آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

۱۱- مرده ليسانس یا فوق ليسانس

پنج شنبه ساعت 11 صبح ،30 شهریور

کلی کار دارم .20 صفحه از یک کتاب رو باید ترجمه کنم و حدود سی چهل صفحه ترجمه رو تایپ کنم .یک مقاله که قابل ارائه به یک مجله علمی پژوهشی باشه برای یکی از استادام تهیه کنم ( 7 نمره داره ) ، سمینارم که حداقل 70 صفحه باشه رو آماده کنم و پست کنم و اون پروژه بی سر وته مال استادنما بده رو هم که حداقل باید 80 صفحه باشه  آماده کنم ...( تو دوره فوق و همه چیز وجبی !!!!)و همه این ها تا آخر شهریور وقت داشتن و به جز سمینار که یه چیز حاضر آماده پیدا کردم ، بقیه اش مونده . آخه واقعا وقتی از سر کار می یام اون قدر فکرم خسته است که فقط می تونم کارهای جسمی مثل نظافت و شام پختن و خرید رو انجام بدم ، نه کارهای فکری رو . خلاصه در حالی که ساعت 11 است و روی این 5شنبه ، جمعه کلی حساب کرده بودم ، بعد خوردن صبحانه از شر سرمای زود رس رفتم زیر پتو ...همسرم که انگار بیشتر از من نگران است :

-       آیینه بلند شو به کارات برس ، ظهر شد ها

-                      من مُردم

-                      بلند شو کمک کن این پرده که از جاش در اومده رو درست کنیم

-                      من مردم

خودش می ره صندلی می یاره و می ره پرده رو درست کنه

-                      گیره هاش شکسته . چند تا گیره میدی به من

-                      من مردم

می یاد پایین و میره گیره پرده بر می داره و دوباره از صندلی می ره بالا. زنگ می زنن

-                      آینه زنگ می زنن. باز می کنی ؟

-                      من مردم

دوباره می یاد پایین

-                      بله بفرمایید ..بله ..ای مزاحم

با خودم فکر می کنم خوبه مردم وگرنه خیلی حرصم می گرفت از زیر پتوی گرم و نرم بیرون می آمدم و اون وقت یک مزاحم زنگ زده بود. اصلا خداییش مردن چه خوبه . آدم راحت می خوابه . بدون اینکه مجبور باشه کاری انجام بده و استرسی داشته باشه . بی خیال همه پروژه ها و کارها .

کار پرده تموم می شه .

- آینه بلند شو پروژه ات رو انجام بده ...دیر شد ها  

- من مردم . تو برام انجامش بده

- مرده که پروژه نمی خواد

-  یعنی چی ؟ یعنی مرده لیسانس با مرده فوق لیسانس فرق نداره ؟

یکدفعه به فکر فرو میرم . واقعا مرده لیسانس و فوق لیسانس و دکترا ، فرقی دارن با هم وقتی کاری که برای خدمت به خلق انجام می دن  _ تازه اگه برای خدمت باشه نه خیانت – در حد یک اپراتور زیر دیپلم باشه؟  اصلا وقتی کار مثبتی انجام ندی پنجم ابتدایی چه فرقی با دکترا داره ؟ کار کنترل پروژه در یک شرکت بزرگ  که نتیجه کارهات و گزارشات همیشه بایگانی می شه یا کار مشاوره برای اخذ گواهینامه های کیفی که بعد از گواهینامه همه فرم ها و دستورالعمل ها و رویه ها بایگانی می شه تا ممیزی بعدی یا درس دادن جزوه 10 سال پیشت به دانشجویان بدبخت و تعریف پروژه های عجیب و غریبی که بی سوادی خودت رو پنهان کنه ؟ واقعا اگه انسان نباشی و با انسانیت زندگی نکرده باشی این مدرک هایی که بااین همه مشقت بهت می دن به چه دردت می خوره تو اون دنیا ؟

 مردن دیگه بسه تا زنده ام پاشم یه فکری واسه اون دنیا بکنم . بعد مردن یه عالمه وقت هست واسه استراحت .

دوست دارم بدونم چند نفر از کسانی که این وبلاگ رو می خونن  از کاری که انجام میدن احساس رضایت درونی می کنن و می دونن اون دنیا شرمنده خدا و خلق خدا نیستن . لطفا بگین دقیقا کارتون چیه ؟ ممنون

   + آیینه ; ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/٦/۳٠
    "آيينه شما"()

۱۰- ممنوعيت

نمی دونم چرا انجام بعضی کارها  تا وقتی ممنوعن ، مزه می ده . اصلا انگار لذت با ممنوعیت عجین شده : تا وقتی گواهینامه نداری ، رانندگی کیف داره . تا وقتی ازدواج نکردی و هیچ کی موضوع رو نمی دونه ، بیرون رفتن و تلفن زدن مزه می ده ، روزهایی که مجبوری بری سرکار ، خوابیدن لذت بخشه ، اصلا انگار خواب روزای جمعه بی مزه است .خوراکی خوردن سر کلاس یک استاد بداخلاق جدی رو که دیگه از کیفش نگو .... یا حتی شور و اشتیاق برای فیلمی که اکرانش رو پرده سینما ممنوع شده و...

گاهی فکر می کنم اگر خدا به حضرت آدم نمی گفت: "این میوه ممنوعه است از آن نخور" ، او مگه بیکار بود تو این همه نعمت که تو بهشت بود ، یکراست بره سراغ این میوه ، خب به هر حال او هم یک انسان بوده و احتمالا او هم از انجام کار ممنوع  بدش نمی آمده . شاید اگه خداوند با یک راه دیگه آدم رو امتحان کرده بود ، ما الان تو این دنیا اسیر نبودیم .

   + آیینه ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٥/٦/٢٩
    "آيينه شما"()

۹- دست های انسان

{مرشد و مریدی در صحرای عربستان با اسب می تاختند . مرشد از هر لحظه سفر استفاده می کرد که به شاگردش ایمان بیاموزد.می گفت : "به خدا توکل کن . او هرگز بندگانش را رها نخواهد کرد." شبانگاه در جایی بیتوته کردند و مرشد از مرید خواست که اسب ها را به سنگی ببندد. مرید به طرف صخره رفت . اما آنچه را مرشدش آموخته بود به یاد آورد و با خود گفت :" او دارد مرا امتحان می کند . من باید اسب ها را به خدا بسپارم ." سپس بدون اینکه اسب ها را ببندد، آن ها را به امان خدا رها کرد. بامداد ، مرید اسب ها را ندید. با حالی منقلب نزد مرشد آمد و شکایت کرد :" تو در مورد خدا هیچ نمی دانی . من اسب ها را به خدا سپردم، اما حالا می بینم که حیوان ها رفته اند ." مرشد گفت : " خدا می خواست که مراقب اسب ها باشد ، اما برای این کار به دست های تو احتیاج داشت که اسب ها را ببندد." } بر گرفته از مکتوب -  کوئیلو

هر روز صبح که روز رو شروع می کنیم ، خوبه فکر کنیم امروز خدا قراره با دست های ما چه کار کنه ؟ یتیمی رو شاد کنه ؟ به گرسنه ای غذا بده ؟جاهلی را آگاه کنه ؟ انسانی را به زندگی امیدوار کنه ؟  از حق کارگری در برابر کارفرما دفاع کنه ؟ برای عده ای کار آفرینی کنه ؟ تابلویی بکشد و  حتی شاید با دست های ما نوشته ای بنویسه و بوسیله اون پیامی به بنده هاش برسونه ؟  سعی کنیم بهترین وسیله در دستان او باشیم .

   + آیینه ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/٦/٢۳
    "آيينه شما"()

۸-قدرت کلمات

 

نمی دونم تا حالا پیش اومده که آرزو کرده باشید ای کاش فلان جمله را که کلا مسیر زندگی ام را عوض کرد، از فلان فرد نمی شنیدم.

یادمه تازه دانشگاه قبول شده بودم ؛ از یکی از آشنایان که اتفاقا حدود شش سال قبل از من، از همان رشته و همان دانشگاه فارغ التحصیل شده بود شنیدم : "مهندس صنایع اگر واقعا مهندس باشه ، دیگه نیازی به فوق لیسانس نداره و راحت می تونه با مدرک لیسانسش کار کنه". نمی دونم چی شد که این جمله یکهو در ذهن من پررنگ شد و به نحوی شد تابلوی هدف بلند مدتم . طوری که اون موقع فکر می کردم اونهایی که فوق می خونن یا بی عرضه اند یا بی سواد که نتونستند با مدرک لیسانس کار کنند و در طول چهار سال تحصیل، دروس اصلی امتحان فوق را با بی اعتنایی تمام،فقط پاس می کردم و روی دروس کاربردی مثل کنترل کیفیت و برنامه ریزی تولید و روش تولید وتحلیل سیستم و... سرمایه گذاری می کردم . از ترم دوم هم به عنوان کارورز در شرکت های مختلف کار کردم و اصولا درس خواندن اولویت دوم زندگی ام شد . تا اینکه رسیدیم ترم هفت و هشت و دیدم همه دارن واسه فوق می خونن و اون موقع که دیدم وسیع تر شده بود فهمیدم چه اشتباه بزرگی کرده ام ولی دیگه واسه سرمایه گذاری خیلی دیر شده بود . جمله سرنوشت ساز دوم را از یکی از همکاران هم رشته ای ام شنیدم :" آدم اگر توی این دوره، فوق لیسانس آبیاری قطره ای گیاهان زیر دریایی هم داشته باشه ، بهتر از لیسانسه ، اصلا سازمان ها یک جور دیگه روت حساب می کنن ". این شد که برای بار دوم اشتباه کردم و بعد از یک سال درس خوندن تو یک رشته ای که خیلی بهش علاقه نداشتم در شهرستان قبول شدم و دو سال عمر با ارزشم را تلف کردم بدون اینکه چیز با ارزشی یاد بگیرم _ فکر نکنید آدم تاثیرپذیر و دهن بینی هستم .نه .ولی بعضی حرفها از بعضی آدم ها تو بعضی شرایط کاملا نظام فکری آدم رو به هم می ریزه .

و دیشب حدود ساعت 12 بود که به وبلاگم سر زدم و نظر امیرعلی را درباره کامنتی که براش گذاشته بودم دیدم . کاملا حق با او بود . نباید از کلمه " مسخره بازی " استفاده می کردم ، آن هم برای قلم توانای طنز نویسی همچون او . هرچند همانطور که در وبلاگش توضیح دادم ، من برداشت دیگه ای از این کلمه در ذهنم داشتم یه معنایی تو مایه های " سرخوشی" . و چه بسا که امیر علی این موضوع را مطرح نمی کرد و تا ابد بار منفی این کلمه نامناسب را در ذهنش تحمل می کرد و یا حتی روی نوشتنش تاثیر می گذاشت . اعصابم خرد شد چون به این فکر کردم که شاید امیر علی های زیادی را با کلماتم متاثر کرده باشم و یا حتی مثل دو مورد بالا مسیر زندگی شان را تغییر داده باشم .( خصوصا که کلا آدم خیلی رک و صریحی هستم .)

به هرحال دوستان عزیز به خودم قول دادم بیشتر حواسم به آنچه می گویم و می نویسم باشد . چون کلمات قدرتی جادویی دارند . واقعا جادویی.

مراقب انچه می گوییم و می شنویم باشیم . شاید سرنوشت کسی در گروی این کلمات باشد.

   + آیینه ; ٥:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/٦/۱٤
    "آيينه شما"()

۷- غيبت

" غیبت کردن مثل خوردن گوشت برادر مسلمانت است در حالی که مرده باشد ."

" در روز قیامت خداوند از حق الله می گذرد اما از حق الناس هرگز ."

گناهی که هیچ جور نتونستم ازش اجتناب کنم ، غیبت بوده . چرا ؟ :

زمانی که دانشجو بودم ، مجبور بودم موقع انتخاب واحد و برای ادامه حیات در دانشکده !!! از اطلاعات سال بالایی ها درباره استادها استفاده کنم : " فلانی هیچ چی حالیش نیست ، فلانی وجبی نمره می ده ، فلانی خیلی گیجه ؛حتما یک نسخه از پروزه ای که بهش می دی پیشت نگه دار چون امکانش زیاده که گمش کنه ، فلانی فقط از استادی کلاس و تریپش رو بلده و..."

وقتی در خوابگاه زندگی می کردم هم، برای داشتن تعاملات سالم و دور از تنش به این اطلاعات احتیاج داشتم :  " فلانی از نظر اخلاقی آدم درستی نیست ، به فلانی پول قرض نده ، بهت پس نمی ده ، فلانی خیلی گیره ؛ اومد اتاقتون بهش رو نده ، وگرنه همش اونجا پلاس می شه و...."

آمدم سر کار : " روی حرف های انباردار اصلا حساب نکن ، خیلی بی اعتباره ، فلانی آدم سوء استفاده کن و فرصت طلبیه ، طرح های جدیدت رو باهاش در میون نذار ، فلانی فقط حرف می زند ، اهل عمل نیست ، روش حساب نکن ، فلانی خیلی پر حرفه ، بهش رو نده ، با فلانی حرف نزن ، یک کلاغ چهل کلاغ می کنه و تو کل شرکت پخش می کنه ، فلانی خیلی ترسوست ، بهش مسئولیت مهم نده و..."

و وقتی ازدواج کردم... خب همسر آدم اصلا خود آدمه ، مگه آدم وقتی از کسی ناراحته و با خودش حرف می زنه غیبته ؟ آخه اگه آدم با همسرش درددل نکنه پس به کی بگه ؟

خلاصه کنم . به نظر من در این عصر اطلاعات که آدم به اطلاعاتی جامع درباره محیطش نیاز دارد ( مثلا در یک کارخانه به اطلاعاتی درباره ماشین آلات و مواد و سرمایه و سیستم ها و...) داشتن اطلاعاتی جامع درباره نیروی انسانی به عنوان مهمترین سرمایه ، ضروریه و من نمی دونم وقتی این اطلاعات این قدر روی تصمیم گیری هام و تعاملاتم تاثیر گذار است ، چه طور می تونم ازش صرف نظر کنم ؟ خصوصا در محیط کار که فقدان آن به اشتباهات متعددی در تصمیم گیری ها منجر می شود. همسرم می گوید اگر ظلمی در مورد فردی که از او غیبت می کنی یا از او غیبت می شنوی روا نداری ، گناه ندارد . ولی به نظر من چه ظلمی بالاتر از تخریب شخصیت یک نفر و ایجاد ذهنیت منفی از او ؟

به هر حال من نمی دونم با این گناه بزرگ که به دلیل حق الناس بودنش ، خداوند هیچ جوری ازش نمی گذره ، چه کنم ؟ شما در این رابطه چه کار می کنید ؟

   + آیینه ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٥/٦/۱۱
    "آيينه شما"()

۶- هجرت

دوستی داشتم که اهل یکی از شهرستان های استان قزوین بود، یک بار ازش پرسیدم چرا بعد اتمام درسش تهران مانده ، جواب جالبی داد. گفت : "من قبلا که در شهرستان خودمون بودم ، از اون زمانی که یادم می یاد تا هجده سالگی که اومدم دانشگاه ، همیشه دو روز حالم خوب بود و سرحال بودم و چهار – پنج روز بی حوصله و بی حال و بی انگیزه . تا قبل از اینکه بیام تهران، فکر می کردم خب هرکسی یه جوریه ، من هم اینطوری ام دیگه ؛ یعنی فکر می کردم این قانون زندگی ام است و احتمالا بقیه هم همین طورن. تا اینکه دانشگاه قبول شدم و اومدم تهران و در کمال تعجب دیدم هر هفت روز هفته سرحالم و با انگیزه ، ولی الان هم هر وقت بر می گردم شهرستان همون حالت های قبل رو دارم...."

من خودم هم این حالات رو تجربه کردم .مثلا تهران که هستم حالم نسبتا خوبه ، کرج که هستم ، خیلی بی انگیزه و بی حالم و وقتی می رم یزد ، می شم گلوله انرژی : سحر خیز می شم، به برنامه ریزی های روزانه ام متعهد می شم، صبح تا شب بدون خستگی این ور و اون ور می رم ، اشتهام به شکل عجیبی زیاد می شه و انگار انرژی بی پایان پیدا می کنم.

دکتر شریعتی هم در یکی از کتابهایش به این موضوع اشاره دارد و می گوید اگر در قرآن بعد از جهاد این قدر روی هجرت تاکید شده به خاطر اینه که در هجرت، انسان توانایی هایی را در خودش کشف می کند که وقتی در وطن خودش بود ان ها را نمی شناخت. گویا خود دکتر هم بعد از مهاجرت به فرانسه به یکباره استعدادهایشان شکوفا شده ( منبعش زیاد موثق نیست ). شاید یکی از دلایلی که اکثر ایرانیان خارج از کشور افرادی ذی نفوذ و دارای موقعیت های کلیدی هستند، همین باشد  و یا اینکه مردم برخی مناطق سخت کوش هستند و بعضی جاها راحت طلب و تنبل.

به هرحال فکر می کنم اگر شما هم مشکلات مشابهی دارید بد نیست مدتی زندگی کردن در شهر های دیگه رو امتحان کنید. چون آدم یکبار که بیشتر زندگی نمی کنه و حیفه که خیلی چیزها رو درباره خودش ندونه. البته این فقط در حد یک نظریه است و ممکنه به نظر همسرم فقط تلقین باشه . نظر شما چیه ؟

   + آیینه ; ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٥/٦/٦
    "آيينه شما"()