آینه

آینه

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود / دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

355-تولدت مبارک

_مانترا برنامه فردای مدرسه ت رو درست کن.

_خب خودت درست کن.

_معلمت گفته باید خودت این کار رو کنی.چون بزرگ شدی.

_اگه بزرگ شدم یعنی می تونم تنهایی برم مغازه خرید کنم؟

_نه چون بیرون خونه است و تو هنوز برای کارهای بیرون خونه اینقدر بزرگ نشدی.

_اتو می تونم بکنم. اتو کردن که داخل خونه است؟

_نه چون اتو کردن خطرناکه.

_خب چک کردن برنامه فردا هم می تونه خطرناک باشه.

_چه جور خطری مثلا؟

_ببین فرض کن بابا تو آشپزخونه رو اپن داره با چاقو کار می کنه.بعد تو از اتاق صداش می کنی.بعد اون می خواد با عجله به تو برسه چاقو رو میندازه و چاقو از رو اپن میفته تو کیف من.منم که خبر ندارم می رم کتاب های فردام رو چک کنم یک هویی دستم می بره...

.....

و این نمونه ای از صحبت ها و فلسفه بافی های فسقلی ماست که حالا 7 ساله شده و کلاس اولی و هر روز شیرین تر و دوست داشتنی تر از روز قبل.

  • تازگی ها منو "مادرم"صدا می زنه و آهنگ صداش اینقدر گوش نواز و آرامش بخشه وقتی با ناز می گه مادررررم که دلم می خواد هزار بار صدام کنه و به امید یه بار دیگه شنیدنش نگم بله.
  • میمیک صورت و حرکات و اداهاش موقع تعریف کردن از وقایع مدرسه و بحث هاش با دوستاش آنقدر بامزه و دوست داشتنیه که مجبورم یواشکی دوربین موبایل رو روشن کنم تا ثبت کنم این لحظات شیرین رو.هرچند شگردم رو فهمیده و حواسش هست موبایل دستم نباشه موقع حرف زدن.می گه اول گوشی رو بذار کنار.
  • هر روز از پدرش پول می گیرد برای خرید از بوفه مدرسه. چند روز پیش  گفت مغازه داری اصلا شغل خوبی نیست.پرسیدم چرا. گفت چه فایده وقتی به ادم پول می دن آدم مجبور باشه هم خوراکی بده هم پول(بقیه پول رو می گفت)
  • یکی از اقوام ازش پرسیده دلت برای من تنگ شده و او گفته نه اصلا. بهش می گم ادب حکم می کنه بگی بله.می گه یعنی دروغ بگم؟ و ساعت ها باهاش صحبت کردم تا فرق صراحت و صداقت و لزوم رعایت ادب رو بگم.هر چند اخرش قانع نشد و گفت من به هرحال دروغ نمی گم.
  • هر روز 1000 یا 2000 تومان پول می گیرد. چند روز قبل دیدم در جیب کیفش چند اسکناس 500 و 1000 تومانی ست.می گم تو که پول داری چرا دوباره پول می گیری.می گه مامان خانوم اینا پول نیست "بقیه پوله".
  • یکی از نزدیکان ماجرای بحث و دعوایش با یکی رو تعریف می کنه مانترا بهش می گه چرا وقتی حرفای خودتو می گی صدات مثل عاقلا و مهربوناست و وقتی حرفای اونو می گی مثل ادم بدجنسا.

این هفت سالی که از 20 مهر هفتمین ماه سال گذشت هرچند روزهای سختی هم داشت ولی شیرینی اش هزاران برابر سختی هایش بود. رابطه  مان همچنان عاشقانه است و "خیلی دوستت دارم"هنوز بیشترین فرکانس تکرار رو در مکالمات و محاوراتمان دارد.

خدای خوب و بزرگ از صمیم قلب ازت سپاسگزارم به خاطر این هدیه الهی و آسمانی.

تولدت مبارک الهه زندگیم.

   + آیینه ; ۸:۱٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٥/٧/٢٠
    "آيينه شما"()

354- برگه ها بالا

در دوره قبل دانشگاه بچه درسخوانی بودم. هنگام امتحاناتی مثل مسابقات علمی، کنکورهای آزمایشی یا کنکوراصلی و یا حتی بعضی امتحانات کلاسی، وسط امتحان خسته می شدم. از طرفی چون همه سوالات رو بلد بودم نمی توانستم برگه ام را بدهم واز طرفی واقعا انرژی برای فکر و نوشتم کم می آوردم، این جور موقع ها جمله "وقت تمومه و برگه ها بالا" بهترین جمله بود برام با اینکه گاهی تا آخرین لحظه که معلم برگه را از زیر دستم می کشید مقاومت می کردم ولی وجدانم راحت بود که خستگی و بی حوصلگی دلیل ادامه ندادنم نبود و زمان اجازه نداد.

حالا در زندگی عادی هم شده ام مثل امتحان. خدا روشکر توانایی ها و امکانات خوبی برای زندگی دارم ولی خسته ام و بی انرژی...با توجه به شرایط  مناسبی که هست نمی توانم همه چیز رو رها کنم و از" زندگی" مرخصی بگیرم یک چند سالی و از طرفی واقعا ادامه دادن هم راحت نیست. گاهی با خودم فکر می کنم چه خوبه یکهو مثل امتحانات مدرسه بگه وقتت تمومه و برگه ات بالا.....

   + آیینه ; ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩٥/٦/۱٩
    "آيينه شما"()

353-باز هم محمد رضاشعبانعلی

امروز نیم ساعت با خوندن پست زیر اشک ریختم:

-برای یک دوست عزیز: مهمانی در خانه دارم!

از وبلاگ محمد رضاشعبانعلی

http://www.shabanali.com/ms/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85/ 

آشنایی با تفکرات این مرد یکی از بهترین اتفاقات زندگیم بوده.

با اینکه در هر خواندنی و دیدنی و شنیدنی همیشه موارد متضاد نظریه مطرح شده به طور خودکار در ذهنم شکل می گیره و تحلیل می شه...با آقای محمدرضا همیشه موافقم.

   + آیینه ; ٤:٤٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩٥/٦/٥
    "آيينه شما"()

352-خاطره نگاری

خاطرات قدیمی رو می خواندم امشب. نوشته بودم "فلانی رو دیدم و .... و گفت برنامه ش اینه تا دوسال دیگه بره آلمان و گفت می خواد منو هم باخودش ببره " و بعد بی هیچ توضیحی رفتم سر موضوع بعد.

طوری بی احساس و بی توصیف و بی توجه این موضوع رو بازگو کردم انگار درباره جزوه گرفتن و جزوه دادن نوشتم.

نوشتن خاطرات خصوصا در دوره نوجوانی و جوانی خیلی مهمه. بعدها شناخت خوبی از شخصیت ادم منتقل می کنه و تحلیل اتفاقات و فرایندهای زندگی رو تسهیل می کنه. شخصا هیچ وقت این قدر واضح احساس نکرده بودم  در آن دوران چقدر نسبت به بعضی ها بی تفاوت و بی احساس بوده ام!!! هرچند دلیلش را خیلی واضح می دانم.

   + آیینه ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٥/٥/٢
    "آيينه شما"()

351- رویاهای من (2)

زندگی بعدی من در رویاهای مبتنی بر تناسخ! م در غرب مکزیک است. یک  جوان بین 18 تا 36 سال(آقا). مجرد هستم. تفریح اصلی  ام موج سواری و عکاسی است. در یک بار ساحلی کار می کنم.(مهم است که کارم نیازمند هیچ فعالیت جسمی و فکری خاصی نیست حتی در حد نگرانی برای آماده سازی یک ساندویچ یا فروش یک جنس) کارم از بعد از ظهر شروع می شود و تا نیمه های شب ادامه دارد. فقط لیوان ها را پر می کنم و به صحبت های اون هایی که گوشی برای شنیدن ندارند گوش می دهم. صاحب بار نیستم فقط اونجا کار می کنم. نمی خواهم درگیر مالیات و حقوق و دعواهای بار شوم. صبح ها حوالی 10 صبح  در خانه ساحلی ام بیدار می شوم. صبحانه ساده ای که بیشتر میوه است می خورم.تخته موج سواری ام را می گیرم و می زنم به اقیانوس تا ظهر. حوالی ظهر سری به رستوران ساحلی می زنم و یک غذای دریایی می خورم با پولی که شاید شب قبل درآورده ام. بعد خواب نیمروزی و بعدش هم بار  و کار... بعضی روزها هم که حال موج سواری ندارم در ساحل اقیانوس آرام  می نشینم و از توریست ها عکاسی می کنم. به پولش برای گذراندن تعطیلات در کشورهای امریکای جنوبی و عکاسی حرفه ای احتیاج دارم.

در این زندگی خیلی اهل کتاب نیستم. عمده آموخته هایم از طبیعت و در ارتباط با جهان است. دوستانی هم دارم زن و مرد ولی بیشتر اوقات تنهایی و تفکر است و رهایی از هر قید و بندی و  تجربه زیستن در "حال".

   + آیینه ; ۸:۱۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٥/۳/٢۳
    "آيينه شما"()

350- رویاهای من(1)

من هنوز هم در سن سی و شش سالگی خیال پردازی و رویابافی می کنم. یکی از خیال پردازی هام تصور کردن خودم در زندگی هایی است که می توانستم و دوست داشتم داشته باشم. می خوام در چند تا پست درباره ش بنویسم:

یکی از زندگی های رویایی م در اوایل قرن نوزدهم در یکی از دهکده های اروپایی اتفاق می افتد. زنی زیبا با دامنی پف دار و بلند و بلوزی یقه دار...دو پسر دارم با فاصله سنی یکی دوسال، همسرم تاجری مهربان است که بیشتر در سفر است. (البته زیاد درباره اش رویا پردازی نمی کنم.محور این رویا من و پسرها هستیم.) پسرانم سفید و چشم رنگی هستند و مثل پدرشان مهربان و مثل مادرشان عاقل. کارهای خانه را خدمه و آشپزها انجام می دهند. من فقط بر کارهایشان نظارت می کنم: ملحفه های سفید هر روز شسته شوند. غذا چه باشد. چه موادی از فروشگاه دهکده خریداری شود. معلم های زبان و موسیقی و اسب سواری پسرها به موقع بیایند و کارشان را درست انجام دهند و ....

و خودم بعد از نظارت و سرکشی های روزانه با یک فنجان قهوه می روم در اتاق آفتاب گیری که پنجره ها بلند دارد و چشم اندازش دشتی سبز است می نشینم و کتاب می خوانم. گاهی پیانو می زنم و گاهی می نویسم.

رابطه ام با پسرها و شخصیت آن ها از هفت-هشت سالگی تا نوزده- بیست سالگی خیلی جای خیال بافی دارد...ولی دوست ندارم به بعدش و ازدواج کردنشون فکر کنم....

   + آیینه ; ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٥/۳/٢٢
    "آيينه شما"()

349- خودشناسی 1

شرکت در بحث های شبکه های اجتماعی باعث شد کشف مهمی درباره خودم و دیگر ایرانی ها بکنم. کشفی که در خیلی از کتاب ها خوانده بودم ولی هیچ وقت این قدر برام ملموس نبود. در این بحث ها که  عمده آن ها حول موضوعاتی مثل مشکلات جامعه و سازمان و دولت و حک.ومت و ... است من همیشه نظر متفاوتی داشتم و برام عجیب بود چه جوری همه دوستان داخلی و خارجی و  فامیل و همکار شبیه هم و مخالف من فکر می کنند.

 من همیشه در این بحث ها معتقد بودم که خودمون، مردم و منابع انسانی سازمان  مسبب بهبود /پسرفت هستند و سایر نهادهای کلان صرفا نقش تسهیل گر رو دارند ولی سایرین به عکس معتقد به محوری بودن نقش دول.ت/ مدیرعامل/مجلس/آموزش و پرورش/والدین و ... هستند.

 کشف مهمم این است که من به شدت و حتی به شکلی افراط گونه به مرکز کنترل درونی ام معتقد و وابسته ام و کمتر پیش میاد کس دیگر/نهاد بالادستی و ... را در سرنوشت و رفتارهایم موثر بدانم. در حالی که عموم مردم کاملا به مرکز کنترل بیرونی متکی هستند. این که می گویم افراط گونه دلیلش این است که گاهی نقش و محوریت "من و خودم " در همه تصمیم گیری هایم به علت اینکه می خواهم مسئولیتش هم با "خودم" باشم زیادی پررنگ می شود و حتی شاید گاهی بوی "خودمحوری" بدهد.

حتی به این نتیجه رسیدم که شاید یکی از علت هایی اصلی مهاجرت های نخبگان ایرانی همین وابستگی آنها به "بیرون از خود" باشد و اینکه توقع دارند یکی بیاید و همه بسترهای مناسب فعالیت و زندگی و رفاه و کار را برایشان فراهم کند و آنها کفش های خود را درآورده و در آن ساختار مشغول به زندگی شوند.

شاید این موضوع ناشی از تربیت/حافظه تاریخی/آموزش یا حتی با نظریه های جدید مربوط به ژن های ما باشد ولی فکر می کنم این تفکر برای یک جامعه خطرناک است. 

   + آیینه ; ٦:۳٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٥/۳/۱۱
    "آيينه شما"()

348- نام لس

گاهی دلم می خواد بالا بیارم همه حس های بدی که  از دروغ ها و ریاکاری ها و دغل بازی های آدم ها می بینم،شاید روحم سبک شود کمی.

این ها قرار است چند سال زندگی کنند.چند سال کار کنند. 50سال،60 سال،70 سال...خودشان چه احساسی دارند در درونشان.

جلسه ای کاری را تصور کنید با حضور ادم هایی که حداقل چهار نفرشان از هم متنفرند. دونفر با همدستی و زیرآب زنی چارت سازمانی را تغییر داده اند تا یکی را حذف و دیگری را  تا حد امکان محدود و ضعیف کنند. بعد این ادم ها دور هم جمع شده اند برای تودیع و معارفه و با کلماتی مقدس از هم تشکر و تقدیر می کنند: دوست عزیزمون! الگو ما بودید! ما هرچی می دونیم از شما آموخته ایم و ...

چرا ؟ چون می دونن دوباره کارشون به هم می افته، واسه محکم کاری فقط پشت سر هم حرف می زنند...به من هم به عنوان یکی از اعضای تیم زمان دادند برای دروغ و دغل. گفتم سازمانی که سالی یک بار چارت عوض می کند نیاز به جلسات این مدلی ندارد چون چند ماه دیگه باید دوباره جمع بشیم واسه  تمجید و تشکر مجدد!( بقیه اعضا به تبعیت از 4 نفر اصلی کلی از تشکیل جلسه تشکر کردند و برای بقیه تملق نمودند)

 پ.ن: بعد جلسه یکی از اعضا که دوسال دیگر 30سال خدمتش تمام می شود گفت شما خانم آنستی! هستی ولی باید از این جور فرصت های کوچک برای تشکر استفاده کرد. بهش گفتم آقای فلانی (ایشان در یک سال گذشته تعاملات کاری مناسبی با تیم مقابلشان! نداشتند.) احساس هیچ آدمی در یک جلسه و با چند جمله نه شکل می گیرد و نه آنچنان تحت تاثیر قرار می گیرد. احساس ادم ها در طول یک فرایند مستمر و بر اساس یک روند ارتباطی سر و شکل می گیرد نه بر اساس یک رویداد و چند جمله تشکر آمیز! 

و جمله آخر: نفسم گرفت از  این شهر 

   + آیینه ; ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٥/۳/٥
    "آيينه شما"()

347-حس عاشقی

سریال شهرزاد یکی از خوش ساخت ترین سریال های ایرانی ست که طی چند سال اخیر دیده ام.خصوصا اینکه تم اصلی داستان عاشقانه است و من همیشه داستان های عاشقانه را دوست دارم. با اینکه خیلی اهل تلویزیون نیستم هر دوشنبه با اشتیاق سی دی شهرزاد می خرم و خانوادگی می بینیم.

قسمت 27 سریال که امروز در فروشگاه ها توزیع شد به نظرم یکی از بهترین قسمت های  سریال تا حالا بود.

جالبه با اینکه قهرمان داستان"شهرزاد" انواع و اقسام بلاها و مشکلات را تجربه می کند همیشه احساس می کنم خیلی خوشبخت است شاید علتش این است که همیشه کسی را عاشقانه دوست دارد و کسانی هم عاشقانه دوستش دارند حالا این عاشق و عشق چه فرهاد باشد چه قباد چه امید و حتی بزرگ آقا...

در سن سی و شش سالگی با درصد اطمینان بالایی می تونم بگم واقعا هیچ چیز به اندازه عشق واسه آدمیزاد خوشبختی نمیاره.وقتی عاشقی (عشق دو طرفه) انگار قدرت تحمل هر سختی و مشکلی رو داری. "عشق" از اون موضوعات خاص فلسفیه که هرچقدر درباره ش فکر و تحلیل کنم باز هم همیشه جا برای یک کشف جدید و یک سوال بی جواب داره. شاید بزرگ ترین نعمت و موهبت خدا به انسان توانایی تجربه حس عاشقی باشه.

   + آیینه ; ۸:۱٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٥/٢/۱٤
    "آيينه شما"()

346-صداقت کودکانه

شعر زیر رو تو مهد به مانترا یاد دادن:

خانم معلم من/چقدر دوسش دارم من

با من چه مهربونه/دلم می خواد بدونه

نگاه مهربونش/هر روز تو کودکستان

مثل مامان می مونه/کنار من بمونه

مانترا خانوم به مربیش گفته، شما که خودتون معلمین که نباید اینقدر از خودتون تعریف کنین که!!!

روز معلم به همه معلم های زندگیم خصوصا مادر و پدرم مبارک.

   + آیینه ; ٧:٢٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٥/٢/۱٢
    "آيينه شما"()