آیینه من

آیینه ای در برابر آیینه ات می گذارم تا از تو ابدیتی جاودانه بسازم

200- فرشته کوچولو

   + آیینه ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٥
    "آيينه شما"()

199-قیصه بیگم

از اولش آرزو داشتم زودتر قدرت درک کلمات رو پیدا کنه که براش کتاب بخونم و قصه بگم. ولی این بچه ها خیلی عجیبند، یک کتاب شعر رو حاضرن 20 بار پشت سرهم با همان علاقه بار اول گوش بدن... (گاهی که مانترا کتاب به دست از اتاقش میاد بیرون باباش و خاله ش فوری خودشون رو به خواب می زنن!!)

 دیشب هم حدود یک ساعت و نیم براش قصه گفتم که بخوابه. به اندازه صدتا سخنرانی خسته شدم.

قصه ای که برای بچه های زیر 3 سال می گیم نباید موضوع خاصی داشته باشه بیشتر باید شرح حال زندگی روزانه باشه و من کل کارهای خوب و بدی که یک دختر کوچولوی خیلی ناز به اسم مانترا تو این چند وقته انجام داده با جزئیات تمام به مدت 1.5 ساعت تعریف کردم و هر جا که می گفتم قصه ما به سر رسید گریه می کرد که "قیصه بیگم،قیصه بیگم" (قصه بگو برایم) ولی خب آخرش (ساعت 30 دقیقه بامداد) که چشمای قشنگش یواش یواش رو هم رفت و خوابید و شکل فرشته شد، خستگیم در اومد.

 

 

   + آیینه ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
    "آيينه شما"()

198

گزیده اشعار فروغ و سهراب دستم است و فروغ می خونم.مانترا میاد رو پام می شینه و می گه "بوخونم" یعنی برای من بخون ...شعرهای فروغ واسه روحیه ش خوب نیست. می رم و از شعرهای سهراب یک صفحه تصادفی باز می کنم:

"رفتم از پله مذهب بالا

تا ته کوچه شک

تا هوای خنک استغنا

تا شب خیس محبت رفتم..."

می گه "نه مامانی، این خواندنی نیست. نی نی کوچولو بوخونم" و بلند می شه که بره کتاب "نی نی کوچولو چراغ گاز خطر داره/هزارتا دردسر داره" رو بیاره. من ادامه سهراب رو می خونم و فکر می کنم چرا ته کوچه شک موندم و به هوای خنک استغنا نرسیدم...

   + آیینه ; ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٠
    "آيينه شما"()

197-اتفاقات یک روزکاری

اتفاقات یک روزکاری از ساعت 9 تا 13:

حول و حوش ساعت  9رئیسم از جلسه با مدیر تماس می گیرد که فلان گزارش را بیاور.فوری پرینت می گیرم و می دهم به مسئول دفتر مدیر و فرار می کنم که گرفتار جلسه نشوم. میانه راه احضار می شوم به دفتر مدیر و توضیح گزارش...

در جلسه آقای مدیر می گوید که برای جلسه ساعت 2 با شرکت مادر یک گزارش با n حالت و پارامتر قابل بررسی می خواهد.همان جا می فهمم با توجه به نوع بررسی ها حداقل سه نفر درگیر این گزارش می شوند ...در همین حال مسئول دفتر می آید داخل و می گوید مهندس فلانی از استراتژیک تماس گرفتند و فلان گزارش مهم را برای هیات مدیره گروه تا ظهر می خواهند. زود از جلسه می آیم بیرون که به کارهام برسم. از جلوی اتاق قائم مقام سریع رد می شوم و سلام گذرایی می کنم. صدایم می زند: نامه مربوط به آیین نامه حمایت از مصرف کننده را با این گزارشات... پاسخ بدهید که دیر نشود. چشمی می گویم و می آِیم. دو نفر از کسانی که باهام کار می کنند رو صدا می کنم و گزارش آقای مدیر رو توضیح می دم و با نفر سوم از اداره دیگر (اداره داخل مدیریت) هماهنگ می کنم. مسئول دفترمون میاد بالای سرم و یک شماره نامه از کنترل کیفیت برای پیگیری می آورد..می گم جهت ارائه طریق! دست آقای قائم مقام است. می گه بهتون برگردانده...کارتابلم رو به روز می کنم می بینم ای داد پر نامه شده..."چشم جواب می دم الان"...و مشغول گزارش هیات مدیره می شوم.

حول و حوش ساعت 10 رئیسم تلفنی با کسی صحبت می کنه و بعد قطع تلفن می گه خانم فلانی ساعت ده و نیم برید جلسه  مدیریت مطالعات استراتژیک در رابطه با آیین نامه ارتقای کیفیت ...با توجه به فوری بودن گزارشات راضی می شود همکارم را به جایم بفرستد.

نامه های کارتابل را تا جواب دادن گزارشهایی که ران کردم یکی یکی پاسخ می دهم که نماینده واحد سیستم ها تماس می گیرد و درباره گزارشات آن لاین شرکت های گروه و   راه حل ها برای حل مشکلات شان صحبت می کنیم که نتیجه اش یک جلسه با قائم مقام و ارسال یک نامه رسمی در این خصوص می شود.

رئیس اداره A (اداره داخل مدیریت) مکانیزم کسر از حساب نمایندگان بابت ... را از طریق نامه درخواست کرده (با سه علامت فوری) و چرا مکانیزم به شکلی نبوده که فلان نماینده و بهمان نماینده هم در لیست بیایند...کلافه می شوم و شماره نامه هایی که روی مکانیزم توافق شده، با توضیحاتی ارسال می کنم...

کارشناس مدیریت فنی و مهندسی می اید بالای سرم که فلان گزارش کیفی فلان خودرو را می خواهیم با این شرایط تا بعد از ظهر و فوری است و رئیسم با رئیستان هماهنگ کرده ..می پرسم می بینم بله آقا به همراه رئیس زنگ زده و قول گزارش را گرفته با یک نفر هماهنگ می کنم گزارشش را بگیرد.

همکارم با همراهش از جلسه ای که به جای من رفته تماس می گیرد و مجبور می شم کل اتفاقات 9 ماه رو براش توضیح بدم تا اشتباهی چیزی صورتجلسه و امضا نشود...

رئیس اداره B (اداره داخل مدیریت) صدایم می کنم که درامدهای حاصل از فلان خدمت (نماینده بودجه هستم ) به این شکل و ان شکل است و نمی توانیم فعلا گزارش بدهیم، می گم خب باید زودتر می گفتید که نامه بزنیم به  مدیریت ... نه حالا که باید گزارش مالی بدهیم.قضیه را با توافق در خصوص ارسال نامه تمام می کنیم.

رئیسم صدام می کنه که مهندس فلانی از مالی تماس گرفته گزارش ارسالی به شرکت مادر در خصوص .... یک میلیارد تومان اشتباه کردیم...سوابقش را پیدا می کنم و می بینم آقای مهندس ضریب ایرادات X را کلا در نظر نگرفته و این طور وقت ما را می گیرد..نتیجه را به رئیس اعلام می کنم که گزارش ارسالی کاملا درست بوده.

گزارش های بچه ها را جمع بندی می کنم و گزارش ساعت 2 آقای مدیر را می بندم ...گزارش هیات مدیره هم تموم می شه و می فرستم.ساعت 5 دقیقه به 12 است و من نه وضو گرفتم و نه رفتم نهار.(نهار و نماز از یک ربع به 12 تا 12:30 است).با عجله می روم و وقتی برمی گردم هنوز پام به اتاق نرسیده مسئول دفتر صدام می کنه که آقای مدیر کارت داره...یک گزارش برای معاونت می خواهد....

و هر روز همینطور کار می کنیم و کار می کنیم و در بحث های دوستانه و فامیلی می شنویم "شرکت های دولتی که کار نمی کنند و رشوه می گیرند و ..."و شرکت های گروه راضی نیستند.مدیران ارشد از عملکرد سازمان راضی نیستند. نمایندگان از تعاملات راضی نیستند و از همه مهمتر مشتریان از خدمات راضی نیستند ... و.... من نمی دانم باید چه کنم.

   + آیینه ; ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٦
    "آيينه شما"()

196-محرم از دیدگاه مانترا

هایده می خواند:"مستی هم درد منو دیگه دوا نمی کنه ..."

مانترا همه را تشویق می کند سینه بزنند."سینه بیزن","سینه بیزن"

پ.ن: تا حالا با هر آهنگی (حتی ارام و غمگین)‌باید می رقصیدیم ولی حالا می تونیم راحت سرجامون بشینیم و سینه بزنیم!

   + آیینه ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٢۳
    "آيينه شما"()

195- محرم

او: مثلا محرم است ها.

من: چه ربطی به موسیقی گوش کردن داره؟ حالا اگه رمضان بود می گفتیم ماه خودسازی است از هرچیزی که احتمالا (آن هم احتمالا) نفس را قلقلک بده باید پرهیز کرد ولی محرم ماه آزادگی است و موسیقی منافاتی با آزاده بودن ندارد.

او:به حرمت سختی های امام حسین باید محزون بود.

من: سختی های امام حسین صرف تحمل سختی نبوده, هدف داشته.حالا شما هدف رو ول کردید به فرایند رسیدن به هدف چسبیدید. اگه می خواهی حرمتی قائل بشی اول جلوی زور و زورگو بایست و آزاده باش بعد به خاطر بلایا غمگین و عزادار. 

×××××

می خواهم موهامو کوتاه کنم...دلم می گه بذار دهه اول تموم بشه بعدا برو....یاد بحث بالا می افتم و از این همه تضادی که بین سنتی بودن و عقلایی بودنم هست لجم می گیرد.کوتاهی موهای من چه ربطی می تونه به قیام عاشورا داشته باشه که دلم راضی نیست.

×××××

گفتم که مجبورمون کردن اتوبوسی بشینیم.به همین خاطر شلوغی و سر و صدای محیط کاری خیلی زیاد شده (همه پارتیشن ها حذف شده) تو جلسه هستیم و تلفن یک نفر چند بار زنگ می خوره و اعصاب مدیر به هم می ریزه و می گه حتی اگه10 ثانیه از پشت میزهاتون بلند می شید باید تلفن رو قطع کنین! همه افراد حاضر در جلسه نگاهش می کنیم(البته من پرسیدم یعنی هربار می رویم دستشویی هم این کار رو بکنیم؟ که با قاطعیت گفت :بله) و منشی دفتر می گه: آقا خود شما بارها که من زنگ زدم گوشی رو برنداشتید.مدیر بهش می توپه که شما کار خودتو کن و با من بحث نکن.

فکر می کنم منشی مون دینش رو به محرم امسال ادا کرد . من فقط تو دلم گفتم اون موقع که گفتند اتوبوسی بنشینید و گفتید چشم باید فکر این جاهاش رو هم می کردی.

×××××

تو تلویزیون می گه "ما هر چه داریم از محرم و صفر داریم"

یکی نیست بپرسه حالا چی دارین ؟ صداقت, همت,آزادگی, دینداری, شجاعت و وارستگی ....حالا که هیچی نداری لااقل محرم و صفر را به خودت نچسبان که آن را هم خراب کنی.

×××××

از اول تا آخر خیابان فسقلی ما ده تا داربست و ایستگاه صلواتی و پارچه زنی و محفل عزاداری درست شده.انگار یک کاررقابتی است. در ایستگاه های صلواتی چای و شیرینی می دهند! از اول موضوع رو مرور می کنیم:

 فرد آزاده ای در اعتراض به حاکم فاسد و دیکتاتور زمانه خود قیام می کند و تمام خانواده خود را در این راه فدا می کند حتی کودک 6ماهه اش را  و 1400 سال بعد ما در بزرگداشت این موضوع چای و شربت و شیرینی می دهیم!!!

   + آیینه ; ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٩
    "آيينه شما"()

194- اولین سروده

مانترا دیشب اولین شعرش!‌رو سرود:

 تـــاب تـــاب عباسی

مامان,مانتا, آب بازی

خیلی برام جالبه چیزی که ممکنه به عنوان  وزن و آهنگ تو ذهن  و ساختار مغزی یک بچه 2ساله وجود داشته باشه.

   + آیینه ; ٧:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٢۳
    "آيينه شما"()

193-خستگیم دررفت ...

پنجشنبه شب (19آبان) مانترا اومد پیشم و یک هویی گفت مامان دوشت دالم (دوست دارم)...

   + آیینه ; ۸:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/۸/٢۱
    "آيينه شما"()

192-درقلمرو پادشاهان

کـتاب " درقلمرو پادشاهان" نوشته خانم "کارمن بن لادن" همسر برادر اسامه بن لادن است. این خانم دورگه مادر ایرانی و پدر سوئیسی دارد که بعد از ازدواج سال ها در عربستان زندگی کرده و به نظر من خیلی عالی زندگی در بین اعراب مسلمان را شرح داده است :"...یک بار با رافعه گفتگو می کردم.بحث روبنده و عبا و دستکش پیش آمد. من به او گفتم استفاده از تمام این ها برای حفظ حجاب غیر ضروری است و درواقع نوعی تجاوز مردان سعودی به زن ها محسوب می شود. آن ها مردانی ضعیف هستند که نمی توانند چهره یا دستان زنی را ببینند و دچار شهوت نشوند و برای آنکه خودشان را از بارگناه برهانند چنین چیزهایی را برای زن ها ضروری اعلام کرده اند.رافعه طوری به من نگاه کرد که خیال کردم جملاتم را به زبان یونانی زمان اسکندر بیان کرده ام..."

  • گاهی اوقات از بی حالی و خنثی بودن خانم های دور و برم حرص می خورم...این کتاب خیلی خوب نشون داده که پو شش ظاهری و حصارهایی که به اسم اسلام  و عرف دور زن ایجاد می شه چه راحت جنب و جوش و تحرکش رو محدود می کنه و همین سکون جسم بعد از مدتی روحشون رو هم دچار جمود و رکود می کنه.(مثال نقض نیاورید عموم خانم ها را می گویم).جایی از کتاب نویسنده که یک دختر ماجراجو و سرحال غربی بوده و در عربستان هم همه تلاشش را می کرده که داخل چهار دیواری خانه را مشابه زندگی قبلی اش کند به شدت اظهار عجز و درماندگی می کند و می گوید روحش خسته شده.
  •  جالبه همین نگرانی هایی که من برای دخترم به عنوان یک زن مسلمان دارم را خانم کارمن هم برای دخترانش داشته است.
  • گاهی ادم وقتی از بیرون به موضوعی که همیشه می دانسته نگاه می کند انگار زوایایی رو می بینه که تا حالا پنهان بوده براش.در این کتاب نویسنده غیر انسانی بودن صیغه را طی یکی دو جمله ساده خیلی عالی بیان کرده است:"دختررا احتمالا با رضایت پدر برای مدت مشخص و تعیین شده ای صیغه می نمایند.(انگار کالا است) مدت صیغه می تواند یک ساعت باشد یا یک عمر.(شبیه عمل زنان ف...؟) این بسته به نوع قرارداد است.از ثروت مرد پس از مرگش به زن صیغه ای چیزی نمی رسد (چه عادلانه حتی اگر قرارداد برای همه عمر باشد)اما اگر کودکی به دنیا بیاید حلال زاده است.(حالا سنگ حقوق زن در اسلام را به سینه بزنید.)
  • با خودم فکر می کنم وقتی اسلام در سرزمین تولدش و با آن همه مبارزه ای که پیشوایان و مبلغان دینی داشته اند چنین وضعیت اسف باری دارد از سرزمین هایی که به دلیل تصرف و تسلط اعراب، مسلمان شده اند چه توقعی می شه داشت.*
  • خوندن این کتاب رو پیشنهاد می کنم.(نشر ثالث)

*البته  اسلام عربستان خصوصا در مکه و مدینه بیشتر وهابیت است تا اسلام.

   + آیینه ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/۱۱
    "آيينه شما"()

191-آرزوی قدیمی

توی یک جلسه خسته کننده نشسته ام که پر است از حرف های تکراری. سررسیدی که همراهم است مال پارساله ..بازش می کنم و ورق می زنم.یکی از نوشته های قدیمی رو می بینم...خوشم میاد از متنش. فکر کنم یه شب ساعت 11-12 شب که همه خواب بودن نوشتمش:

 "....داشت یادش می رفت,از مرز سی سال گذشته بود و انگار سلول های پوستش دیگر بلد نبودند سلول جدید بسازند،باید با ویتامین C یادشون می انداخت."خدایا خداییش خلقت رو وسط راه ولش کردی ها!!!" اون از پوکی استخوان این هم از چین و چروک های پوست و ...لیوان رو پر آب کرد. درپوش استوانه ای قوطی استوانه ای رو برداشت و قوطی رو سرنگون کرد. چند تا قرص تو دستش ولو شدند، " چه عچله ای دارند برای خورده شدن .." قربانی رو انتخاب کرد و داخل لیوان انداخت. دور قرص پر حباب شد. تا جدا شدن اخرین حباب صبر کرد. زندگی قرص تمام شد یا شاید هم حیات دوباره ای را در قالب سلولی جدید از پوستش شروع کرد.لیوان را یک نفس بالا کشید.معمولا در دو حالت این کار را می کرد.وقتی نوشیدنی رو خیلی دوست داشت مثل شربت خنک آلبالو در ظهر تابستان  یا اصلا دوست نداشت مثل لیوان شیر در دوران بارداری. بازه هم صفر و یک...یاد آن کلاس افتاد. ترم چند بود 3 یا 4؟ چهار، آخه بعد از ظهر اون روز هوا روشن بود مثل همه روزهای قشنگ اردیبهشتی..."

"خانم...."

مخاطب قرار گرفتم.سر رسید رو می بندم و آرزو می کنم ای کاش به جای مهندس نویسنده می شدم.

   + آیینه ; ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/۱٠
    "آيينه شما"()