل و خريد خانه و...) بايد به دنبال اين گونه عوامل دروني و ذهني بگرديم تا نه وقت خودمون رو تلف كنيم و نه وقت ملت رو .

* در كتاب توليد ناب اوهنو( از تويوتا ) پس از بازديد از فورد نقل مي كند  كه راهروهاي آنان پر از افراد ستادي اي بود كه عموما ارزش افزوده اي براي محصول نداشتند و....

   + آیینه ; ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٦/٢/٢٤
    "آيينه شما"()

۳۶-Victor Hugo Wish

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم

   + آیینه ; ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٦/٢/۱٥
    "آيينه شما"()

۳۵-سختيش همين صد سال اولشه

ديروز اخبار اعلام كرد كه يك دختربچه 6 ساله زائر اصفهاني طي يك عمليات بمب گذاري در كربلا شهيد شده .... با خودم فكر مي كردم اگر كسي به پدر و مادر اين دختر بچه موقع تولدش مي گفت كه "اين دختر سرانجام در كربلا شهيد مي شود "...چقدر اين موضوع برايشان باور كردني بود ؟

 به نظر من مرگ خود آدم، از جذابيت هاي انكار ناپذير زندگيست .وقتي به اين فكر    مي كنم كه اين مهمان كي و كجا و چطور مي ياد سراغم ، يه جور حس شور و هيجان پيدا مي كنم ، يك اتفاق بزرگ و منحصر به فرد در زندگي آدم . تازه پشت اين اتفاق يه عالمه تنوع و چيزهاي عجيب و غريبه .... رحمت و عشق بي نهايت ، علم بي نهايت ، زمان بي نهايت ، مكان بي نهايت ، آگاهي ،  درك وحدت و يكي شدن ...

شايد زندگي يه موقع هايي يكنواخت بشه ، اما اميد به اون ورش دوباره با ادم طراوت و تازگي مي ده ....واقعا سختيش همين صد سال اولشه .

   + آیینه ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٦/٢/٩
    "آيينه شما"()