آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

۲۸-اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت .....

یه دل می گه برم برم

یه دلم می گه نرم نرم

باور نداره دلم دلم

بی تو چه کنم

سلطان قلبم تو هستی، تو هستی....

یادته غروب های غمگین خوابگاه رو ، رو لبه جدولی که منتهی می شد به خوابگاه راه می رفتیم و " سلطان قلب ها " می خوندیم . یادته همیشه وقتی از دانشگاه می اومدم ، قبل اینکه برم اتاق خودمون ، همیشه باید می اومدم پیش تو و یک ساعت – دو ساعت – سه ساعت یا بیشتر رو لبه تختت می نشستم و با هم حرف می زدیم ، آروم آروم که نه مزاحم کسی بشیم نه کسی حرفامون رو بشنوه . آخه یه چیزای بود ، یه حس هایی بود ، یه رازایی بود که فقط من و تو می دونستیم .

  یادته شبای سردی که مدت ها لبه حوض می نشستیم و با هم می گفتیم و می خندیدیم و آواز می خوندیم : دیدمت ، آهسته پرسیدمت ....

 اون روز صبح که ساعت شش صبح اومدی و از خواب بیدارم کردی که یه موضوع مهم رو بهم بگی ....

اون قرارها واسه اینکه " بالاخره باید رفت " ، یادته هر وقت از" زبان" خوندن خسته می شدم این شعارو تکرار می کردی : آیینه ، بالاخره باید رفت: we must go""

از " نشان " و اینکه به زور دست منو بردی بالا واسه عضویت توش و...

اون روز بارونی تو دربند که خیس خیس شده بودیم و الویه با نون باگت خیس می خوردیم و می لرزیدیم و آواز می خوندیم ...

میدون صدم با ساندویچ های همبرگر ارزونش و تاب بازی هاش و مسابقه که کی بالاتر     می ره...

دنبال خونه گشتن تا ساعت 11 شب ...

اسباب کشی با اون دو کارگر سمج که پول بیشتری از اونچه قرارمون بود می خواستن ...چقدر چونه زدیم ...

خونه که گرفتیمۥ یک هفته گاز نداشتیم که حتی چای بخوریم چه برسه به غذا ...یادته هر روز صبح و ظهر و شب یا نون پنیر و طالبی می خوردیم یا کالباس ...

آشپزخونه رو پشت بوم ....یادته یه شب که رگبار شدیدی بود ،وقتی  ماهیتابه کوکو سبزی رو از آشپزخونه آوردی تو اتاق، پر آب بارون شده بود ...وچه مزه کرد اون غذای بارون زده ....

اولین باری که منو دیدی چی ، یادته ؟ " یه چادر سفید نماز از تو کیفت بیرون آوردی و گفتی می خوای بری نماز و..."

اون شبی، نه صبحی که با هم گریستیم ، ساعت 4 صبح ...

********

برام مسیج زدی که هنوز دوستم داری و عجیبه که هیچ جوری نمی تونی فراموشم کنی ، به قول یه بنده خدایی شاید انکه را که با او خندیده ای فراموش کنی ولی هرگز ان کس را که با او گریسته ای از یاد نخواهی برد .

نمی دانم چه شد و که کرد و چرا ...که همه خاطرات خوشمان ، دوستی خالصانه مان را، آرزوهای مشترکمان را و... به قیمتی شاید ناچیز و شاید بسیار گران فروختیم ، شاید دلیلش در یک جمله خیلی ساده خلاصه شود : معنای دوستی در نظر من و آنچه یک دوست باید در قبال دوستش به عهده گیرد با معنای ان در ذهن تو متفاوت بود ، به همین سادگی . مثل همه " مهمترین " های زندگی ، به همین سادگی . فقط بدان که من نیز هرگز فراموشت نمی کنم حتی اگر دیگر هرگز نبینمت همچون دو سال گذشته... عید تو هم مبارک .

 

 

 

   + آیینه ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/۱٠/٢٢
    "آيينه شما"()

۲۷- صور فلکی و...

گویا همه دوستان من، با این قضیه صورفلکی مخالف بودن که هر کدوم یه اعتراضی به این موضوع کردن .خواستم تو قسمت نظرات جواب بدم ، دیدم شد اندازه یه یادداشت یا به قول دوستان یه پست .

سینرژی عزیز : مسلمه که هیچ دو آدمی مثل هم نیستن و یکتایی هر آدم از شگفتی های خلقت است ولی اگه بشه یک انسان را یک موجودیت با n   ویژگی یا property فرض کرد ، در 90% موارد متولدین هر ماه لااقل سی – چهل ویژگی مشترک دارن . من خودم آدمی نیستم که تا چیزی رو نیازمودم قبولش کنم ، حتی یه مدت سعی می کردم ماه تولد آدم هایی رو که دور و برم بودم حدس بزنم و اغلب درست این کار رو می کردم . مثلا شما به تفاوت نظراتی که " محمد " و " آرنوش " در وبلاگ ها می گذارن دقت کن . ممکنه هر دو شون با موضوعی مخالف باشن ولی " محمد " طرف رو با خاک یکسان می کنه ( آذرماهی ) و " آرنوش " با لطایف الحیلی سعی می کنه طوری نظر بده که به هیچ کی بر نخوره ( اردیبهشتی ) . یا مثلا شما دختر آبان ماهی ای رو نمی بینید که معدن اعتماد به نفس نباشه  یکی با تکیه به هوشش یکی با تکیه به زیباییش و یکی به لطف روابط عمومیش .

تو دوره فوق با آقایی همکلاس بودم که مدام و یکریز غر می زد و ناله و شکایت می کرد : از استادها ، از واحدها ، از جامعه ، از آب و هوا ، از پروژه ها ، طوری که همه از امواج منفی ناله هاش فرار می کردن .من خودم از همه این ها شاکی بودم ولی اعتراض می کردم نه ناله ! با توجه به تجربیاتم یه روز ازش پرسیدم : شما متولد شهریور هستین ؟ تعجب کرد که من از کجا می دونم . من هم که مثل همه مهر ماهی ها خیلی رک و پوست کنده حرف می زنم ، گفتم واسه اینکه خیلی غرغرو و بد بین هستین و جالبه این آقا بعدش شد دشمن خونی ما . (البته منکر اینکه شهریورماهی ها ادم هایی مستقل و مدیران و جمع کنندگانی خوب هستند نیستم.)

در مورد نوسانات روحی هم معلومه که هر آدمی این حالات رو داره ولی فرکانسش خیلی فرق داره . مثلا همسر من مرداد ماهی و یک مسئله باید خیلی بغرنج باشه که باعث بشه روحیاتش تغییر کنه ( درست برعکس من ) .

از این گذشته فکر می کنین در گذشته چرا بر اساس موقعیت ستاره ها و صور فلکی در هنگام تولد نوزادان آینده  اونها رو که حکیم می شن ، جنگجو می شن یا ... پیش بینی می کردن ؟ ( نوشته های معتبر تاریخی ) اصلا یکی از شاخه های علم ستاره شناسی همین بوده . یا چرا ما فکر می کنیم اگه روز مبعث عقد کنیم این روز مبارک و خوش یمن است ؟ بالاخره باید از جهت علمی یک توجیهی باشد که خدا تو یه روز خاص از 365 روز سال رسالت پیامبری را بر عهده کسی گذاشته ، با توجه به " واحد " بودن کل عالم مطمئنا ماه و خورشید و فلک و ... در ان روز موقعیت خاصی داشتن.

بگذریم . می تونین خودتون بیازمایید . چون به نظر من آزموده را آزمودن خطا نیست !!! کلی از کشف و کشوف ها از همین "دوباره آزمودن آزموده ها " بیرون امده . والسلام .

   + آیینه ; ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/۱٠/۱٤
    "آيينه شما"()

۲۶-گهی تند و گهی خسته

 چند ماه پیش که تازه وبلاگ دار !!! شده بودم ، یکی از دوستان برای من و خیلی از تازه واردان به جمع وبلاگ نویس ها یادداشت گذاشت که " آهسته و پیوسته بنویسید ."  یادمه اون روزها خیلی شور نوشتن داشتم . ولی از اونجایی که اون دوست گرامی رو قبول داشتم و تازه ایشان ید طولانی در این حرفه داشت سعی می کردم در گذاشتن یادداشت تعجیل نکنم ، طوری که روزها رو می شمردم تا " آهستگی " حفظ بشه و بتونم مطلب جدیدم رو بنویسم .  اما از اونجایی که یک "متولد مهر اصیل !!!" هستم و این ترازوی وجود ما مدام در حال نوسان و بالا و پایین آمدنه ، یک هو روزهای پایین اومدن که اصلا حال و حوصله نوشتن و خوندن نداشتم شروع شد و منی که همسرم رو خسته کرده بودم با وبلاگ و وبلاگ خوانی _ طوری که شعارش شده بود : همش وبلاگ ، همش وبلاگ ، دریغ از ذره ای توجه! _  حالا او خودش می رفت برام کارت پر سرعت می خرید که " ای بابا آیینه چرا به وبلاگت سر نمی زنی ؟"

این مطلعش و حالا یه عالمه توضیح درباره این مطلع :

1-  اَوَلندش که بر خلاف نظر طالع بینی ها ، متولدین مهر همین طوری نوسان ندارن ، ولی خب حس گرهای قویتری دارن و سریعتر  عکس العمل نشون می دن . مثلا همین انتخابات اخیر یکی از عواملی بود که شدیدا حال منو گرفت و از عقاید عوامانه و سطحی و بچه گانه و....ای که حتی در میان تحصیلکرده های ما رواج یافته کلی حرص خوردم . واقعا دانشگاه هم دانشگاه قدیم و دانشجوها هم دانشجوهای قدیم .لا اقل اگر چپ و راست بودن ، یه بینش پشتش بود و حرف ها و تحلیل های مردم کوچه بازار رو طوطی وار  حفظ و بازگو نمی کردن .

2-  همیشه گفتم که دوستانی که داشتم بهترین دوستان دنیا بوده اند و خانواده ام هم بهترین خانواده دنیا  و حالا همسرم بهترین همسر دنیا ، که منو با این فراز و فرودهای روحی تحمل می کنند و واقعا فکر می کنم این صور فلکی در این میان بی تقصیر نبودن . هر چند خیلی ها بهم گفتند که "همچین اعتقاداتی برای فردی .....( یه عالمه برچسب فریبنده و دهن پر کن ) مثل من بعیده ." ولی حقیقت رو که نمی شه انکار کرد . هم خودم این طوری ام و هم هرچی متولد مهر که دیدم . در ضمن من اینقدر بدم می یاد ( اصول روانشناسی : خوشم نمی یاد ) که آدم ها سعی می کنن با بر چسب های تحصیلکرده و روشنفکر و ....رفتار و عقاید ادم رو تو یه پرانتز محدود کنن و به اصطلاح تو هر فرقه ای یک جماعت همرنگ بوجود بیارن و جالبه که با همین عناوین چقدر سرمون رو شیره مالیدن و نذاشتن یه تفکر آزاد داشته باشیم ...حتی در بعد مذهبی .( الان اعتراض امیر علی بلند می شه که ...)

3-  با آقای دکتر ماکویی که ان شاء الله هر جا هست شاد و سالم و کامیاب باشه ، درس اختیاری " تصمیم گیری " پاس می کردم که به نکته جالبی اشاره کرد که شد یکی از خط مشی های زندگیم . ایشان گفتند " عمده مشکلات از اونجا سر چشمه می گیره که ما فکر می کنیم صلاح دیگران را بهتر از خودشان می دانیم و مدام تصمیمات دوست و همسر و فرزند و ... را زیر سوال می بریم که این چنان و ان چنان .. در حالی که فاکتورهای دخیل در تصمیم گیری اونقدر ناشناخته و غالبا ذهنی هستند که هر فرد آگاه بهترین تصمیم گیرنده برای خودش است ..." . مثلا همسرم درباره اینکه من گاهی حال نوشتن و خوندن  دارم و گاهی ندارم می گه " خب وقتایی که حالش رو داری بنویس و وقتایی که نداری اون نوشته ها رو بذار تو وبلاگ ..." ولی این به نظر من می شه " نون فانتزی خیابون آزادگان " که پیراشکی 3 روز پیش رو تو فر گرم می کنه و به خورد مردم می ده و واسه همین هم اصلا به دهن مزه نمی ده ....

خلاصه کلام ، ما بی خیال " آهسته و پیوسته " شدیم ، می خوایم مطابق روحیه خودمون " گهی تند و گهی خسته " رویم .

   + آیینه ; ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٥/۱٠/٦
    "آيينه شما"()